• از خود نوشتن

    درباره‌ی پیوندهای میان زندگی نویسنده و داستان‌هایش

    دوست دارم در این نوشته از این حرف بزنم که چطور می‌شود به نویسنده‌ی کتابی تبدیل شویم که محتاج نوشتنش هستیم. قبول دارم که با حرف‌زدن از اثر خودم و گفتن ماجرای گذارم از شکست به موفقیت، این خطر وجود دارد که به‌نظر بیاید دارم خودم را تحویل می‌گیرم یا بیش از اندازه مجذوبِ خودم هستم.

  • 49-PhotoStory-Pishkhaan

    زندگی زیر بال هواپیماها

    کسی چه می‌داند شاید خیلی هم دور از ذهن نباشد. شاید روزی آن‌قدر راه‌های زمینی تسخیر شوند که ساکنان زمین، مثل ساکنان سی‌متری جی شوند و خلبان چنددقیقه یک‌بار بگوید: «ایستگاه. کسی پیاده می‌شه؟»

  • 49-RevayatdarMatn2-Khaam

    روایتی از شهادت مسلم بن عقیل در شهر کوفه

    چون آن جماعت که با مسلم بیعت کرده بودند این کلمات را بشنیدند، عظیم بترسیدند. آهسته‌آهسته ده‌نفر بیست‌نفر باز پس می‌گریختند و با یکدیگر می‌گفتند که «ما را چه افتاده است که با غوغا یار می‌باید شد؟ برویم و در خانه‌ بنشینیم.»القصه، هنوز آفتاب غروب نکرده بود که هجده‌هزار مرد مسلح که در رکاب مسلم بن عقیل آمده بودند، جمله بگریختند.

  • میعاد مقدس

    محرم در روستای من خیلی قبل‌تر از عباسی‌شدن برادرانم در روز عاشورا، شروع می‌شد. مراسم علم‌گردانی، طلیعه‌ی ماه حرام بود. علم روستا و علم‌های شهر کوچک من هیچ شباهتی به علم‌های صلیب مانندی که بعدها در تهران دیدم نداشتند.

  • مارتا

    در محله‌ای قدیمی بودیم با کوچه‌های باریک و دراز و خیابان‌های کم‌عرض و ساختمان‌هایی که با درختان بلند کاج به‌نظر متروک می‌آمدند. از آستانه‌ی درگاه ورودی که می‌گذشتیم یک لحظه ایستاد و با تأنی گفت: «آخرین راهبه‌ی این دیر چندسال پیش خودکشی کرده است.»

  • Dar-Astaneh

    پس چقدر کوچک شد در نزد ایشان هر چیزی که روگردان گشت از جلال و عظمت او و چقدر متروک گردید بر ایشان، هر آن‌چه باعث دوری از وصال او آمد، به حدی که از بقاء خود گذشته به لقای حضرت حق پیوستند و در طلب این رستگاری تا سرحد ایثار و جان‌بازی پیش رفتند.

آخرین مطالب

داستان‌های دیدنی
داستان‌های دیدنی

«داستان‌های دیدنی» بخش ثابتی است در مجله داستان برای نمایش قصه‌های تصویری کامبیز درم‌بخش؛ قصه‌هایی کوتاه و ساده که روایتشان، تنها چند فریم طول می‌کشد و با این حال هر کدام چیزی کم از یک داستانک ندارد؛ شروع می‌شود، اوج می‌گیرد و غافلگیر می‌کند. نام صفحه، انتخاب خود درم‌بخش است.

شش‌تا شومینه
شش‌تا شومینه

ما یک خانه‌ی بزرگ در بارنستابل خریدیم؛ دویست‌ساله و مشرف به تپه‌های سرسبز، کنار یک برکه‌ی آب سرد که ماهی هم دارد. با شش‌تا شومینه! احتمالا همان ماجراجویی مالی‌ای است که کار مرا خواهد ساخت، ولی اگر طاقت بیاورم یک سیاست‌مدار کهنه‌کار دیگر پا به عرصه‌ی وجود خواهد گذاشت.

آزالیای سفید
آزالیای سفید

سگرمه‌هایش از دلهره و اضطراب درهم رفت. در سرش گذشت خب البته، یکی‌شون باید بار این وظیفه رو به دوش می‌کشیده! پسرعمه ِالِک بیچاره، و اشک‌هایش در نور آفتاب درخشید، نمی‌تونست یه‌جوری این تابستان رو دووم بیاره و زنده بمونه؟ و اصلا معلوم هست این نامه چطور به دست من رسیده؟

48-Dastan2-Pishkhaan
آقای مذکور قلاجو و بانو عابربانک خجسته

ناگهان ضربه‌‌ی محکمی به گردنش می‌خورد. تلو‌تلو می‌خورد. قبل از این‌که فرصت کند برگردد، دستانی قوی، سرشانه‌هایش را می‌گیرد و بدنش را به سه‌کُنجِ درِ اولین مغازه می‌چسباند. ضارب، هیولامَردی است که به‌تمامی سایه‌وار دیده می‌شود.

48-Revayat5-Pishkhaan
ژن‌های واندربیلتی‌‌

حس ششم قوی‌ام به‌کار افتاد، بدون این‌که بخواهم توی اتاق‌ها بگردم، می‌دانستم هر کدام چه‌شکلی‌اند. با خودم فکر‌کردم یک زوج جنوبی با نفس‌هایی که بوی لوبیا سبزِ دل‌مونته می‌داد، چطوری توانسته بودند من را بدزدند.