• Davari-Site1

    جلسه هیات داوران اولین دوره «جایزه داستان تهران»برگزار شد. دراین جلسه داوران جشنواره علی خدایی، محمد کشاورز ، مژده دقیقی، داوود غفارزادگان و بلقیس سلیمانی و نیز دبیر جشنواره و جمعی از اعضای تحریریه ماهنامه داستان ماهنامه داستان همشهری حضور داشتند.

  • دوتا اومدین، سه‌تا می‌رین

    گفت‌وگوهای بیمارستانی

    زن و شوهر جوانی منتظر نوبت‌شان روی صندلی نشسته‌اند. زن حامله است و بزرگی شکمش نشان می‌دهد نزدیک زایمانش است. مرد: چی‌کار می‌کنه مگه؟ فوقش یه آمپول می‌زنه دیگه. زن: می‌ترسم. مرد: ترس طبیعیه. زن: آخه من کلا می‌ترسم مرد: مگه چقدر می‌ترسی؟

  • در جست‌وجوی داستان به یادماندنی

    قسمت ششم: کشمکش و انواع آن

    رمانی خواندنی را تمام کرده باشیم و هم، هر از چندی دل‌مان برای آن رمان و شخصیت‌هایش تنگ شود. بخش مهمی از این ماجرا به کشمکش دراماتیک شخصیت‌ها در دو حوزه‌ی فرم و محتوا برمی‌گردد.

  • باجناق‌ها

    ناگفته پیداست که نگاه دو باجناق به زندگی به‌کلی باهم فرق داشت. اُوانس رویاپرداز بود و آرمان‌هایش آن‌قدر بزرگ بودند که پیش پایش را نمی‌دید. پدرم برعکس واقع‌گراتر بود و به همان زمین‌هایی که در دوقدمی‌اش بودند فکر می‌کرد و تخیل و بلندپروازی باجناقش را نداشت.

  • عقربه‌ها

    پیرمرد نوشته بود: «این ساعت سال‌ها به من گفته است: دیر شد، بجنب، طرف انتظار می‌کشد. جلسه شروع شد. ساعت بازدید نمایشگاه به پایان رسید. فیلم شروع شد. بانک تعطیل شد. نان تمام شد. بقالی بست. یارت رفت. رفیقت رفت. دکتر رفت. عمرت تمام شد. بیچاره‌ام کرد این ساعت چهل‌ودوسال، بس‌که گفت «دیر شد».

آخرین مطالب

یادداشت ویژه
حدیث دوستان

داستان همشهری در طول عمر چهار، پنج‌ساله‌اش همیشه فضایی در اختیار نویسندگان و مترجمان جوان قرار داده تا بتوانند کارشان را در بوته‌ی تجربه محک بزنند. باشد که دیر بپاید و سال‌ها چراغ داستان کوتاه را برای ادبیات ما روشن نگه‌دارد.

Dar-Astaneh
درآستانه پنجاه

این شماره دو مطلب ویژه ‌داریم. در «حدیثِ دوستان» از جمعی از نویسندگان و هنرمندان و صاحب‌نظرانی که در مسیر انتشار، مجله‌ی داستان را با هم‌فکری‌ها و آثارشان همراهی کرده‌اند، دعوت کردیم یادداشت‌هایی درباره‌ی مجله بنویسند، و در «چهارسال و پنج‌ماه و چندروز» دستاوردهای مجله‌ی داستان را بعد از چهارسال‌ونیم انتشار پیاپی، در قالب نمایه‌ای از آمار و ارقام گردآوری کرده‌ایم.

رستگاری
رستگاری

یک روز در ماه آوریل، روزی که صاف و آبی بود، جک هاتورن برادرش، دیوید، را زیر گرفت. تا لحظه‌ی آخر هم می‌توانست جلوی مرگ برادرش را بگیرد، کافی بود پا بکوبد روی ترمز تراکتور. ولی نتوانسته بود فکر کند یا از آن بدتر، فکرهایش قروقاتی شده بودند و به‌این‌ترتیب فقط تماشا کرده بود.

Hirotoshi Ito
دندان‌پزشکان بدون مرز

می‌گفتند نظام درمان کانادا یک‌جور نسل‌کشی است اما بدتر از آن، وضع اروپا است که مریض‌ها روی تخت‌های فکسنی و مندرس مریض‌خانه‌هایش، منتظر خوابیده‌اند تا آسپیرین اختراع شود. نمی‌دانم این آدم‌ها، اطلاعات‌شان را از کجا می‌آورند ولی به‌عنوان کسی که سیزده‌سال گذشته را گاه‌وبی‌گاه در فرانسه زندگی کرده‌، در مجموع تجربه‌ی رضایت‌بخشی داشته‌ام.

داستان‌های واقعی
داستان‌های واقعی

داستان خیلی سال پیش در نیویورک اتفاق افتاد: یک روز که مادربزرگ در آپارتمانش تنها بوده، صدای در را می‌شنود. در را باز می‌کند و یک زن درشت‌هیکلِ سیاه‌پوست، آن‌طور که می‌گفته، تشنه و خسته، از او یک لیوان آب می‌خواهد. مادربزرگ زن را دعوت می‌کند که در راهرو بنشیند و خودش می‌رود آب بیاورد.