• من مادر پدربزرگم را دیده‌ام. نابینا بود. در آشپزخانه‌ی پایین ‌می‌نشست. با آن میز گرد و بوفه، با آن در زرد که مستقیم به پارکینگ باز می‌شد، سروصدای دستگاه شتاب‌دهنده که برای بررسی وضعیت سوخت‌رسانی در خلأ ضربه می‌زد، صدای خرخر خفه‌ی کمپرسور موقع راه‌اندازی‌اش، سکسکه‌های بی‌وقفه‌ی او.

  • اوستا بیرون از مغازه‌اش با موبایل گپ می‌زد. دسته‌ای آچار به کمرش بسته بود. سیگار می‌کشید و با موبایلش گپ می‌زد. شاه عصمت‌الله باز روی دو پا نشست. انگشتانش را از بین پره‌ها و قاب زنجیر دوچرخه‌اش عبور داد و سعی کرد زنجیر را به جای اولش برگرداند. اوستا دم در تعمیرگاه دست‌هایش را به هم مالید گفت: «برفش تهران می‌آید، سرمایش قم.»

  • سفرهای وحشیانه با ماشین و قوانین مدرسه‌ی قبلی‌ام ناخواسته مرا شجاع کرده بودند و چون هنوز کلمات به‌تنهایی قدرت تخریبم را نداشتند، با بهترین دوست‌هایم پورشا و جسی روی صندلیِ بزرگی نزدیک در می‌نشستم ـ آن‌ها هم برادران بزرگ‌تری داشتند که بی‌باک‌شان کرده بودند ـ جایی که تا می‌رسیدیم می‌نشستیم و یک‌جورهایی دوستش داشتیم.

  • ازه توی پاییز درخت‌های ولیعصر بالایی‌ها زودتر از پایینی‌ها زرد می‌شوند. حالا چرا هرچه اتوبوس می‌رفت، درخت‌ها زردتر می‌شدند. به دلم افتاد نکند اشتباه سوارم کرده باشند. یک دختری ایستاده بود جلوی من. دو تا سیم تو گوشش بود. سرش هم توی گوشی‌اش بود. اتوبوس که ترمز می‌گرفت، هی می‌رفت، هی می‌آمد. گفتم نکند خراب بشود روی من.

  • عكس تصویرِ رازها و تراژدی‌ها هم هست، این‌كه هشدارهایی چون میراثى در خانواده نسل به نسل گشته. مادرم می‌گفت هركدام از این زنان سرنوشتى وحشتناك داشتند با این‌كه زنانى بودند شهرى و بسیار مدرن و نه دهقان و روستایى. عضو سالن‌هاى ورزشی و مطابق مد روز. شاید قرار بوده خوشبخت‌ترین‌ها باشند.

  • قسمت شصت‌وهشتم

    «داستان‌های دیدنی» بخش ثابتی است در مجله داستان برای نمایش قصه‌های تصویری کامبیز درم‌بخش؛ قصه‌هایی کوتاه و ساده که روایتشان، تنها چند فریم طول می‌کشد و با این حال هر کدام چیزی کم از یک داستانک ندارد؛ شروع می‌شود، اوج می‌گیرد و غافلگیر می‌کند. نام صفحه، انتخاب خود درم‌بخش است.

آخرین مطالب

عشق آلمانی‌ها: سالاد ماکارونی

الان چهل سال است در آلمان زندگی می‌کنم و چهل‌ سال است از سالاد ماکارونی‌ بدم می‌آید. در دمشق وقتی‌ کسی دعوتت می‌کند، تمام روز گرسنگی می‌کشی چون می‌دانی که آزمون سختی پیش رو داری. این‌که بگویی غذا خیلی‌ خوشمزه بود کافی‌ نیست، برای ثابت کردنش باید یک کوه غذا را به‌زحمت ببلعی.

کتابخانۀ انتفاعی

در میان پیشنهادهای مختلف پیشنهاد تاسیس کتابخانه‌ای توسط او یا من مطرح شد. کاری که تا آن وقت سابقه نداشت و به‌نظرمان آن‌قدر عجیب و تازه بود که از میزان موفقیتش برای بیرون آمدن از آن تنهایی مطمئن نبودیم. ایده‌ی راه‌اندازی یک کتابخانه آن‌قدر برایم جذابیت پیدا کرد که از همان بعدازظهر لحظه‌ای آسوده‌ام نگذاشت.

ارباب حلقه‌ها

هزارویک روز کتابی است به سیاق هزارویک شب و گویا به تقلید از آن و برای رقابت با آن نوشته شده است. نویسنده‌ی كتاب داستان‌هایی را تعریف می‌كند كه موضوع كلی همه‌شان یكی است: باوفایی و قابل اعتماد بودن مردان. هدف روایت تك‌تك داستان‌ها این است تا به دختر پادشاه که به‌واسطه‌ی خوابی از مردان گریزان شده، نشان بدهد همه‌ی مردان بی‌وفا و خیانتکار نیستند.

چهره‌اش

زن با خودش فکر کرد طبیعت که فقط دشتی وسیع، تکه‌ای جنگل، دهکده‌ای، آسیابی بادی در خط افق، شیارهای مزرعه‌ای و جاده‌ای پردرخت نیست. طبیعت انعکاس نور روی برگ‌های جوان، سایه‌ی درخت‌ها روی جاده و ابرهایی که در آسمان در حرکت‌اند هم هست.

با خیال دلدادگی برانید

حالا اما پیش روی مونیتور. با سرانگشتان نازنین سرب‌ندیده، کاغذ کاهی بی‌خط و خودکار بیک ندیده، گاه خبرنویسی نیاموخته با عکسی عاریتی از این سایت و آن سایت می‌شود مثلا ترکاند و سل نگرفت، توسری نخورد که پس کی خبرنویسی یاد می‌گیری؟ بگذریم. هر رودخانه‌ای ماهی خود را دارد. هر جاده‌ای عابر و هر آسمانی پرنده‌ی خود را دارد و هر روزگاری هم «جنگ و صلح» خود را دارد.