• مارتا

    در محله‌ای قدیمی بودیم با کوچه‌های باریک و دراز و خیابان‌های کم‌عرض و ساختمان‌هایی که با درختان بلند کاج به‌نظر متروک می‌آمدند. از آستانه‌ی درگاه ورودی که می‌گذشتیم یک لحظه ایستاد و با تأنی گفت: «آخرین راهبه‌ی این دیر چندسال پیش خودکشی کرده است.»

  • Dar-Astaneh

    پس چقدر کوچک شد در نزد ایشان هر چیزی که روگردان گشت از جلال و عظمت او و چقدر متروک گردید بر ایشان، هر آن‌چه باعث دوری از وصال او آمد، به حدی که از بقاء خود گذشته به لقای حضرت حق پیوستند و در طلب این رستگاری تا سرحد ایثار و جان‌بازی پیش رفتند.

  • داستان‌های دیدنی

    قسمت سی‌وهفتم

    «داستان‌های دیدنی» بخش ثابتی است در مجله داستان برای نمایش قصه‌های تصویری کامبیز درم‌بخش؛ قصه‌هایی کوتاه و ساده که روایتشان، تنها چند فریم طول می‌کشد و با این حال هر کدام چیزی کم از یک داستانک ندارد؛ شروع می‌شود، اوج می‌گیرد و غافلگیر می‌کند. نام صفحه، انتخاب خود درم‌بخش است.

  • شش‌تا شومینه

    ما یک خانه‌ی بزرگ در بارنستابل خریدیم؛ دویست‌ساله و مشرف به تپه‌های سرسبز، کنار یک برکه‌ی آب سرد که ماهی هم دارد. با شش‌تا شومینه! احتمالا همان ماجراجویی مالی‌ای است که کار مرا خواهد ساخت، ولی اگر طاقت بیاورم یک سیاست‌مدار کهنه‌کار دیگر پا به عرصه‌ی وجود خواهد گذاشت.

  • آزالیای سفید

    سگرمه‌هایش از دلهره و اضطراب درهم رفت. در سرش گذشت خب البته، یکی‌شون باید بار این وظیفه رو به دوش می‌کشیده! پسرعمه ِالِک بیچاره، و اشک‌هایش در نور آفتاب درخشید، نمی‌تونست یه‌جوری این تابستان رو دووم بیاره و زنده بمونه؟ و اصلا معلوم هست این نامه چطور به دست من رسیده؟

  • 48-Dastan2-Pishkhaan

    ناگهان ضربه‌‌ی محکمی به گردنش می‌خورد. تلو‌تلو می‌خورد. قبل از این‌که فرصت کند برگردد، دستانی قوی، سرشانه‌هایش را می‌گیرد و بدنش را به سه‌کُنجِ درِ اولین مغازه می‌چسباند. ضارب، هیولامَردی است که به‌تمامی سایه‌وار دیده می‌شود.

آخرین مطالب

48-Revayat5-Pishkhaan
ژن‌های واندربیلتی‌‌

حس ششم قوی‌ام به‌کار افتاد، بدون این‌که بخواهم توی اتاق‌ها بگردم، می‌دانستم هر کدام چه‌شکلی‌اند. با خودم فکر‌کردم یک زوج جنوبی با نفس‌هایی که بوی لوبیا سبزِ دل‌مونته می‌داد، چطوری توانسته بودند من را بدزدند.

زندگی در پیش رو
زندگی در پیش رو‌

الان که به گذشته نگاه می‌کنم برایم عجیب است که چقدر خودنما و باهوش بودیم، چقدر درباره‌ی آدم‌های مشهور و حرف‌هایشان اطلاعات داشتیم، چقدر شاخک‌هایمان به کوچک‌ترین اختلاف لحن‌ها و لهجه‌ها و آداب اجتماعی و دوخت و بُرش لباس‌ها تیز بود.

48-jostar-Pishkhaan
طبیعتِ خوشی

استعاره‌ی کودک آسیب‌دیده استعاره‌ی دقیقی است، زیرا آن ترکیب عشق و دل‌زدگی را در خود دارد؛ همان حس نویسنده‌ی داستان نسبت به چیزی که دارد روی آن کار می‌کند. کودک آسیب‌دیده‌تان، حتی در اوج لحظات مهیب بودنش، به‌شکلی بخش‌هایی از وجودتان را که گمان می‌کنید بهترین بخش‌هایش باشند، لمس می‌کند و بیدار می‌کند.

امداد خودروی ویژه
امداد خودروی ویژه

فردایش امدادخودروی ویژه می‌خرم که منشیِ شرکت می‌گوید به محض ارائه‌ی کارت اعتباری فعال می‌شود، درنتیجه تلفن را که قطع می‌کنم دیگر صاحب امداد خودروی ویژه شده‌ام.حس می‌کنم واقعا کسِ دیگری شده‌ام، جدی می‌گویم. حس می‌کنم قدم بلندتر شده است.

چرا شیمی خواندی؟
چرا شیمی خواندی؟

همیشه می‌گفت: «تو اگه بخوای معدلت بیست می‌شه.» و بعدها از این‌که من تا پایان دوره‌ی تحصیلم معدل بیست نخواستم، متعجب بود. از یک جایی به این مساله پز هم می‌داد و می‌گفت: «پسرم اگه بخواد می‌تونه معدل بیست بیاره، خودش نمی‌خواد.»