• یکی از دلایل اصلی اهمیت چگونه توزیع شدن صندلی‌ها در هواپیما، نشستن کنار کسانی بود که سفر با آن‌ها کیف می‌داد و برخلاف تصور، خواهرهای بزرگ، خجالتی و سمبل احترام به والدین بودند که سفر را باحال می‌کردند. به این دلیل ساده: آن‌ها بودند که نافرمانی می‌کردند.

  • نورا در هدیه‌ دادن بی‌نظیر بود. همیشه چیزی می‌فرستاد برایت بیاورند. شیرینی‌های زنجبیلی که از سان‌فرانسیسکو آورده بود. کلوچه‌های کره‌‌ی بادام‌زمینی از سیاتل. مارشمالوهای شکلاتی. زنگ می‌زد می‌گفت: «اینا حرف ندارن. همین الان چندتا برات می‌فرستم.»

  • خانه‌ی پدر هر هفته چیز تازه‌ای برای کشف کردن داشت. بچه‌ی طلاق بودن به درد همین چیزها می‌خورد. می‌توانستم هر پنجشنبه تمام سر ‌و صورتم را با خودکارهای رنگی و کاربن و جوهر پلیکان و خودنویس‌های عجیب شبیه ببر بنگال کنم. می‌توانستم موج رادیو را هزار بار عوض کنم، به ضبط خبرنگاری دست بزنم و نوار که تویش گیر کرد پرتش کنم پشت مبل.

  • هیچ‌وقت آدم بدبینی نبود. ساده بود، مهربان، آماده‌ی خدمت، بخشنده و کاری. هیچ‌کس ازش بدی ندیده بود. حتی شرط‌بندی نمی‌کرد. به ماهیگیری نمی‌رفت. فوتبال دوست نداشت. نه، سرش گرمِ خانه‌‌اش، زنش و کلکسیون کارت‌پستال‌هایش بود. مشروب نمی‌خورد. در جوانی سیگار کشیده بود ولی دیگر سال‌ها بود به سیگار لب نزده بود.

  • با داستان دشمن‌ها از چخوف شروع کردم، چون شخصیت اصلی داستان پزشک است و در یک موقعیت حاد که انتخاب میان احساس و وظیفه است، قرار می‌گیرد. تحت تاثیر قرار گرفتند. دوست داشتم مرگ ایوان ایلیچ از تولستوی را بخوانم اما با حجمی که داشت، حداقل دو جلسه را به خودش اختصاص می‌داد.

  • بابا اسم کوچک پدرش را نمی‌دانست. سوال هم نمی‌کرد. مری مطمئن شده بود که هیچ‌کس اسم مردی به نام چستر را به زبان نمی آورد. سیدی به امرونهی‌های بی‌وقفه‌اش گوش می‌کرد و دهانش را هم می‌بست. مامان هم همین‌طور.

آخرین مطالب

سفر قندهار

هزارویک روز داستان شاهزاده‌خانم زیبایی است كه خواب غریبی می‌بیند و با تعبیر آن نتیجه می‌گیرد تمامی مردان بی‌وفا هستند. او تصمیم می‌گیرد هیچ‌وقت ازدواج نکند و از پدرش می‌خواهد او را مجبور به وصلت با كسی نکند. پدر می‌پذیرد اما پس از مدتی دست‌به‌دامان دایه‌ی دختر می‌شود تا بداند مشکل چیست و چگونه می‌تواند دختر را از این فکر منصرف کند.

اکتشافات کوچک من

نقطه‌های عطف‌ در زندگی حرفه‌ای یک نویسنده ـ و چه‌بسا در بسیاری دیگر از حرفه‌ها ـ شبیه این است. اغلب لحظه‌هایی کوچک و بی‌نظم‌اند. بارقه‌های خاموش و خصوصی مکاشفه. زیاد نمی‌آیند و وقتی می‌آیند، ممکن است به‌کلی بدون‌ های و هو باشند و مربی‌ها یا همکاران هم تاییدشان نکرده باشند. برای جلب توجه، اغلب باید با اقتضائات بلندمدت‌تر و ظاهرا مصرانه‌تر رقابت کنند.

از بندر تا بندر

تمام سال‌های خردسالی و کودکی و نوجوانی‌ام، بغل گوشم یک چاه عمیق تعارض بین شمال و جنوب دهان گشوده بود. این‌که من شمالی‌ام یا جنوبی سوال مهمی بود که اگر از مادر و پدرم می‌پرسیدی پاسخ مسلمی داشتند اما از خودم نه. مدرسه‌ی ابتدایی‌ام مملو از بچه‌های عرب‌زبان جنگ‌زده و مهاجر بود. برای بچه‌های جنگ‌زده چیزی بدتر از حضور یک بچه‌ی شمالی نبود.

سِن

آن‌‌ زمان‌ در‌ یک‌ دوره‌ی‌ آموزشی‌ هنر دراماتیک‌ شرکت می‌کردم‌. از بین‌ همه‌ی‌ شاگردان‌ مدرسه‌ی‌ ماریوو، حالا هیچ‌‌کدام‌‌شان‌ در نمایش‌ کاره‌ای نیست، جز پسر تنومندی‌ که‌ بوبول‌ صدایش‌ می‌کردیم‌. اغلب‌ او را در تلویزیون‌ و روی‌ صحنه‌های‌ تئاتر می‌بینم‌. دیگر موی‌ زیادی‌ برایش‌ نمانده‌ اما قیافه‌اش‌ تغییری‌ نکرده‌‌: همان‌ بوبول‌ است‌ که‌ می‌شناختم‌.

دور اروپا در بيست‌ويک روز

ویژگیِ تورها این است که دو سه روز نگذشته، آدم می‌بیند همه‌ی همسفرهایش را برانداز کرده و رویشان اسم گذاشته و قضیه این‌ است که این اسم‌ها یا برچسب‌ها در حد شخصیت‌های یک رمان پلیسی انگلیسی کلیشه‌ای و باسمه‌ای‌اند. علت این‌که آدم همسفرهای تورش را خیلی خوب می‌شناسد این است که همیشه با یک گروه آدم طرف است.