• سه داستانک

    همیشه از دیدن آنتون، گل از گلم می‌شکفت. پاتوق هر دوی ما یک کافه بود. او هم عین من، کارهای زیاد دیگری هم ‌می‌کرد. یک باغ دردندشت داشت، زن و بچه داشت و بازنشسته بود. گاهی تک‌وتنها و البته مدت کوتاهی می‌نشست پشت میز کافه. از دیدنش خوشحال می‌شدم، چون علاقه‌های شخصی زیادی داشت و می‌توانستم با او درباره‌ی خیلی چیزها گپ بزنم. آنتون کرم کتاب بود و در تمام عمرش کتاب خوانده بود.

  • آلاسکای غول‌ها و ایزدان

    شادی‌ای هست که مغرورانه است، شادی‌ای زاییده‌ی این‌که در روز روشن کارهای خوب‌خوب انجام دهی، سال‌ها تلاش کنی و زحمت بکشی، و بعد از آن هم خسته و راضی و در جمع خانواده‌ات باشی، از غذاهای پر رنگ و لعابت لذت ببری، و آماده‌ی استراحتی درخور باشی ـ چه خواب باشد، چه مرگ. شادی دیگری هم هست که مال ویرانه‌های شخصی آدم است. شادی این‌که تنها و شنگول باشی.

  • نفس آخر

    کل اتاق و بقیه‌ی بِشرهای مهروموم‌ شده را از نظر گذراند. «هیچی تو هیچ‌کدومشون نیست. انگار خالی‌ان.» الینگر گفت: «خالیِ خالی هم نیستن. هر ظرف با هوا پر و محکم مهر و موم شده. تو هر کدومش نفس‌های ‌آخر یه کسیه. من بزرگ‌ترین مجموعه‌ی آخرین نفس‌ها رو تو دنیا دارم، بیشتر از صدتا. بعضی از این بطری‌هایی که دارم توشون آخرین بازدم‌ آدم‌های خیلی معروفه.»

  • شورش در زیردریایی ان-سی 32

    شب‌ها که زیردریایی ان ‌ـ‌ سی۳۲ (این اسم مخفف آدرس مجتمع مسکونی ماست) پایین می‌رود، وظیفه‌ی مقدس بستن دریچه‌ها (پنجره‌ها) با من است. اگر لای یکی از آن‌ها باز بماند، می‌تواند عواقبی فاجعه‌بار داشته باشد. چند شب پیش، آژیر زیردریایی به صدا درآمد (این آژیر درواقع یک سوت سفالی است که با آب پر می‌شود). آن را از یک دست‌فروش خریده‌ام. داشتم مخفیانه جلوی یکی از دریچه‌ها سیگار می‌کشیدم؛ دو خلاف عمده.

  • آب دریاها سخت تلخ است

    صید بهاری پره در شمال

    هم‌دلی ما در گفتن «چه ماهی بزرگ و گوشتی‌ای» خلاصه می‌شد. احساسات آبکی زیادی توی این حرف است ولی وقتی به تصویر درمی‌آید ملموس‌تر و قابل درک‌تر می‌شود. فرقش مثل دیدن حادثه از تلویزیون است. اما وقتی صحنه را از نزدیک و بدون هیچ واسطه‌ای می‌بینی، نمی‌توانی فقط تماشاگر باشی، اثرش را می‌گذارد.

  • آهنگ اجتماعی

    توی ایستگاه اول، همه می‌دوند سمت واگن تا جا برای نشستن گیر بیاورند. حتی پیرمردها و پیرزن‌ها. موقع پیاده شدن هم باز همه می‌دوند. احتمالا حس می‌کنند هر کس زودتر به پله‌برقی برسد بُرد کرده. حالا همان‌هایی که برای نشستن روی صندلی از هم سبقت گرفته بودند، داشتند باهم پچ‌پچ می‌کردند و از همه‌جا هم حرف می‌زدند. یک ربع گذشت. دیگر به‌زور می‌شد توی واگن نفس کشید. بالاخره قطار راه افتاد.

آخرین مطالب

باران تابستان
باران تابستان

بابا همیشه خبر بد را زودتر می‌داد. هنوز مرده را کف هال نخوابانده ‌بودیم که تلفن برداشت و شماره گرفت. گفتم: «الان دو نصفه‌شبه اون‌جا.» گوش نکرد. تلفن رفت روی پیغام‌گیر، بابا یک «مهدی» گفت و بعد فقط گریه کرد. عمومهدی خیلی بابایی بود، نه به‌ این ‌خاطر که ته‌تغاری بود یا مهر بیشتری می‌دید، بابایی بود چون هربار کلانتریِ ششِ میدان ثریا بازداشتش می‌کرد، پدربزرگ سند خانه‌ی‌ مونسش را می‌گذاشت و درش می‌آورد.

رود
رود

پشت اتاق پذیرایی هم آشپزخانه بود که وقتی غذا می‌پختم، تا بیایم برسانمش به اتاق پذیرایی، سرد نشود. خوبی‌اش این است که دل‌باز است. سقفم بلند است. از ته این دره، تا آن بالا، دم پل. موتور سه‌چرخ کابین‌دار چنار هم جایش آن ته است. توی پارکینگ. تمام روز می‌ماندم زیر پل، چای می‌گذاشتم و شام و ناهار می‌پختم و بقیه وسط کارهایشان می‌آمدند خستگی درمی‌کردند و غذا می‌خوردند و خرجی‌ام را می‌دادند و می‌رفتند.

رساله مُموسیاه
رساله مُمو سیاه

هر ماجرای هیجان‌آور و مهمی هم که برایش تعریف می‌کردی، تهش مکث می‌کرد، توی چشم‌هایت نگاه می‌کرد و می‌گفت: «ارزشش نداره!» کلا عقیده‌اش این بود که ارزش ندارد؛ هیچ تلاش و تقلایی در زندگی، ارزش نتیجه‌ای که می‌دهد را ندارد. این شد که در عنفوان شر و شوری و وحشی‌بازی و جوانی و گاز گرفتنِ زمین و زمان، در هفده‌سالگی، جوری زندگی را سه‌طلاقه کرده بود که اسمش شد مُمو کِلوین!

53-RevayatPooshidani-Pishkhaan
وودی آلن و من

روسری‌های دویست‌دلاری و کیف‌دستی‌های ده‌هزاردلاری، شیک و مرتب روی پیش‌خان‌های شیشه‌ای چیده‌ شده ‌بودند، زین‌های براق چرمی روی دیوارها آویزان بودند و همه ـ غیر از من‌ ـ خیلی خیلی پول‌دار به‌نظر می‌رسیدند. فابورگ را پیدا کردم و وقتی خانم فروشنده قیمت را گفت، آب دهانم را قورت دادم. با خودم فکر کردم یک شیشه عطر این‌قدر می‌ارزد یا نه و محجوبانه خواستم که امتحانش کنم.

53-RevayatPooshidani7-Pishkhaan
کفش‌هایش

چندهفته قبل‌‌تر یک نفر در کارگاه به او می‌گوید: «محض رضای خدا خفه شو دیگه. گرند‌کنیون این‌جوری، گرندکنیون اون‌جوری. هیچ وقت پات به اون‌جا نمی‌رسه.» جان هم جواب می‌دهد: «باشه، من رفتم.» ابزارش را تحویل می‌دهد، کارش را ول می‌کند و با بدبختی پول کافی برای خرید یک بلیت از گری‌هوند به آماریلو جور می‌کند. با مادر و پسر نوجوانش که با آن‌ها در یک آپارتمان زندگی می‌کرده‌، خداحافظی می‌کند و سوار اتوبوس می‌شود.