• امين آقايي/از مجموعه ي «لب كارون»،(اكرليك روي بوم،120×160 سانتي متر)-1391

    پدر من خرمشهر به دنیا آمده است، مادرم آبادان و خودم تهران. عموها و عمه‌ها و فامیل‌های پدری قبل از جنگ آمدند تهران، خاله‌ها و دایی‌ها ماندند آبادان. شاید قبل از هشت‌سالگی هم رفته باشم جنوب ولی یادم نیست. بعد از آن ولی رفتم. هر دو سه سال می‌رفتم و هربار یک چیزی عوض می‌شد.

  • 57-Mizgerd-Pishkhaan

    گفت‌وگوی توبیاس وولف با تیم اوبراین درباره‌ی جنگ و داستان‌های جنگی

    من بیشتر کتاب‌هایم را از سر تلخی و خشم نوشتم، خشمی که وقتی از ویتنام برگشتم در خودم مدفون کرده بودم. از کشورم عصبانی بودم، از هم‌قطارهایم به خاطر کارهای کثیفی که می‌کردند، و نه فقط از شلیک به آدم‌ها بلکه از کثافت ساعت به ساعت و وحشت هرروزه‌ی جنگ عصبانی بودم، چیزهایی که هیچ‌جا در موردش نمی‌خوانید و هیچ‌وقت در تلویزیون نشان نمی‌دهند.

  • سحر مختاري/ ترمينال غرب-1384

    ترمینال غرب

    گریه‌ام می‌گیرد. هرقدر هم برای سفر آماده باشید باز هم در لحظه‌های آخرِ قبل از حرکت اضطراب و آشوبی هست که نمی‌شود از آن فرار کرد. این‌جور وقت‌ها هزار فکر بی‌ربط می‌آید سراغ آدم، از خاطره‌های تاریخ‌گذشته گرفته تا اتفاقات مبهم آینده. از سالن می‌زنم بیرون. نزدیک ساختمان اصلی ترمینال، کنار محوطه‌ی بازی کوچکی که چند تاب و سرسره دارد روی نیمکتی می‌نشینم.

  • به نام شيطان به دريا فرورفتند

    گزیده‌ای از افسانه‌ها و حکایت‌های دریا

    به انتخاب محمد میرزاخانی

    همین‌که آتش شعله‌ور شد، دیدند زمین جزیره در زیر پایشان به حرکت درآمد. از این حالت مضطرب شدند و چون به کنار ساحل بودند جملگی خود را به آب افکندند و مشاهده نمودند که جزیره نیز در آب شناور شد. حرکت جزیره آب دریا را به تلاطم درآورد و نزدیک بود باعث غرق و هلاک مسافرین شود. عاقبت با زحمت زیاد و رنج بسیار خود را نجات داده به کشتی رسیدند.

  • بيغوله باد

    صدای خش‌خشی پیچید و از پشت همان دیوار خراب که داشتند در پناهش حرف می‌زدند، پیرزنی سیاهپوش بیرون آمد. دلنگ‌دلنگ، کیسه‌ای چاق و پاره‌پوره را بسته به طناب دنبال خودش می‌کشید. سر و صورتش پشت روبنده پیدا نبود. ایستاد و بی اعتنا به بچه‌ها زیر لب چیزی گفت بعد چندبار با این دست زد پشتِ دست دیگرش. فوتی کرد و باز چیزی گفت و خمیده راه افتاد.

  • در جاي خنك و دور از دسترس كودكان

    مجله‌ی نسل، یعنی این‌که ما پول ساندویچ بین دو شیفت مدرسه‌مان را می‌دادیم کارنامه و عصر پنجشنبه می‌خریدیم. مجله‌ی نسل یعنی این‌که همیشه نگران گران شدن قیمتش در شماره‌ی بعدی بودیم. این‌که دور هم می‌نشستیم و در سکوت مطلق می‌خواندیم‌شان.

آخرین مطالب

Dar-Astaneh
از سرزمین‌های جنوبی

ماه‌‌های میانی، عصاره‌‌ی هویت فصل‌هایشان هستند؛ اردیبهشت برای بهار، آبان برای پاییز، بهمن برای زمستان و مرداد برای تابستان. یک ماهی طول می‌کشد تا فصل تازه بساطش را درست و کامل پهن کند و دوباره جمع کردن این بساط هم خودش یک ماهی زمان می‌برد. این وسط، ماه میانی فرصت حکمرانی ملوکانه‌ی فصل است؛ گسیل کردن ابرها و بادها، سرکشی به گیاه‌ها و درخت‌ها و بازی با خورشید، که کی و چطور از پهنه‌ی آسمان عبور کند.

در ميانه ميدان
در میانه میدان

از زمانِ ورودم به این کشور، وزنم به‌خاطر رژیم غذایی مبتنی بر برگرکینگ و تویینکی بالا رفته بود و این رژیم، در نتیجه‌ی یک‌سلسله تلاش پیچیده و طولانی برای ترک سیگار، وخیم‌تر هم شده بود. به علاوه، نتوانسته بودم پایه‌ی فوتبال پیدا کنم. فوتبال بازی نکردن عذابم می‌داد. بحث سالم زندگی کردن نبود ـ‌ آن‌قدر جوان بودم که سلامتی مهم نباشدـ این بود که با تمام وجود احساس زنده‌بودن کنم. بدون فوتبال گیج و گم بودم؛ جسمی و روحی.

آقاي بدخبر
آقای بدخبر

اصولا اهل این کار نیست. آلدن ویتمن فقط یک‌بار صدایش را برای همسر جوان و موسیاه فعلی‌اش، جوآن، بلند کرده و آن یک‌بار هم درواقع جیغ کشیده. یادش نمی‌آید که دقیقا چرا جیغ کشیده. خاطره‌ی محوی دارد از این‌که جوآن را بابت جابه‌جا شدن چیزی توی خانه مقصر می‌دانسته اما گمانش این است که آخر سر خودش تقصیرکار از آب درآمده.

جزيره‌ها
جزیره‌ها

منتظر کشتی بودیم، در اسکله‌ا‌ی سنگی که تا صندل‌هایم را درآوردم کف پاهایم را سوزاند. هوا جهنم بود، اشباع‌شده از بوی دریا، خستگی، و بوی ضدآفتاب نارگیلی، برآمده از گردشگرانِ آلمانی،گردشگران پیشاپیش جلاخورده و سوخته، به‌صف‌شده در انتهای اسکله برای یک عکس. جوراب نازکِ دود را روی بندِ افق دیدیم، و بعد خود کشتی را که بزرگ‌تر می‌شد، و کناره‌هایش کمی شیب داشت، عین نقاشی‌های بچه‌ها.

مرگ دامبو: يك دقيقه
مرگ دامبو: یک دقیقه

«والا به خدا، این همیشه زشت بوده»، این حرفی بود که مادرش زد، در سال‌ هزار‌و‌نهصد‌و‌هشتاد‌و‌چهار، جلوی همه‌ی فامیل و دوستانی که برای جشن تولد دوازده‌سالگی او جمع شده بودند، همان‌طور که صورت استخوانی، دماغ بیرون‌زده و چشم‌های کوچکِ گودافتاده‌ی ‌تنها پسرش را برانداز می‌کرد، شانه‌هایش را بالا انداخت و با آمیزه‌ای از عشق و نفرت گفت: «اما گوش‌هاش چه‌جوری این‌قدر بَل‌بَل شد، کسی نمی‌دونه!»