• تولستوي در اتاق كارش|1908

    «تولستوی در نوامبر ۱۹۱۰ در ایستگاه محلی قطار آستاپوفو و در وضعيتي جان سپرد که تنها می‌توان با کلمه‌ی عجیب آن را وصف کرد. ولی عجیب بودن شرایط به‌سرعت تبدیل شد به بخشی از کلیت زندگی و آثار تولستوی. مگر توقع داشتید نویسنده‌ی مرگ‌ایوان ایلیچ بی‌سروصدا سرش را بگذارد و در گوشه‌ای ساکت بمیرد؟ به همین دلیل هم مرگی که باید بیشتر مورد بررسی قرار می‌گرفت چیزی معمولی فرض شد.»

  • فريدون اميدي| بخشی از اثر|1395

    رفتیم برای دیدنِ خانه‌ی اول. باتری‌های دوربینش را جاساز می‌کرد و من هم همان‌جا سر کوچه داشتم به خودم گوشزد می‌کردم که مبادا زود سروته معاشقه را هم ‌بیاورم. آرام و با تامل! اصلا بگذار از همان سر کوچه تماشا را شروع کنم. پا سست کردم. محله تغییری نکرده بود. فقط زمینِ بایر سر کوچه، خانه‌ شده بود. اولین بار که جرئت کردم از چینه‌ی خشت و گلیِِ زمینِ بایر بالا بروم، زنبورِ سرخ از سوراخی که دستم را در آن گیر داده بودم بیرون پرید.

  • 72-sabkkhane-pishkhaan

    ریموند کنو، نویسنده و شاعر فرانسوی، در سال ۱۹۴۷ کتابی منتشر کرد با عنوان «تمرین‌هایی در سبک» که در آن یک داستان کوتاه چندسطری را به نودونه شیوه‌ یا سبک مختلف روایت کرد. کتابی که حدود شش دهه بعد، منبع الهامی شد برای مت مدن، طراح آمریکایی.

  • حسين سلطاني | از مجموعه‌ي «داستان پيكان سفيد»|  1393

    از خیابان فردوسی پیچیدم توی «عافیت» تا توی همان خیابان‌ها و کوچه‌های بچگی و نوجوانی‌ام راه بروم. «حمام عافیت» که سر خیابان عافیت بود تعطیل شده بود، اما از لابه‌لای نرده‌ها می‌شد حیاطش را که مشرف به خیابان بود دید. حیاط حمام انباری شده بود، انباری متروکه. معلوم بود سال‌ها است کسی به آن نرسیده است.

  • عكس‌ها: رضا نصر اصفهاني

    چند روایت از مکان‌هایی در اصفهان

    ثبت روایت این راویان خاموش که ممکن نیست اما می‌شود سراغ رهگذران‌شان رفت. در روایت‌های این شماره، هر کدام از راویان به انتخاب خودشان از مکانی در اصفهان نوشته‌اند؛ بعضی از جایی که دوستش داشته‌اند، بعضی از جایی که برایشان خاطره‌ای خاص را ثبت کرده و بعضی از یک عمر همزیستی با آن مکان.

  • مراسمي مذهبي در عمارت چهل‌ستون در دوران ظل‌السلطان| عكس: عبدالخالق عكاسباشي

    برش‌هایی از رساله‌ای هزار ساله در باب اصفهان

    و وادي زنده‌رود و اصفهان شهري است به‌حقيقت مخصوص به اوفي قسمي از مبادي ايادي الهي. گرمايش نه گرماي جروم كه جوش او سموم انگيزد و سرمايش نه سرماي صرود كه زمهرير آن تگرگ از دماغ ريزد. مزاج چهارگانه‌ي او متعادل‌الاعتدال، نه چون طبرستان تري از چشمش ساكب و نه چون قهستان خشكي بر لب غالب، نه چون خوارزم و تركستان كرباسوآسا چشم بر هم دوخته از سرما و نه چون مكران پرستوصفت تا گلو سوخته از گرما.

آخرین مطالب

Lehtinen Sculpture
راست‌وريس كردن كارها

حالا ديگر بلد شده کراوات ببندد اما چیزهای دیگری هست که هرگز یاد نگرفته. مثلا بلد نیست شیر آبی را که چکه می‌کند تعمير کند، يا نمی‌تواند توري پنجره‌ها را عوض کند یا زنجیر چرخ ببندد. چرا؟ چون در بچگي پدرش را از دست داده؟ من در خانه‌ای بزرگ شده‌ام که هميشه فکر می‌کرده‌ام مسئولیت این کارها با مردها است، حالا احساس می‌کنم رودست خورده‌ام. حالا یا خودم با بدخلقی این کارها را انجام می‌دهم یا زنگ می‌زنم به کسی تا برايم انجام دهد.

نورمن ويزدوم  و رضا  ارحام‌صدر
شكرپارۀ اصفهان

گفتم: «خيلي معذرت مي‌خواهم همشهريان عزيز، امشب آقاي نورمن ويزدوم مهمان ما است و بايد او را تشويق كنيد نه من را.» بعد اجرا خواهش كردم بيايد خانه‌ي ما و زندگي ايراني را ببيند. گفت: «فردا شب بيايم كه خانم‌تان هم آمادگي داشته باشد.» گفتم: «ظهر مي‌برمت چلوكبابي.» فردايش رفتيم رحيم چلوكبابي كه سنگ تمام گذاشت. بعدش آمديم خانه.

مراسم عاشورا در سبزه‌ميدان تهران اواسط دوره‌ي ناصري
شبیه هفتادودو تن درآوردند

در این اوقات که ایام عاشورا و هنگام تعزیه‌داری جناب اباعبدالله الحسین علیه آلاف تحیه و ثنا می‌باشد، عموم خلق دارالخلافه‌ی طهران از وضیع و شریف جمیعا در تکایا و مساجد و مجالس مشغول تعزیه‌داری و روضه‌خوانی و حصول دعاگویی به جهت ذات اقدس شهریاری می‌باشند و تا امروز که پنجم عاشورا است صدوپنج مجلس تعزیه و صدوپنجاه مجلس روضه‌خوانی می‌شود.

ثميلا اميرابراهيمي| 1394
نشستن کنار اتوبان

ساعت دوازده‌ونیم بود و داشتم برای خودم می‌رفتم. با نود تا سرعت. هوا حتی توی شب هم دم داشت و گرم بود. کولر را روشن کرده بودم و شیشه‌ها را کشیده بودم بالا. حالم خوب نبود. دلم می‌خواست فقط زودتر برسیم درمانگاه تا بعد بتوانم بروم خانه و بخوابم. برای همین در خط سرعت بودم. از آینه دیدم که ماشینی با سرعت خیلی زیاد نزدیک می‌شود. بین دو خط حرکت می‌کرد و از وسط ماشین‌ها رد می‌شد. بعد، از آینه دیدم که دو بار برایم چراغ زد.

71-revayat8-pishkhaan
قدم‌رو

چند هفته بعد برای خودم یک فیت‌بیت خریدم و دستم آمد آن زن دقیقا چه می‌گفته. فهمیدم ده‌هزار قدم برای یکی با قدوقواره‌ی من، یعنی یک آدم ۱۶۵ سانتی، می‌شود حدود شش‌و‌نیم کیلومتر پیاده‌روی. به‌نظر خیلی زیاد می‌آید ولی در یک روز معمولی هم می‌شود بدون هیچ فشاری همین‌قدر راه رفت. به‌خصوص اگر خانه‌تان پله داشته باشد و یک‌سری آدم دوروبرتان باشند که مدام می‌آیند در می‌زنند و می‌خواهند بسته‌ای بدهند دست‌تان یا آدرس بپرسند.