• سفر به شهرهایی با نام‌های عجیب

    دنبال تصویر گشتم و فهمیدم نام این مکان جادویی پرپله ماچوپیچو است. واژه‌ی ماچوپیچو را صد باری برای خودم تکرار کردم. چنان سحری داشت که اولین جرقه‌ی نام مکان‌ها در ذهنم زده شد: من می‌خواستم به این ماچوپیچو با آن عنوان افسانه‌ای‌اش سفر کنم. از پله‌هایش بالا بروم، نفسم بند بیاید و از آن بالا جهان را نظاره کنم.

  • قسمت شصت‌وچهارم

    «داستان‌های دیدنی» بخش ثابتی است در مجله داستان برای نمایش قصه‌های تصویری کامبیز درم‌بخش؛ قصه‌هایی کوتاه و ساده که روایتشان، تنها چند فریم طول می‌کشد و با این حال هر کدام چیزی کم از یک داستانک ندارد؛ شروع می‌شود، اوج می‌گیرد و غافلگیر می‌کند. نام صفحه، انتخاب خود درم‌بخش است.

  • تازه چراغ‌های اتاق را خاموش کرده بودیم. تصویر تپه‌های سبز جاده‌ي اسالم به خلخال و تصویرهای خاکستری تهران هنوز درهم بودند و نمی‌دانستم کدام خواب است، کدام بیداری. دختر خم شده بود و بالش تخت سوم اتاق را از دو طرف می‌کوبید تا به فرم اولش برگردد و باد کند.

  • پیام‌ها را پاك می‌كنم، مدتی تلویزیون تماشا می‌كنم، خوابم می‌گیرد، می‌خوابم. سر سپیده، در سده‌ی سیزده، بیدار می‌شوم، به بیابان می‌روم، هیزم می‌كشم. هیچ‌كس نمی‌داند كه مدتی است دل توی دلم نیست. عاشق شده‌ام اما نمی‌دانم او كیست، چرا این‌همه دوستش دارم. بیشتر خاطره‌هایم با او است.

  • عادت استاد بود كه به مشتری‌ها زنگ بزند. بعد احوالپرسی از پارچه‌ها و سفارش مشتری‌ها می‌گفت. دفتر تلفن را باز كرد و به مشتری‌های مخصوص زنگ زد اما وقتی به شماره‌ی آقای مرشدی رسید درنگ كرد، دستش را برد توی جیب و كاغذ مچاله را بیرون آورد. گذاشت روی میز اتو، همان‌هایی بود كه خوانده بود؛ قلب و قایق و نخلی به رنگ سبز.

  • یکدفعه پرتاب می‌شوم به خانه‌ی مادربزرگم دو دهه سه دهه‌ی پیش در خیابان حاجباشی اراک، نزدیک به کوچه‌ی بارو، بین خیابان دکتر حسابی و خیابان حصار که به قول اراکی‌ها تمومایی ندارد. خیابان باریک و دوطرفه‌‌ای‌ است که خانه‌های کاه‌گلی یا خشتی کم ندارد. سر خیابان حمامی قدیمی ‌است که خراب شده و ورثه را می‌شناسیم.

آخرین مطالب

یادتان نخواهد ماند‌

یك‌بار شنیدم آدم‌ها میانگین ده داستان از كودكی‌شان به یاد می‌آورند. و بیشتر آن‌ها هم براساس عكس‌ها یا تعریف چندباره‌ی داستان‌ها هستند تا خاطره‌ی خود فرد. پس حتی با وجود همه‌ی فیلم‌هایی كه گرفتیم، دو جعبه عكس‌های فوری زیر میزم و ۱۲۷۶ عكس روی كامپیوتر، اگر خوش‌شانس باشید دوازده‌تایی داستان یادتان می‌ماند.

مسابقه هفتادودوم

هفتادودومين مسابقه‌ی داستان‌نویسی یک‌خطی

پايان خوش قصۀ پريان‌

در ابتدا نمی‌دانستم چیزی به اسم کتابفروشی وجود دارد. کتاب و کتابخانه را می‌شناختم. خانواده‌ی ما و دوروبري‌هايمان همه کتابخانه داشتند ـ یک‌اندازه بودند و قهوه‌ای تیره و همه‌شان را انستیتوی تحقیقات، که پدرم آن‌جا فیزیکدان اتمی بود، با بقيه‌ي وسایل خانه توزیع کرده بود.

داستان‌های ديدنی

«داستان‌های دیدنی» بخش ثابتی است در مجله داستان برای نمایش قصه‌های تصویری کامبیز درم‌بخش؛ قصه‌هایی کوتاه و ساده که روایتشان، تنها چند فریم طول می‌کشد و با این حال هر کدام چیزی کم از یک داستانک ندارد؛ شروع می‌شود، اوج می‌گیرد و غافلگیر می‌کند. نام صفحه، انتخاب خود درم‌بخش است.

گربه‌ماهی‌

تصورش کردم که با موهای نقره‌ای شانه‌شده‌اش در تاریکی نشسته و به آکواریوم روشنش خیره شده. او می‌توانست ساعت‌ها به تماشای ماهی‌هایش بنشیند و خیره‌ی نورهای نئون درخشان آکواریومش شود. بچه‌کوسه‌های درخشان و گربه‌ماهی‌هاي سبیلوی شرور. بیشتر غرور و لذتش به‌خاطر فرشته‌ماهی‌های مرواریدیِ نیمه‌شفاف بودند که هر کدام‌شان به بزرگی یک مشت بودند.