• جاده باریک می‌شود

    چند روایت از «ماجراهای سفر»

    سفر خوب است وزن داشته باشد و همان‌طور که مسافرش را از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر می‌برد، چیزی را درونش جابه‌جا کند… جوری که مسافرش به معنای واقعی در دنیاها و آدم‌های تازه سیاحت کند. جوری که بتواند در راه برگشت، اتفاق‌هایی برای مرور داشته باشد.

  • يك ميليون ايده

    گفت‌و‌گو با کامیلو خوسه‌سلا درباره‌ی نوشتن، ترجمه و ویرایش

    نویسنده طبق چیزی می‌نویسد که دلش می‌خواهد بگوید. بعد که مشخص شود گفته‌اش درست بوده یا نه، بحث دیگری است. درمجموع، آدم نباید از برداشت مخاطب یا منتقد خیلی برنجد، وگرنه قافیه را می‌بازد. این‌که نیازی به توضیح ندارد.

  • شناور

    ما را می‌آوردند شمال تا خیلی چیزها را درست کنند. چیزهایی که نه من، نه برادرم و نه خواهرم نمی‌خواستیم درست شوند. خواهرم که اصلا نمی‌خواست. وقتی خواستیم راه بیفتیم، نگاهش کردم؛ درست شبیه خودِ کلمه‌ی «نمی‌خواهم» بود.

  • حرفه من

    انگار تناقض ِ روزنامه‌نگار بودن و آدم خوبی بودن در این گزاره، امری است بدیهی که تنها کسی که متوجهش نیست، خودمم. اما آیا خودم واقعا متوجهش نیستم؟ آیا تناقضی در کار است؟ و اگر هست آیا امری است بدیهی؟

  • قطره‌های‌کوچک آب

    خیلی سرد پرسید: «این مدت چطور گذشته؟ هنوز دارین به من می‌خندین؟»
    «اوه، البته. فراوون! سادیسم فراگیر شده. تو ایالت نیوجرسی قانونی شده و ایندیانا و وایومینگ هم تو نوبتن.»
    سری تکان داد. با کنایه گفت: «آبِ آروم به عمق بیشتری نفوذ می‌کنه.»

  • خاطرات ایران

    بخش اول

    مادرم یقین داشت پسر دنیا خواهد آورد و قبل از تولدم اسمی پسرانه انتخاب کرده بود. در این «بازی» اسم دخترانه‌ام از ماه‌ها قبل مشخص شده بود، عوضِ این‌که دکتر این اسم را رویم گذاشته باشد. پدرم هم… راستی، در عالَم واقعیت پدرم کجا بود؟

آخرین مطالب

این‌جاست آن‌که اتللو بود
این‌جاست آن که اتللو بود

آن سال‌ها تنهایی عیب نبود، عجیب هم نبود، هرچه مجرد بود از همه‌جای مملکت می‌آمد آبادان به هوای کمپانی نفت به هوای بارانداز یا رفتن به کویت. حالا آن‌همه کافه، باشگاه و سینما یادم می‌آید و آن‌همه مرد جوان را که در محله‌های مجردیِ شبه‌جزیره هالتر می‌زدند.

تلویزیون که آمد
تلویزیون که آمد

قبلا وقتی بابا‌زایر از تلویزیون تعریف می‌کرد ما دهان‌مان همین‌طور باز می‌ماند و هیچی نمی‌گفتیم. ولی حالا تلویزیون خودش آمده خانه‌ی ما. مال ما نیست، خب نباشد. آقای سیاه‌پلو که می‌گذارد تماشا کنیم. اگر نگذارد چی؟ از این فکر دلم هری می‌ریزد.

كاری صورت می‌گیرد؛ یک قصه پرحادثه
کاری صورت می‌گیرد؛ یک قصه پرحادثه

تنابنده‌ای نبود ولی چون مطمئن بودم مرا زیر نظر دارند، مثل آدمی مشغول‌به‌کار رفتار ‌کردم که به مخیله‌اش هم نمی‌رسد او را می‌پایند. باعجله خودنویس را از جیبم بیرون کشیدم، بازش کردم، پشت نزدیک‌ترین میز نشستم و پرسش‌نامه را سمت خودم ‌کشیدم.

لولای داستانی
لولای داستانی

در داستان‌های خوب گشتارها زیرپوستی و ناپیدا هستند، طوری که عموما خوانندگان متوجه وجودشان نمی‌شوند و در لحظه‌ی خواندن احساس می‌کنند به‌آسانی همراه تخیل نویسنده به هر نقطه‌ای که او اراده کرده، سفر کرده‌اند.

آخرین چیزی که لازم داریم
آخرین چیزی که لازم داریم

این فریتوزها بود که درنهایت آن پمپ‌بنزین بیتی را یادم انداخت، جایی که دوران دبیرستان در آن کار می‌کردم و جایی که مردی را ‌شناختم که یک شورلت شِوِل شبیه مال تو داشت، یک شِوِل مدل ۶۶.