• معلوم بود در جوانی بسیار خوش‌قیافه‌ بوده، مثل ستاره‌های سینما. سرش را از روی روزنامه بلند نکرد اما معلوم بود می‌داند کسی او را زیر نظر دارد. مردی که زمانی مثل او خوش‌قیافه بوده باشد خوب می‌فهمد کِی زیر نگاه مردم است. چنان اعتمادبه‌نفس داشت که انگار این‌همه موی روی سرش، همه، مال خودش بود.

  • با شروع جنگ، بازی‌های ما هم عوض شده بود. از مدرسه که برمی‌گشتیم ناهار خورده نخورده به کوچه می‌رفتیم. مثل تمام بازی‌ها یارکشی می‌کردیم، به دو دسته‌ی ایرانی و عراقی، همیشه اولِ بازی سر این‌كه چرا تو همه‌اش فرمانده باشی جر و بحث بود یا چرا من همه‌اش سرباز عراقی؟ یا چرا آن تفنگ چوبی که با تفنگ واقعی مو نمی‌زند یک روز هم دست ایرانی‌ها نباشد؟

  • داستان ‌های هزار و يك روز؛ قسمت هفتم

    هزارویک روز داستان شاهزاده‌خانم زیبایی است كه خواب غریبی می‌بیند و با تعبیر آن نتیجه می‌گیرد تمامی مردان بی‌وفا هستند. او تصمیم می‌گیرد هیچ‌وقت ازدواج نکند و از پدرش می‌خواهد او را مجبور به وصلت با كسی نکند. پدر می‌پذیرد اما پس از مدتی دست‌به‌دامان دایه‌ی دختر می‌شود تا بداند مشکل چیست و چگونه می‌تواند دختر را از این فکر منصرف کند.

  • یکی از کارمندان بانک دستش را که هنوز بالای سرش نگه داشته بود تکان داد. گفت: «من گروگان می‌شم.» سارق گفت: «تو که الانشم گروگانی.» زن گفت: «پس همه برن بشینن تو خزانه. اون‌جا هیچ راهی واسه زنگ‌ زدن و کمک‌ خواستن نیست، یه در سنگین آهنی هم داره. این‌جوری دیگه کسی نیست این‌جا رو به هم بریزه. منم به همه‌چی دسترسی دارم.» نقشه‌ی خوبی بود.

  • همه‌چیز از همین‌جا شروع شد. آن اوایل که توی مدرسه، سر کلاس‌های درس مدام شیطنت می‌کردم و با بغل‌دستی و پشت سری و جلویی حرف می‌زدم، معلم‌ها پدرم را می‌خواستند و می‌گفتند این پسر خودش درسش خوب است و سریع مطلب را می‌گیرد اما شلوغ می‌کند و نمی‌گذارد بقیه‌ی بچه‌ها درس را بفهمند. می‌گفتند نصیحتش کنید. پدرم هم دعوایم می‌کرد، تشر می‌زد، توصیه می‌کرد، شعر می‌خواند، جریمه می‌کرد… مگر پسرش سربه‌راه شود.

  • تاثير خود و ديگران بر روند نوشتن نويسنده

    در حقیقت، آدم موقع نوشتن، از نظر دیگران اطلاعی ندارد. نویسنده‌ی صادق همیشه کارش را با جدیت انجام می‌دهد و در پایان کار می‌فهمد که دیگران درباره‌ی کارش چه فکر می‌کنند: بی‌علاقه‌اند، شیفته‌ شده‌‌اند یا طور دیگری فکر می‌کنند اما نویسنده‌ی وسواسی خیال می‌کند از همان اول کفر مخاطب را درآورده است و «آن‌ها» تلافی خواهند كرد.

آخرین مطالب

دست‌دندان

بعد از برگشتن به لندن، باید فکری برای مشکل بازگشتنم میان جمع کنم. با همه مواجه شوم، نگاه خیره‌ی روبرگردانده‌شان را از نو ببینم. این‌طور است و چاره‌ای هم ندارم. باید پسرانم را ببینم و آن‌ها هم مرا ببینند: می‌دانم چه در انتظارم است. تجربه دارم.

مصاحبه‌های کوتاه با مردان کریه

من خودم می‌دونم چقدر دمغم. می‌دونم گاهی گوشه‌گیر می‌شم. می‌دونم چقدر سخته این‌جور وقت‌ها کنارم باشن، خب؟ باشه؟ ولی این‌که هر دفعه که دمغ و گوشه‌گیر می‌شم تو فکر می‌کنی دارم ولت می‌کنم و زمینه‌چینی می‌کنم که ولت کنم، اینو دیگه نمی‌تونم تحمل کنم.

از پاييز مدارس داير است

یكی از جرایدی كه آن روزها اخبار و وقایع فرهنگی را پوشش می‌داد (اعلان تاسیس مدارس جدید، برنامه‌های درسی هر مدرسه، اخبار مربوط به امتحانات و نتایج و خروجی‌های این مدارس) روزنامه‌ی تربیت بود كه نخستین روزنامه‌ی غیردولتی ایران به شمار می‌آمد. روزنامه‌ی تربیت با صاحب امتیازی محمدحسین فروغی از سال ۱۲۷۵ خورشیدی به مدت دوازده سال فعالیت داشت كه در این مدت ۴۳۴ شماره‌ی آن منتشر شد.

اسباب مدرسه

مغازه‌ی من درست در فاصله‌ی دو مدرسه‌ی دخترانه و پسرانه است و شلوغ‌ترین ساعت وقتی است که زنگ تعطیلی مدرسه را می‌زنند. بعد سروکله‌شان پیدا می‌شود. اگر با مادرشان باشند کارشان سخت است و باید راضی‌شان کنند. خودشان که باشند اما بدون تعارفات معمول می‌آیند تو و هرچیزی را که به چشم‌شان بیاید قیمت می‌کنند. این یعنی بیشتر از هرچیز با موجودات دوست‌داشتنی و عجیبی مثل بچه‌ها طرفم.

‌خوانندۀ احمق

از آن‌جا که رنج ‌کشیدن بخش ناگزیری از آدم ‌بودن است، بخشی از دلیل ما برای رفتن سراغ هنر هم تجربه‌ی رنج ‌کشیدن است، در واقع می‌خواهیم یک نوع رنج نیابتی را تجربه کنیم، یک‌ جور عمومیت‌ دادن به رنج.