• ساعدبند فولاد نقره‌نشان مطلا كه با آيات قرآن به خط كوفي زينت يافت| قرن پانزدهم ميلادي| مجموعه‌ي ناصر خليلي

    قرآن در زندگی روزمره

    در گذشته، قرآن جز قرائت و كتابت و جاني كه در زندگي داشت و روي لب‌ها بود، جسمي هم داشت، كالبدي براي بركت دادن به اتفاق‌هاي روز‌مره.

  • Hisahiro Fukasawa

    همیشه فكر مي‌كردم زن‌هاي همسن کوتوکو پرحرف‌اند ولي او اين‌طور نبود. وقتي همه‌‌مان در فرودگاه يا در لابی هتل جمع شده بوديم و باهيجان درباره‌ي سفرمان حرف مي‌زديم، كوتوكو كمي آن‌طرف‌تر ايستاده بود و معذب به‌نظر مي‌رسيد.

  • 67-DastanKootah-Pishkhaan

    زن زيپ پوشش نايلوني را باز كرد. كت و شلوار آبي آسماني برق زد، برق داشت، برق اتو. نوي نو بود. صاف بود و سالم. بدون چروك، نرم و لطيف. پارچه‌ توي دست‌هاي زن موج داشت و مي‌لرزيد؛ خوش‌دوخت بود.

  • كامبيز درم‌بخش

    قسمت پنجاه و پنجم

    «داستان‌های دیدنی» بخش ثابتی است در مجله داستان برای نمایش قصه‌های تصویری کامبیز درم‌بخش؛ قصه‌هایی کوتاه و ساده که روایتشان، تنها چند فریم طول می‌کشد و با این حال هر کدام چیزی کم از یک داستانک ندارد؛ شروع می‌شود، اوج می‌گیرد و غافلگیر می‌کند. نام صفحه، انتخاب خود درم‌بخش است.

آخرین مطالب

Götz Friedewald
طعم بادام

سه‌ساله‌ام و تازه لوزه‌هایم را برداشته‌اند. گلویم خیلی درد می‌کند. خيلي‌ها معتقدند باید به بچه‌هایی که لوزه‌هایشان را عمل کرده‌اند بستنی داد. بستنی هم دردشان را تسکین می‌دهد و هم خوشحال‌شان می‌کند.

66-Goftogo-Pishkhaan
شاهنامه پیشینه ما است

استانبول شهری است بینابینی. شهری بر لبه‌ی دو جهان شرق و غرب که میزبان مسافران فرهنگ هر دو سو بوده است. اورهان پاموک، نویسنده‌ی ترکیه‌ای برنده‌ی جایزه‌ی نوبل، در مصاحبه با یکتا کوپان، یکی دیگر از نویسندگان معاصر ترکیه، از تاثیر نوشتن در چنین شهری می‌گوید.

مرضيه لرستاني (بخشی از اثر)| مجموعه كنترل|1392
مورد عجیب پیشانی

پیشانی من تقریبا صاف است. یک برآمدگی بالای ابروها دارد و بعد با یک شیب خیلی خفیف به سمت عقب می‌رود و آن بالا یک‌دفعه خم می‌شود. جز جوش‌های ریزی که هر وقت دل‌شان بخواهد عارض می‌شوند، علامت و نشانه‌ی خاصی روی پیشانی‌ام نیست.

66-BanafsheCherktab-Pishkhaan
جـدايـی

زوج‌های به‌هم‌چسبیده همیشه برایم جالب بوده‌اند. منظورم آن‌هایی است که انگار از کمر به هم وصل‌شان کرده‌اند. هروقت وارد جایی می‌شوند، دست همدیگر را گرفته‌اند. وقتی یکی عطسه می‌کند آن یکی سرما می‌خورد. زنه هر روز صبح به مرده زنگ می‌زند که مطمئن شود سالم رسیده سر کار.

Peter Puklus| بخشي از اثر
موفق باشی!

مادرم داشت چمدان را کنار کاناپه‌ی پذیرایی می‌گذاشت كه با خودم گفتم: «فقط چی رو کم داریم؟» می‌توانستم مدت‌ها به این سوال فکر کنم، اما تلفن زنگ زد. استثنائا همين یک بار نگران اين نبودم كه حتما مادرم پشت خط است و زنگ زده تا از مشکلاتش برایم بگوید. رفتم آشپزخانه تلفن را جواب دهم.