• شاعر

    «سردست». «سر دست» یا «دست سر»، هیچ‌کدام‌شان جمله نیستند. اگر «به» داشتم، می‌شد «دست به سر». واو بود می‌شد «سر و دست». صبر می‌کنم. صبر اشتهایم را کور می‌کند. آذوقه‌ام هم دیرتر تمام می‌شود. دو روزی یک‌وعده که بخورم تا دو‌هفته‌ی دیگر هم می‌ماند. تا دو‌هفته‌ی دیگر یعنی اگر زنگ نزند. شبی که رفت گفت: «فردا صبح.»

  • کوچه بن‌بست

    من و پدر و مادر فقط چند اسم و تصویر بودیم روی کاغذ کاهی. سه آدم داستان، بی‌شکل و بی‌هویت. درباره‌ی من فقط نوشته بود آرزو، دختری یازده‌ساله. این‌قدر بی‌اهمیت بودم که نه فکری برای قدوقواره‌ام کرده بود، نه معلوم بود نچسب و تلخ‌ام یا دل‌چسب و شیرین؟ شبی که سر بر زانو غصه می‌خوردم، پیرمردی ‌نشست کنارم و ‌گفت: «سخت نگیر. صبور باش. هیچ می‌دونی من چندساله منتظر آینده‌ام؟»

  • سینماگرد تنها

    مادرم این فکر را در سر من و برادرم انداخت که مهم نیست برای سینما رفتن سر وقت برسیم، یا حتی ساعت پخش فیلم را قبلِ رفتن بررسی کنیم. عوضش، سرزده از هر کجای فیلم به سینمای بروکلین هایتس می‌رفتیم، تا آخرش را نگاه می‌کردیم، تمام زمان استراحت را می‌نشستیم و بعد اولِ فیلم را تماشا می‌کردیم که طبیعتا نتیجه‌اش می‌شد دوبار تماشای فیلمی که دوستش داشتیم.

  • 52-Goftogu-Pishkhaan

    گفت‌وگوی اختصاصی با سایمن ون‌بوی

    من عمیقا تحت تاثیر آثار کلاسیکِ خاورمیانه و آسیا هستم. معمولا یک‌جور فروتنی و تواضع در سکوت می‌بینم، در سکوتی که بیشتر نشان‌دهنده‌ی قدرت است تا غیاب. سکوت برای من بخش مهمی از جمله‌سازی است. در داستان کوتاه، سکوت صدای خواننده است برای فهم متن، چراکه نویسنده آن‌قدر نوشته که داستان را واردِ بدن خواننده بکند.

  • منور خانم مغز سرش درد می‌کند

    شانزده، هفده‌ساله بود که بین جوان‌ها و بزرگ‌ترهای محله شایع شد عاشق یکی از پسرهای همسایه شده و قرار است باهم ازدواج کنند اما معلوم شد که خانواده‌ی پسر به‌شدت با این ازدواج مخالفت کرده‌اند. درنهایت خانواده‌ی پسر از محله کوچ کردند و عشق منور ناکام ماند.

  • وقتی همه زکام بودیم

    ما همه‌ کشته‌مرده‌ی معماییم. من جدول‌ حل می‌کنم و داستان‌های معمایی می‌خوانم. شوهرم با جدولِ امتیاز بازی‌های بیس‌بال ورمی‌رود و میانگین ضربه‌ها را درمی‌آورد. پسرمان معتاد معماهایی‌ است که این‌جوری شروع می‌شوند: «پنجاه‌وچهار چیز در این تصویر هست که با حرف س شروع می‌شود.» دختر بزرگ‌مان، پازل‌های بچه‌گانه حل می‌کند و سالی با میله‌ها و حلقه‌ها چیزهای غریبی می‌سازد که عمرا به عقل بقیه‌مان برسد.

آخرین مطالب

برف می‌بارد و ناپدید می‌شود
برف می‌بارد و ناپدید می‌شود

زنم دارد قناد را تماشا می‌کند که کیک‌های کوچکی را با آن قلب‌های معروف تزیین می‌کند. قرار است فردا شب با این کیک‌ها از دوستان سطحی‌مان پذیرایی کنیم. زنم آدم سطحی‌ای نیست اما ناشنوا و غیرقابل‌کنترل است. یک‌بار گفت به این خاطر دوستم دارد که من تنها چیزی هستم که می‌تواند بشنود. او می‌تواند ارتعاش زه‌های ویلن را از ورای حفره‌های حک‌شده روی سازش حس کند اما من درونش هستم.

گیتی‌افروز و سینما
گیتی‌افروز و سینما

اگر بدانی شب‌ها مخصوصا دیشب به ‌من چه گذشت. توی خواب و بیداری از شدت تب به قدری ترسیدم که همین‌طور مامانم را گرفته و گریه می‌کردم. تا صبح بیدار بودم. تو چه دوست بی‌وفایی هستی! در این مدت ۴ روز فقط یک مرتبه برای من تلفن کردی. تاجی خدا را شکر که اقلا این کتابچه هست که جای تو را بگیرد. زیرا همان‌طوری‌که با تو حرف می‌زنم در این کتابچه هم می‌نویسم.

سنگک و کارتر
سنگک و کارتر

نانوا را نگاه می‌کردم که نانِ پخته را به دیواره‌ی تنور می‌زد تا سنگ‌های کوچک چسبیده به آن جدا شوند. یکی از آدم‌های توی صف پرسید کجایی‌ام و من خبط کردم و گفتم «نیویورک». خیلی زود، جوری که انگار صرفِ آمریکایی بودن مرا ناگهان به نمادهمه‌ی چیزهای ناگوار تبدیل کرده باشد، چند تا از آدم‌های توی صف طوری نگاهم کردند که می‌گفت:«حتی نان‌ صبح‌مان هم از دست این یانکی‌ها در امان نیست.»

طرح: محمدرضا دوست‌محمدی
مسابقه‌ی چهل‌ونهم

این چهل‌ونهمین مسابقه‌ی داستان‌نویسی یک‌خطی یا همان دیالوگ‌نویسی برای کاریکاتور است. ماجرا، خیلی ساده از این قرار است: به تصویر نگاه کنید و یک دیالوگ برای شخصیت در حال حرف‌زدن بنویسید.

به اطلاع می‌رساند
به اطلاع می‌رساند

نظام پزشکی مرکز مراتب امتنان خویش را از کلیه‌ی همکاران عزیز در سراسر مملکت که در موقعیت حساس کشور، با نهایت صبر و بردباری وظائف اخلاقی و انسانی خود را فارغ از هرگونه مسائل جانبی به نحو مطلوب انجام داده، و در تسکین آلام بیماران و دردمندان و مجروحان مجاهدات قابل تقدیس معمول داشته‌اند، اعلام می‌دارد.