• پن مرده است

    مادرمان گفت: «بعضی‌وقتا آدما حقشونه بندازنشون بیرون تا قدر عافیت رو بدونن. فقط این‌طوری قدر چیزی رو می‌فهمن.» بلو سرش را تکان داد: «اگه تا حالا یه حرف حساب شنیده باشم، همینه.»

  • 45-elan-pishkhaan

    گزیده‌ی آگهی‌های ورزشی در مطبوعات

    بازی‌ها از دوران کهن کارکردهایی چندگانه داشتند، هم جسم را می پروردند هم هوش را. هم قوی را از ضعیف جدا می‌کردند و هم سبب نام‌آوری بودند. هنوز هم بازی‌ها همین‌ کار را می‌کنند اما به بسیاری از آن‌ها امروز ورزش می‌گویند.

  • 45-paz-piskhan

    همان زبانی که ما را قادر می‌کند با همدیگر ارتباط برقرار کنیم، در تارعنکبوتی نامرئی از جنس صداها و معناها اسیرمان می‌کند. درنتیجه هر ملتی زندانیِ زبانِ خویش است.

  • 45-vonegut-pishkhaan

    نامه‌های ونه گات

    متن قرارداد بین کورت ونه‌گات جونیور و جین.سی. در صورت عدم پای‌بندی به این بند، همسرم حق دارد آن‌قدر غرغر کند، زخم‌زبان بزند و به طُرُق دیگر روی اعصابم برود تا نسبت به سابیدن زمین اقدام کنم.

  • ناباکوف در سوییس- 1966

    خوب بود اگر خاطره‌ای زنده از اولین دیدارمان در خاطرم می‌ماند ولی نمانده. مبل‌های گودرفته، قالیچه‌ی شرقی، گلدان‌های پرگل و سرویس چینیِ ظریف را درست به‌یاد دارم. ولی باقی صحنه‌ها مبهم‌اند.

  • کارلو خواندن نمی‌داند

    کارلو کلمات را تشخیص نمی‌دهد، چون آن‌ها را نمی‌بیند. اگر در صفحه‌ای کلمه‌ی «دَر» به‌کار رفته باشد، کارلو کلمه‌ی «در» را نمی‌بیند، او یک دَر ‌می‌بیند.

آخرین مطالب

45-miligan-pishkhaan
قهرمان

ما را بردند به میدان مشق فربرایت که طرز کار با مسلسل‌های برن و ویکرز را یادمان بدهند. روز با حرف‌ها و دشنام‌های گروهبانِ پیاده‌نظام گذشت اما برای من جور بدی تمام شد.

چهل سنت برای چای
چهل سِنت برای چای

در طول هفته، پول خرد‌هایم را با وسواس پس‌انداز می‌کنم تا بشود چهل‌سنت و خودم را گول می‌زنم که آن پول را هرگز نداشته‌ام. جمعه‌به‌جمعه خودم را با چهل‌سنت چای، غافل‌گیر می‌کنم. گاهی فکر می‌کنم این پول، قیمت دیوانه نشدنم در این شهر غریب است.

Antonino Benincasa
متن از نویسنده‌اش باهوش‌تر است

هر ترجمه یک جور بده‌بستان است. اگر شما چیزی به من بفروشید، ما بده‌بستان کرده‌ایم، شما چیزی از دست داده‌اید و من هم چیزی از دست داده‌ام اما در نهایت هردویمان راضی‌ایم.

45-banafshecherktab-pishkhaan
به پای هم پیر شین

نگاهم افتاد به نگاه داماد که زیر آن طاق گل منتظرم بود و ناگهان فقر و فلاکت و رویاهای ناکام، به‌نظرم بی‌اهمیت آمد. خاک بر سرم. چه مرگم بود؟ خب دوستش داشتم. ما انگ هم بودیم.

نفس عمیق
نفس عمیق

موج دریا یکی را گرفت و برد توی طوفان. تازه کارتم را گرفته بودم. سه‌تا مربی بودیم. هیچ‌کدام نرفتند.به من هم گفتند: «نرو.» گفتم: « بیاین باهم بریم.» گفتند: «نه. خسته‌س، تو رو هم می‌گیره می‌بره زیر آب.» دیدم نمی‌توانم نروم. تیوپ گرفتم و رفتم.