• مردگان سخن مي‌گويند

    نکته‌هایی در باب خواندن

    سنت بخش مستحکم و عظیمی از جهانِ یک نویسنده و پیدایشِ یک فرد بااستعداد را تشکیل می‌دهد ـ اما تجربه هم لازم است. وقتی داشتم متن‌های توصیه‌نشده و غیر ضروری جوان‌ها را می‌خواندم، حس کردم دارند با زبان بی‌زبانی به‌ام می‌گویند: «زیدی‌جان، عزیزم، نمی‌خوای یه‌کم بیشتر بری بیرون؟»

  • هاملت در نم‌نم باران

    آژان شصت‌ساله، خسته و خواب‌زده روی چارپایه، دم در سلمانی نظافت نشسته‌ بود و به خیابان نیلی‌رنگ از نم‌نم بارانِ سرچشمه در پنج صبح زل زده ‌بود. صدای سُم اسب و چرخ درشکه‌ی دواسبه را روی سنگ‌فرش شنید؛ سر چرخاند سمت خیابان سیروس. درسرش گذشت «یه درشکه‌ی دواسبه ساعت پنج صب اول مهرماه، در نم‌نم پاییزی سال هزاروسیصد‌وبیست، بلاشک حامل یه رازه، یه حادثه در شرف وقوع».

  • يك خانه، يك شهر

    سه روایت از آخرین لحظه‌های خرمشهر قبل از اشغال

    اولین‌بار با ستاد بازسازی برگشتیم خرمشهر. به شهر که رسیدیم، پدرم سجده ‌کرد. من هی خاک را توی مشت‌هایم می‌گرفتم و بو می‌کردم و اشک می‌ریختم. احمد با دستش حدود خانه‌مان را نشانم داد. اما دیگر خانه‌ای وجود نداشت. روی زمین نشستم و همین‌طور جای خالی‌اش را نگاهش کردم.

  • Dar-Astaneh

    خرداد امسال پنج سال از روزی که نخستین شماره‌ی مجله داستان همشهری روی کیوسک آمد می‌گذرد. پنج‌ سال استمرار در تولید منظم یک ماه‌نامه‌ی ادبی و داستانیِ پرمخاطب، تجربه‌ای است که جامعه‌ی ادبی ایران در چند دهه‌ی اخیر کمتر شاهد آن بوده است. بی‌شک اصلی‌ترین چالش تحریریه‌ی مجله در طول این مدت حفظ کیفیت مجله و ارتقای مداوم فرم و محتوای آن بوده است.

  • داستان و نظريه ذهن

    ارتباط خواندن داستان‌های ادبی و رشد توانمندی‌های شخصیتی

    ما در ذهن خود نظریه‌ای درباره‌ی آن‌چه در ذهن دیگران می‌گذرد شکل می‌دهیم و برای همین در عالم روان‌شناسی به این توانایی «نظریه‌ی ذهن» می‌گویند. روابط پیچیده‌ی اجتماعی ما با این توانایی شکل می‌گیرند و با هم‌دلی و درک متقابل می‌توانیم این روابط را حفظ کنیم.

  • اوه، ماري، مادر عزيزم

    مادرم پیش خودش فکر می‌کرد پشت ظاهر خشن و فقیرانه‌ی پدرم الماسی نهفته است و خیلی راحت می‌تواند ظاهر او را تروتمیز کند و گوهرش را به درخشش درآورد. از آن خیال‌ها که معمولا در دوران نامزدی می‌بافند. مادر که می‌دید ماموریتش با شکست مواجه شده، نگاهش را متوجه پسرهایش می‌کرد که مثل خمیرِ بازی منعطف بودند. پتِ کوچک خیلی زود گند ‌زد به این استراتژی.

آخرین مطالب

روز قيامت
روز قیامت

من از علاقه‌مندان فلنری اوکانر هستم. نه از این آدم‌هایی که چه می‌دانم، خوره‌ی یک نویسنده‌اند. کسانی که چپ‌و‌راست عکس نویسنده‌ی محبوب‌شان را می‌زنند به دیوار اتاق‌شان یا دائم از او حرف می‌زنند و حوصله‌ی همه را سر می‌برند. نه، من فقط داستان‌هایش را دوست دارم. به‌خصوص اولین و آخرین داستانش؛ «شمعدانی» و «روز قیامت» را.

خانه‌هاي عقبي
خانه‌های عقبی

تقریبا یک‌سال پیش بود که «قتل» اتفاق افتاد، الکی ‏الکی و بی‏جهت. قاتل از مستاجرهای محترم خانه‏‌های عقبی؛ و مقتول هم از معدود زن‏‌های مهربان آپارتمان‏‌های جلویی بود که با ساکنان عقبی دم‌خور بود و معاشرت می‏کرد. آقای مارتین دلیل درستی برای کشتن زن همسایه نداشت. فکر می‏کنم مارتین از این‌همه سرخوردگی، آشفته و عصبانی شده بود.

شكاف
شکاف

نصرت‌بانو وقتی آمده داخل خانه، دست کشیده به تنه‌ی درخت و زیر لب وِرد خوانده. بعد هم یکی از بندهای سبز دور عصایش را بازکرده و گره زده به شاخه‌ی بالایی درخت. دور درخت راه رفته و مدام وردهای عجیب‌وغریب خوانده. نه به فارسی یا عربی یا ترکی، به زبانی می‌گفته که هیچ‌کس از آن سر درنمی‌آورده. کارش که تمام شده، گفته کسی نباید به درخت دست بزند. پرسیده: «کی این‌جا می‌خوابد؟» و ننه‌جان با ترس‌ولرز پدر را نشان داده.

عروس سنگي
عروس سنگی

«نه توی تلویزیون چیزی نگفتن، اگرم باشه که ملت برا گردش می‌ریزن تو خیابونا. مغازه‌هام بازن.» اشک توی چشم‌هایم جمع می‌شود. «حالا از شانس من روز عروسی همه تهرون رو ول‌می‌کنن می‌رن. عروسی من بدبخت هم به‌هم می‌خوره.» مامان آرام با کف دست می‌کوبد توی صورتش بعد لپش را چنگ می‌زند و می‌کشد: «ای سق‌سیاه! زبونت رو گاز بگیر. این‌همه مهمون دعوت کردیم.»

بچه وقتي كه بچه بود نمي‌دانست كه بچه است
بچه وقتی که بچه بود نمی‌دانست که بچه است

طبق قواعد روان‌کاویِ غربی، من باید از نوعی «اختلال اضطراب» رنج ببرم که زندگی در سرمایه‌داریِ آمریکایی برای بسیاری پیش می‌آورد. شاید هم قاطی شده با کمی افسردگی و وسواس فکری که افکارِ بد را تشدید می‌کنند. اما طبق روایت ادبی‌ای که از زندگی‌ام دارم، فکر کنم اتفاق دیگری افتاده؛ ساده و ترسناک: بچه دیگر بچه نیست.