• 52-Revayat5-Pishkhaan

    سینما و تئاتر بخشی حیاتی از زندگی من‌اند و حالا هر بار که می‌روم فیلم یا نمایشی ببینم، چهار ستون بدنم می‌لرزد که نکند چرتم بگیرد. تا می‌نشینیم توی ماشین این نگرانی می‌آید سراغم: یعنی می‌توانم بیدار بمانم؟ یا جنیس می‌زند یکی دیگر از استخوان‌های دنده‌ام را می‌شکند؟ البته جنیس عمدا آن‌طور ناجور نمی‌زند اما برای آدمی به سن‌وسال من این رفتارها مصداق بارز سالمندآزاری است.

  • در جنگ هیچ امیدی نیست

    انگار یک چیزی دورادور میانه‌مان را پاک به‌هم زده و من نمی‌دانم چطور درستش کنم. دلم می‌خواهد درستش کنم. گاهی وقتی باهم حرف می‌زنیم احساس می‌کنم سفیر نیوزلندم که دارد استوارنامه‌اش را به حضور وزیر امور خارجه‌ی اروگوئه تقدیم می‌نماید. عجیب‌وغریب و رسمی است و هیچ ردی از صمیمیت ندارد.

  • فرم و قصه پریان

    قصه‌های پریان چگونه ساخته می‌شوند؟

    «لذت قصه‌های پریان در فرم آن‌ها نهفته است.» پی برده‌ام که خود من به‌طور کلی بیشتر شیفته‌ی لذت حاصل از فرم و به‌طور خاص شیفته‌‌ی فرم قصه‌های پریان هستم و بنابراین مشتاق‌ام آ‌ن‌چه را تکنیک‌های قصه‌های پریان در حق نوشته‌های من انجام داده‌اند و کاری را که می‌توانند با نوشته‌های شما بکنند، در میان بگذارم.

  • همه‌ش خوبا می‌رن

    گفت‌وگوهایی از مراسم تشییع مرتضی احمدی

    پنجاه‌سال دوست بودیم. نیم‌قرن. هر پنج‌شنبه می‌رفتیم آب‌گوشت می‌خوردیم. هفته‌ی پیش رفتم خونه‌ش. گفت عمو دلم آب‌گوشت می‌خواد. گفتم عمو یه جایی رو کشف کردم چه جوری! می‌خوای برم برات بخرم بخوری؟ گفت نه عمو نمی‌تونم. باور کن سی‌کیلو بیشتر نبود.

  • 52-VijeNamayesh-Pishkhaan

    اوصاف نمایش‌های فرنگ در سفرنامه‌های ناصری

    این تماشاخانه بهترین تماشاخانه‌های فرنگستان است یعنی در زینت و بنا و خرجی که به این‌جا شده است، از پنج کرور تومان متجاوز است. در عهد ناپلئون سوم بنا شده است اما بعد از زوال سلطنت او به اتمام رسید. هفته‌ای سه شب باز است که تماشا می‌دهند، لیکن گفتند دخلش به خرج کفایت نمی‌کند.

  • وازریک مرده است

    برای آلبرت کوچویی

    هردویمان ایستاده‌ایم در پاگرد چهارم مجتمعی پنج‌طبقه. سرد است و یک‌ریز برف می‌بارد. از جیب پالتویش یک کیسه‌‌فریزر بیرون می‌کشد. بازش می‌کند و دستمال‌کاغذی را می‌اندازد روی بقیه‌ی دستمال‌کاغذی‌هایی که شبیه به‌هم مچاله شده‌اند. می‌گوید: «من به تنها کسی که اعتماد دارم شمایید.»

آخرین مطالب

غیرمنتظره
غیرمنتظره

گفت: «کجا مادر؟ زمستون و سرما که وقت مسافرت نیست.» گفتم :«می‌ریم یه جای خوب. سه‌ روز بیشتر طول نمی‌کشه.» گفت: «در پناه خدا.» و همین‌طور ‌که با لبخند نگاهم می‌کرد، زیر لب دعایی خواند و فوت کرد به‌ام. هرگز نفهمیدم چه دعایی می‌خوانَد ولی همیشه این کارش باعث قوت قلبم می‌شد.

Dar-Astaneh
ایستگاه اول

شماره‌ی عید امسال در ۳۹۰ صفحه و به همراه لوح فشرده‌ی داستان همراه ۴، به یاری خدا، نیمه‌ی اسفندماه روی کیوسک‌ها خواهد بود. چهارمین لوح داستان همراه، به مموآرها یا زندگی‌نگاره‌های ایرانی اختصاص دارد و می‌توانید در آن، منتخبی از روایت‌های منتشر شده در بخش «درباره‌ی زندگی» مجله‌ی داستان را با صدای نویسندگان‌شان بشنوید.

قلم و کتری
قلم و کتری

بعد از سوزاندن کتری، مجبور شدم روشی ابداع کنم تا یادم بیندازد آبی که روی اجاق گذاشته بودم، دارد جوش می‌آید. این بود که گیره‌ی لباس را چسباندم سرِ انگشتم. اتفاقا گیره‌ی محکمی هم بود و مجبور بودم هر بیست‌ثانیه یک‌بار آن را تکان بدهم. این کار و درد ناشی از آن من را در دنیای واقعی نگه‌می‌داشت تا وقتی که آب واقعا به جوش می‌آمد.

51-Revayat6-Pishkhaan
بانو

یکی از دوست‌هایم در «خانه‌ی اشباح» زندگی می‌کند. از آن خانه‌های قشنگ سفیدِ سر مزرعه در حومه‌ی شهر که باغ‌ها احاطه‌اش کرده‌اند و هر چندهفته یک‌بار نصف‌شبی زنگ می‌زند که بگوید: «یکی دارد توی زیرزمین خانه داد می‌زند. من با تفنگم می‌روم پایین و اگر تا پنج‌دقیقه‌ی دیگر بهت زنگ نزدم، پلیس‌ها را روانه کن.» کل ماجرا خیلی هیجان‌انگیز است.

دایی فردِ من
دایی فرِد من‌

دایی فِردِ من تنها آدمی است که خاطرات سال‌های بعد از ۱۹۴۵ را برایم قابل تحمل می‌کند. دایی در یک بعدازظهر تابستان از جنگ برگشت، آن هم با تنها دارایی‌اش: یک قوطی کنسرو که آن را محکم با نخ از گردنش آویزان کرده بود و چندتایی ته‌سیگار که بادقت گذاشته بودشان توی یک قوطی کوچک. اول از همه مادرم را در آغوش گرفت، من و خواهرم را بوسید و بریده‌بریده کلمات «نان، خواب، توتون» را از دهانش بیرون پراند.