• ببینید، من می‌توانستم سر تا ته زندگی‌ام را برایتان تعریف کنم. توی این زندگی خیلی چیزهای جالب اتفاق افتاده اما همچو کاری وقت می‌خواهد، روحیه می‌خواهد، کاغذ می‌خواهد و من فعلا فقط کاغذش را دارم. روحیه‌ام که پاک خراب است، وقت هم که انگار چراغ دم صبح. تا چشم به هم بزنی فردا شده و آفتاب درآمده.

  • بیشتر ماها یک‌جور رابطه‌ی عشق/نفرت با خطوط هوایی و هواپیماها داشته‌ایم. وقتی به‌موقع می‌رسند دوست‌شان داریم و بقیه‌ی اوقات ازشان متنفریم ولی این واقعیت که ما خوشحال و بی‌خیال میلیون میلیون بار باهاشان سفر می‌کنیم نشان می‌دهد که هنوز روحیه‌ی ماجراجویانه‌مان را از دست نداده‌ایم.

  • جان کافلین مشت‌و‌مال‌چی از نخستین اعضای انجمن شهر شیکاگو و رئیس نامی این انجمن بود که اسمش را گذاشت کوچولوی زردپوش. مشت‌و‌مال‌چی اولِ‌ کارش مشت‌ومال‌چی هتل قدیمی بروورت بود. کیاوبیای حسابی که پیدا کرد، حرف زدن با جوان‌هایی مثل جو ویل دیگر برایش خیلی افتخاری نبود، چون خود کوچولو هم آن‌موقع معروف شده بود به تبهکاری.

  • قسمت شصت‌ونهم

    «داستان‌های دیدنی» بخش ثابتی است در مجله داستان برای نمایش قصه‌های تصویری کامبیز درم‌بخش؛ قصه‌هایی کوتاه و ساده که روایتشان، تنها چند فریم طول می‌کشد و با این حال هر کدام چیزی کم از یک داستانک ندارد؛ شروع می‌شود، اوج می‌گیرد و غافلگیر می‌کند. نام صفحه، انتخاب خود درم‌بخش است.

  • نازی از روی کمد کوچک کنار تخت، لیوان خالی چای را بر‌می‌دارد و می‌رود کنج روبه‌رو زیر تلویزیون، دمِ روشویی. انگار توی خانه‌ی خودمان پذیرایی می‌کند. چایی می‌ریزد، شیرینی می‌گرداند و ظرف می‌شورد. وقتی ملاقاتی ندارم، روی صندلی تاشوی کنار تختم می‌نشیند و می‌رود توی فکر و یکهو می‌گوید: «درد نداری؟»

  • قسمت يازدهم چطور يك شخصيت‌ اضافه به ساختار قصه ضربه می‌زند

    آن‌وقت‌ها فیلمنامه‌نویسی سخت نبود چون سوژه‌ها و موضوعات مکرر نشده بودند. هر موضوع و مضمونی کم‌وبیش و با اندکی درایت در آشنایی‌زدایی در پرداخت می‌توانست قابل مذاکره باشد. گرچه در این نوع قصه‌پردازی هر موضوع گفته‌شده را می‌شود دوباره طرح کرد.

آخرین مطالب

کلاهگیس

معلوم بود در جوانی بسیار خوش‌قیافه‌ بوده، مثل ستاره‌های سینما. سرش را از روی روزنامه بلند نکرد اما معلوم بود می‌داند کسی او را زیر نظر دارد. مردی که زمانی مثل او خوش‌قیافه بوده باشد خوب می‌فهمد کِی زیر نگاه مردم است. چنان اعتمادبه‌نفس داشت که انگار این‌همه موی روی سرش، همه، مال خودش بود.

صدام

با شروع جنگ، بازی‌های ما هم عوض شده بود. از مدرسه که برمی‌گشتیم ناهار خورده نخورده به کوچه می‌رفتیم. مثل تمام بازی‌ها یارکشی می‌کردیم، به دو دسته‌ی ایرانی و عراقی، همیشه اولِ بازی سر این‌كه چرا تو همه‌اش فرمانده باشی جر و بحث بود یا چرا من همه‌اش سرباز عراقی؟ یا چرا آن تفنگ چوبی که با تفنگ واقعی مو نمی‌زند یک روز هم دست ایرانی‌ها نباشد؟

پيرمرد و صحرا

هزارویک روز داستان شاهزاده‌خانم زیبایی است كه خواب غریبی می‌بیند و با تعبیر آن نتیجه می‌گیرد تمامی مردان بی‌وفا هستند. او تصمیم می‌گیرد هیچ‌وقت ازدواج نکند و از پدرش می‌خواهد او را مجبور به وصلت با كسی نکند. پدر می‌پذیرد اما پس از مدتی دست‌به‌دامان دایه‌ی دختر می‌شود تا بداند مشکل چیست و چگونه می‌تواند دختر را از این فکر منصرف کند.

گروگان

یکی از کارمندان بانک دستش را که هنوز بالای سرش نگه داشته بود تکان داد. گفت: «من گروگان می‌شم.» سارق گفت: «تو که الانشم گروگانی.» زن گفت: «پس همه برن بشینن تو خزانه. اون‌جا هیچ راهی واسه زنگ‌ زدن و کمک‌ خواستن نیست، یه در سنگین آهنی هم داره. این‌جوری دیگه کسی نیست این‌جا رو به هم بریزه. منم به همه‌چی دسترسی دارم.» نقشه‌ی خوبی بود.

مردی كه زياد پشتکار نداشت

همه‌چیز از همین‌جا شروع شد. آن اوایل که توی مدرسه، سر کلاس‌های درس مدام شیطنت می‌کردم و با بغل‌دستی و پشت سری و جلویی حرف می‌زدم، معلم‌ها پدرم را می‌خواستند و می‌گفتند این پسر خودش درسش خوب است و سریع مطلب را می‌گیرد اما شلوغ می‌کند و نمی‌گذارد بقیه‌ی بچه‌ها درس را بفهمند. می‌گفتند نصیحتش کنید. پدرم هم دعوایم می‌کرد، تشر می‌زد، توصیه می‌کرد، شعر می‌خواند، جریمه می‌کرد… مگر پسرش سربه‌راه شود.