• 46-dastanetehran-pishkhaan

    اولین دوره جایزه داستان تهران با مشارکت ماهنامه داستان و سازمان زیباسازی شهر تهران. هدف از برگزاری این جایزه، ایجاد زمینه‌ای است برای ثبت تصاویر داستانی از پایتخت ایران و تلاشی در جهت خلق داستان‌های شهری با محوریت شهر تهران.

  • درخشش نحس

    انگار که دارم به عکس مغزم نگاه می‌کنم و تعجب می‌کنم از خودم. چون بین اون‌همه اتفاقی که در طول روز ممکنه واسه آدم بیفته، می‌چسبم به نقطه‌ای که توی عکس الکی واسه خودش پررنگ‌تر شده.

  • عمویخی

    پا که می‌گذارم توی کوچه، شُرشُر عرق است که از سروکله‌ام بیرون می‌زند. از آسمان به‌جای آفتاب آتش می‌بارد و تن را می‌سوزاند. صدای عمویخی در کوچه می‌پیچد. از آن سر کوچه، جمیل‌کوچیکه با یک ربع قالب یخ روی کولش پیدا می‌شود.

  • Dar-Astaneh

    رویای نیمه‌شب تابستان

    مرداد، ماه کش آمدن روزهاست. در این ضرباهنگ کند و روزهای کش‌دار و شب‌های دم‌کرده، دلت قصه‌ها و روایت‌های طولانی‌تر می‌خواهد. داستان‌هایی که گذاشته‌ای تا در یک بعدازظهر بلند تابستانی سرفرصت ‌بخوانی.

  • پن مرده است

    مادرمان گفت: «بعضی‌وقتا آدما حقشونه بندازنشون بیرون تا قدر عافیت رو بدونن. فقط این‌طوری قدر چیزی رو می‌فهمن.» بلو سرش را تکان داد: «اگه تا حالا یه حرف حساب شنیده باشم، همینه.»

  • 45-elan-pishkhaan

    گزیده‌ی آگهی‌های ورزشی در مطبوعات

    بازی‌ها از دوران کهن کارکردهایی چندگانه داشتند، هم جسم را می پروردند هم هوش را. هم قوی را از ضعیف جدا می‌کردند و هم سبب نام‌آوری بودند. هنوز هم بازی‌ها همین‌ کار را می‌کنند اما به بسیاری از آن‌ها امروز ورزش می‌گویند.

آخرین مطالب

45-paz-piskhan
زندان زبان

همان زبانی که ما را قادر می‌کند با همدیگر ارتباط برقرار کنیم، در تارعنکبوتی نامرئی از جنس صداها و معناها اسیرمان می‌کند. درنتیجه هر ملتی زندانیِ زبانِ خویش است.

45-vonegut-pishkhaan
رسم روزگار چنین است

متن قرارداد بین کورت ونه‌گات جونیور و جین.سی. در صورت عدم پای‌بندی به این بند، همسرم حق دارد آن‌قدر غرغر کند، زخم‌زبان بزند و به طُرُق دیگر روی اعصابم برود تا نسبت به سابیدن زمین اقدام کنم.

ناباکوف در سوییس- 1966
شبح نویسنده

خوب بود اگر خاطره‌ای زنده از اولین دیدارمان در خاطرم می‌ماند ولی نمانده. مبل‌های گودرفته، قالیچه‌ی شرقی، گلدان‌های پرگل و سرویس چینیِ ظریف را درست به‌یاد دارم. ولی باقی صحنه‌ها مبهم‌اند.

کارلو خواندن نمی‌داند
کارلو خواندن نمی‌داند

کارلو کلمات را تشخیص نمی‌دهد، چون آن‌ها را نمی‌بیند. اگر در صفحه‌ای کلمه‌ی «دَر» به‌کار رفته باشد، کارلو کلمه‌ی «در» را نمی‌بیند، او یک دَر ‌می‌بیند.

45-miligan-pishkhaan
قهرمان

ما را بردند به میدان مشق فربرایت که طرز کار با مسلسل‌های برن و ویکرز را یادمان بدهند. روز با حرف‌ها و دشنام‌های گروهبانِ پیاده‌نظام گذشت اما برای من جور بدی تمام شد.