• امروز افتتاحیه‌ی فصل گرگ‌نماها است. لباس‌های رسمی، کفش‌های پاشنه‌بلند، ژپون و زیورآلات‌مان را می‌گذاریم داخل کمد و لباس‌های استتارمان را از انباری بیرون می‌آوریم.محتویات کوله‌پشتی‌مان را از نو مرور می‌کنیم: نقشه، کبریت، چاقو، جعبه‌ی کمک‌های اولیه، آب، آجیل، کمربند ایمنی مخصوص بالا رفتن از درخت و قطب‌نما.

  • نکته‌ی مهم دیگر تبیین ابعاد اخلاقی فوتبال برای ربات‌ها بود. یک مثال ساده: به چه قیمتی باید توپ را از بازیکن حریف گرفت؟ آیا ربات‌ها مجاز به ضربه زدن به انسان‌ها بودند؟ رد کردن توپ از بین پاهای بازیکن حریف جزئی از بازی بود یا تحقیر انسان‌ها؟

  • منم. امروز ششم آوریل هزار و نهصد و پنجاه‌و‌پنجه. روی یه نیمکت نشسته‌یم و فکر می‌کنیم دنیا خیلی کوچیکه و خیلی بزرگ و همین‌قدر زور ما برای غلبه بهش کافیه. اشعه‌ی آفتاب می‌خوره به یه ویترین و نقش و رنگ‌های غیر واقعی درست می‌کنه اما ما ویترین رو می‌بینیم.

  • وسط دریای ظلمانی سوسوی چراغ‌های بندر پیدا بود. سکوت بود و جز صدای دلنشین برخورد ریز موج به بدنه‌ی قایق حلبی هیچ صدایی نمی‌شنیدیم. اغو نگاهی به ستاره‌ها کرد. یک دست نخ ماهیگیری و دست دیگرش به سمت ستاره‌ها نشانه رفت.

  • به‌سرعت سر برگردانده بودند بی‌آن‌که بتوانند وحشتی را که به چهره‌شان دویده بود پنهان کنند اما در چهره‌ی مرد که سر به زیر انداخته بود کوچک‌ترین تغییری ایجاد نشده بود. گویا به ترسیدن دیگران عادت داشت.

  • زن دوباره گفت: «مطمئنی حیوون نداره؟» مرد گفت: «آره مطمئنم. حداقل تو این فصل. به‌جز چندتا سگ ولگرد بی‌آزار» و دست‌هایش را زیر آب محکم به هم مالید.

آخرین مطالب

آینه

تنها وجه اشتراک‌شان این بود که همگی با‌متانت و در سکوت به من زل زده بودند. یادم نیست اول کدام‌شان آمد طرفم و بدون ‌هیچ حرفی دستِ خداحافظی داد و مرا پشت سرش تنها گذاشت. شاید هوشیاری بود، یا امید، یا آرزو، یا شاید هم شجاعت.

آفتابِ ابری

گفتم: «با من می‌آی بریم یه ‌جای دوری، یه ‌جایی که هیچ‌کس غیر از من و تو نباشه و میون مردم با خوبی و خوشی زندگی کنیم.» ایستاد کنارم و گفت: «این‌جا کویره، خیلی گرمه، چه خوب شد لباس‌های زمستونه‌م رو آوردم با خودم.»

آوردن عروس هلندی

قرار شد عروسی را استانبول بگیریم. آن‌ها از هلند می‌آمدند و ما از ایران و یک جایی این وسط‌ها برای جشن گرفتن به هم می‌رسیدیم. عروس و داماد دو هفته زودتر رسیده بودند ترکیه و ما هنوز تهران بودیم.

آركالی

نزد این مردم شاعری حرفه‌ی بدیمنی به حساب می‌آمد، حرفه‌ای که جایگاه جغرافی‌دانان و ریاضی‌دانان را که از قرن‌ها پیش مستبدانه آن سرزمین را اداره می‌کردند از بین می‌برد.

دوقلوها

هر روز شکمش را وارسی می‌کند. چند ماه است شکمش شده مرکز جهان. نمی‌تواند به چیزی غیر از آن فکر کند. نمی‌خواهد هم. فکر می‌کند دوقلوها حالا اندازه‌ی بچه‌گربه‌اند. چشم و لب و دهان دارند و شناور در مایع گرم به این طرف و آن طرف می‌روند و لابد حرکت دست او را بر دیواره‌ی دنیا‌یشان احساس می‌کنند ولی نمی‌ترسند.