• قسمت شصت‌ودوم

    «داستان‌های دیدنی» بخش ثابتی است در مجله داستان برای نمایش قصه‌های تصویری کامبیز درم‌بخش؛ قصه‌هایی کوتاه و ساده که روایتشان، تنها چند فریم طول می‌کشد و با این حال هر کدام چیزی کم از یک داستانک ندارد؛ شروع می‌شود، اوج می‌گیرد و غافلگیر می‌کند. نام صفحه، انتخاب خود درم‌بخش است.

  • رویال پنج دقیقه بعد جلوی آینه ایستاد و به نقش صورتی‌رنگ و پرچروک روبالشی‌اش نگاه کرد که روی گونه‌اش جا مانده بود. با خودش فکر کرد من انضباط شخصی ندارم و لیاقتم مرگ است. زیر دوش که به موهایش شامپو می‌زد همان‌طور که چشمانش بسته بود و کف‌ گرم شامپو سر و صورتش را پوشانده بود یک لحظه خوابش برد.

  • پرده‌ها را کنار می‌کشم. برف نم‌نم می‌بارد. چراغ‌های برج میلاد روشن است. شب شلوغی است. با این‌که ساعت از دو گذشته هنوز ماشین‌های زیادی در اتوبان در رفت‌وآمدند. مهران سرِ شب زنگ زد، گفت می‌رود لواسان خانه‌ی یکی از دوست‌هایش و قول داد تا قبل از دوازده بر‌گردد. شماره‌اش را می‌گیرم. گوشی‌اش خاموش است. خدا کند تصادف نکرده باشد.

  • شاپور برگشت و خانم‌کوچولو را دید. پشت سرش ایستاده بود و لبخند می‌زد. آن دو شادی و محبت دیدار تصادفی را به همدیگر ابراز کردند. رفاقتِ ده دوازده‌ساله داشتند اما خانم‌کوچولو از دست شاپور دلخور بود. شاپور دلش را شکسته بود. بعد از آن‌که برای چند ماه، رفت‌وآمد و صمیمت بیشتری از همیشه داشتند، شاپور کم‌پیدا شده بود و در سراغ گرفتن از خانم‌کوچولو اهمال کرده بود.

  • بعد از سال‌ها ازدواج، کنجکاوی آدم از لحظات فوق‌العاده‌ای که ممکن است در آینده اتفاق بیفتد منتقل می‌شود به کنکاشِ لحظات کوچک‌تر و غریب‌تری که در گذشته اتفاق افتاده‌اند: همسرت که در شانزده‌سالگی دارد خمیر ورز می‌دهد. همان‌طور که پروست می‌دانست، عشق نه‌فقط به شیفتگی حال، که به حسادتِ گذشته متکی است.

  • بهمن ۱۳۹۵

    روزگار مثل امروز نبود که مترو، مدل‌به مدل اتوبوس، تاکسی سبز و زرد باشد. وجه مشترک آن روز و امروز مسافرکش‌های شخصی بودند و وجه تمایز هم آلودگی هوا بود، آن روز نداشتیم و امروز داریم. پیاده یا با اتوبوس خودمان را به مقصد می‌رساندیم. اگر بین میدان آزادی و سه‌راه آذری خطی فرضی بکشیم و از نزدیکی‌های سه‌راه آذری پنج دقیقه به سمت شرق پیاده‌روی کنیم، به محله‌ی ما می‌رسیم.

آخرین مطالب

مردی که باد است

ویچسلاو کروتکی مرد تنهاییِ بی‌نهایت است. یک متخصص هواشناسی ساکن قطب شمال که سی‌سال گذشته را در کشتی‌های روسی زندگی کرده و سال‌های آخر را در پایگاهی مرزی در قطب شمال. ویچسلاو از طرف دولت روسیه به آن‌جا فرستاده شده تا درجه حرارت، بارش برف و سرعت باد را اندازه‌گیری کند.

این سکوت طولانی‌

با وجود این من نگهدار رازی هستم که به‌هیچ‌وجه قصد فاش کردنش را ندارم. رازی که پدرم پنجاه سال پیش، وقتی یازده یا دوازده سال داشتم، با من در میان گذاشت و قسمم داد که با کسی در میانش نگذارم. با صدایی آرام و قاطع و عادی گفت:«هرگز نباید به کسی چیزی بگی.»

آن‌سوی کاغذکادوها

درست از همان لحظه‌ي باز کردن کاغذکادوهای رنگ و وارنگ است که سرنوشت هدیه‌ها تعیین می‌شود. برای بعضی‌هایشان همان چند ساعت اول جا پیدا می‌کنیم و زود در چرخه‌ی زندگی می‌افتد. بعضی‌های دیگر را هم می‌گذاریم کنار تا ببخشیم به کسی دیگر تا به چرخه‌ی زندگی دیگری وارد شوند.

نقص از نوعی دیگر

این صحنه –یعنی خودش و مادرش روی همین صندلی‌ با همین حالت نگاه مادر– روزهای کودکستان را به خاطرش آورد که برمی‌گشت خانه و پدر و مادرش پشت میز آشپزخانه، همین سوال را ازش می‌کردند. همیشه هم شانه می‌انداخت بالا و چیزی نمی‌گفت اما بعضی وقت‌ها واقعا فکر می‌کرد که نکند مامان و بابایش کل روز پشت میز منتظر او می‌نشینند و فقط راجع به او حرف می‌زنند.

ويلای ديگ بخار‌

پدر، مادر، همسر و دخترم زودتر از من ویلا را تحویل گرفته بودند. من سرکار بودم و قرار بود بعدازظهر به آن‌ها بپیوندم. ازشان شنیدم که تمیزی ویلا قابل وصف نیست. شب قبلش صاحب‌ویلا ایمیل زده بود که مجبور شده‌اند یک درخت تمشک را جلوی ویلا قطع کنند و خواهش کرده بود دانه‌های تمشک را لگد نکنیم و با کفش یا دمپایی داخل خانه نبریم.