• بهزاد گلستاني (بخشی از اثر) |1392

    جریان از دو سه ماه پیش شروع شده بود. یکی از نوجوان‌‌‌های سابق سایتی راه انداخته بود و عکسی گذاشته بود از سی سال پیش شهرک، زیرش هم عکسی بود مال همین اواخر، بعد از زلزله. نظرات زیر عکس‌‌‌ها خواندنی بودند. همان عکس‌‌‌ها مثل قندی خیس‌‌‌خورده‌‌‌ مورچه‌‌‌ها را از گوشه و کنار جمع کرده بود.

  • 66-Tosiye-Pishkhaan

    هشت توصیه برای نوشتن

    چرا برای بهتر كردن سبك نوشتن‌تان باید روی آن کار کنید؟ مهم نيست چه چيزی می‌نويسيد. اين كار را به نشانه‌ی احترام به خواننده‌هايتان انجام دهيد. اگر افكارتان را پراكنده و باشتاب روی كاغذ بياوريد، مطمئن باشيد خواننده‌هايتان احساس می‌كنند هيچ اهميتی برايشان قائل نيستيد.

  • 66-SaladeFasl-Pishkhaan

    استرس تعقیب و گریز فردا خواب به چشمم نیاورد و تا نزديكي‌هاي صبح نیم ساعت هم پلک روی هم نگذاشتم. آفتاب نزده بود که سروصدایی از توی حال شنیدم. پا شدم و از لای درِ پیش‌شده سرک کشیدم. بابا بود، رفت سر کشوي کمد رخت‌آویز دم در، لای خرت‌وپرت‌ها کلید انباری را پیدا کرد و تا توی راه‌پله پاورچین‌پاورچین قدم برداشت.

  • Pelle Perlefelt

    امیلی بلافاصله متوجه شد كه اتاق خانم آلن تقریبا شبیه اتاق خودش است ـ همان تختخواب باریک با همان روکش قهوه‌ای‌رنگ، همان کمد لباس چوب افرا و همان صندلی دسته‌دار. گنجه در سمت مقابل گنجه‌ی خودش بود و پنجره هم تقريبا در همان موقعیت پنجره‌ی اتاق خودش.

  • خانه‌‌هاي خالي خرمشهر در زمان جنگ | بهمن جلالي

    روایتی از مقاومت تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر

    دریادار دوم / و تنظيم متن: نسیم مرعشی

    می‌گوید در روزهای خیلی سختی با هم بوده‌ایم؛ در جنگ. و عاطفه‌مان در صلح از بین نمی‌رود. می‌گوید رابطه‌مان ناگسستنی است. پایداری محبت ایجاد می‌کند. می‌گوید خون همه‌ی ما با هم در خرمشهر ریخته شده.

  • امير مافي بردبار(بخشي از اثر )|1392

    آن‌وقت‌ها بچه‌ها خواهر و برادر زیاد داشتند. مثلا خود ما؛ شش تا بودیم، چهار برادر و دو خواهر. با پدر و مادرمان می‌شدیم هشت تا و این تعداد خیلی مهم بود. البته دو برادر کوچک دیگر هم داشتم که هنوز چهار سال‌شان نشده بود و به حساب نمی‌آمدند.

آخرین مطالب

christine osinski
پسرها

دیوی شروع کرد به حرف زدن درباره‌ی این ماجرا و مزه‌ی دهان پدر را تلخ کرد. وقتی به پسر گفت نمی‌توانند بروند، دیوی هی تکرار کرد: «باشه، قبوله. به شرطی که یه دلیلی بیاری.» پدر با این جمله از کوره در رفت.

Ara Guler
روزهای عادی فصل

«برای من اون چیزایی رو که می‌بینین نیارین. چیزایی رو بیارین که پشت‌شون پنهانه. اگه برای دیدن نکته‌ای که ورای هر ماجرا وجود داره تلاش نکنین، اون ماجرا فقط تا جایی که دلش بخواد خودش رو به شما نشون می‌ده. فراموش نکنین باطن ماجرا با ظاهرش متفاوته.»

65-PayaneBaz-Pishkhaan
سير تحول موبايل در تاريخ

یادش به خیر که یک زمانی تلفن، تلفن بود. یک شیء سیاه و سنگین که توی فیلم‌ها ازش به عنوان آلت قتاله استفاده می‌شد. (چیزی که با تلفن‌های الان اصلا فکرش را هم نمی‌شود کرد!) بهتر از این، تلفن همیشه به دیوار خانه وصل بود و فقط متخصص‌های خیلی خیلی کاردرست مخابراتی می‌توانستند تلفن «نصب» کنند.

مرتضي پورحسيني| بخشي از اثر قلعه مرغي|1392
کنترلی

با چراغ‌قوه کله‌ی کچل سربازها را وارسی کرده بود و سر هرکدام‌شان را که دو فرق داشت، با ماژیک قرمز علامت کشیده بود. عقیده داشت هرکس فرق سرش دو تا باشد دو تا زن هم می‌گیرد. بیدارباش که زدند انگشت‌نما شدند.

no-65-BanafsheCherktab-Pishkhaan
تکنولوژی اومد! تکنولوژی اومد!

من و بیل ایستاده بودیم پشت در خانه‌ی دوستان‌مان، سندی و بن و با طمانینه‌ی خاصی به صدای زنگ درشان که داشت آهنگ «مرا به ماه ببر» پخش می‌کرد، گوش می‌دادیم. هر بار که می‌آمدیم خانه‌شان، عین این بود که توی صف ورود به «سرزمین عجایب» در دیزنی‌لند ایستاده باشیم.