• چرا دزدي مي‌كنم
    مری مک‌لین/ ترجمه: عاطفه احمدی

    زمانی، یکی‌دو سال پیش، یک احمق کوچولوی زیادی‌حساس بودم، جوری که خیلی بهم برمی‌خورد وقتی دوروبری‌های کم‌سن‌وسالم بهم می‌گفتند بامزه و مثل روز روشن بود که از سر کینه‌توزی دستم می‌انداختند. تا همین دوسال پیش نتوانسته بودم از ذهنم بیرون‌شان کنم. خب یک احمق کوچولوی حساس بودم. اما در کمال افتخار باید بگویم که دیگر از این خبرها نیست. اظهارنظرهای پیر یا جوان دیگر به‌هیچ‌وجه رویم اثر نمی‌گذارند.

  • نسخه‌پيچ
    ابوذر قاسمیان

    اهل پول جمع کردن نبود. یا می‌داد برای خمس و زکات یا به مادر که او هم همه را به ظهر نکشیده خرج می‌کرد. چیزی تهش نمی‌ماند برای ما بچه‌ها. مجبور بودیم به مرفه‌نمایی. بعد از این همه سال، خانه‌ای معمولی داشتیم و یک اِل‌نود. پدر می‌گفت: «تا صدسال هم اگه خواستین، بمونین همین‌جا. بخورین و بخوابین. ولی اگه می‌خواین مستقل بشین، باید خودتون کار کنین و پول جمع کنین.»

  • مسابقفه داستان يك‌خطي

    اعتبار تا پنجم مرداد ۹۴

    این پنجاه‌ودومین مسابقه‌ی داستان‌نویسی یک‌خطی یا همان دیالوگ‌نویسی برای کاریکاتور است. ماجرا، خیلی ساده از این قرار است:
    با توجه به تصویر، برای شخصیت درحال حرف‌زدن (پرستار بیمارستان)دیالوگی طنزآمیز بنویسید.

  • احوال شخصيه

    خاطرات یک وکیل

    روزی که برای ملاقات با او می‌رفتم، اصلا منتظرم نبود و نمی‌دانست من وکیلش هستم. گفت ماه گذشته در زندان شهر دیگری بوده. خانمی آن‌جا برایش استخاره می‌گیرد و این آیه می‌آید که: «ای بنده‌ای که من را از صمیم قلب خوانده‌ای، برای یاری تو هزاران فرشته می‌فرستم». همین‌طور اشک می‌ریخت و شوکه شده بود. تحقیقات را دوباره از ابتدایی‌ترین نقطه شروع کردم.

  • جروبحث‌هاي خلاق
    ارما بومبک/ ترجمه: احسان لطفی

    وقتی زن و شوهرها می‌گویند: «ما هیچ وقت جروبحث نمی‌کنیم» جمله‌شان ناقص است. کاملش مثلا این است که «ما هیچ‌وقت جلوی بقیه/ جلوی بچه‌ها‌/ توی خواب جروبحث نمی‌کنیم.» اما دوتا آدم که توافق کرده‌اند هیچ‌وقت با هم مخالفتی نداشته باشند، یک چیزی‌شان می‌شود. روان‌شناسانی که این رفتار را بررسی کرده‌اند، می‌گویند بعضی از دعواها واقعا می‌تواند بعضی از ازدواج‌ها را بهتر کند.

  • خواستگاري‌هاي شگفت‌انگيز
    سایمون ریچ/ ترجمه: اردلان رضایی

    از ماشین پیاده شدیم و ناخدا را پیدا کردیم که تقریبا انگلیسی بلد نبود و قبول هم نمی‌کرد که کشتی را برگرداند. برای همین مارک یک حلقه با نگین الماس از جیبش بیرون ‌آورد که لابد می‌خواست بدهد به من، و به ناخدا گفت: «اگه این رو بهت بدیم، می‌بریمون به خشکی؟» ناخدا حلقه را گرفت و با چشم نیمه‌بسته نگاهی بهش انداخت و سرش را به نشانه‌ی نه تکان داد.

آخرین مطالب

ریموند دیگر بین ما نیست، کارور مرده
ریموند دیگر بین ما نیست، کارور مرده

اگر بچه روز پنج‌شنبه به دنیا بیاید، تاریخ تولدش سالگرد ازدواج‌شان می‌شود. از مغازه که بیرون می‌رفت فکر کرد چه شود! یک تیر و دو نشان. ولی هنوز واقعا خوشحال نشده بود. شاید برای بار اول عادی باشد. فکر کرد ولی تا چشمش به بچه بیفتد و بغلش کند و اسمش را صدا بزند، همه چیز عوض می‌شود.

سه تفنگدار و يك سرباز
سه تفنگدار و یک سرباز

هفته‌ای دوبار روی شاخش بود. بی‌خیالِ حضور و غیاب، ظهرِ گرما می‌زدیم به پل سفید و از فراز کارون با تماشای جریان آب می‌رفتیم آن دستِ پل، مرکز شهر. اولِ وقتِ بعدازظهر که هنوز پاساژها و مغازه‌ها باز نکرده‌ بودند و صدای کولرگازیِ مغازه‌ها شهر را تسخیر نکرده بود و از شلوغی مرکزِ شهر فقط بساطی‌ها و مشتری‌های خیسِ عرقشان بودند، عیش ما کامل بود؛ بساطی‌هایی که رنگ و وارنگی کالاهاشان ما را میخِ خود می‌کرد.

داستان‌های دیدنی

«داستان‌های دیدنی» بخش ثابتی است در مجله داستان برای نمایش قصه‌های تصویری کامبیز درم‌بخش؛ قصه‌هایی کوتاه و ساده که روایتشان، تنها چند فریم طول می‌کشد و با این حال هر کدام چیزی کم از یک داستانک ندارد؛ شروع می‌شود، اوج می‌گیرد و غافلگیر می‌کند. نام صفحه، انتخاب خود درم‌بخش است.

شب‌هاي فانوسي تهران
شب‌های فانوسی تهران

روزها، تا آفتاب رخت برمی‌بست و سایه ‌بر خانه چادر می‌کشید، روانه‌ی پشت‌بام می‌شدیم و رخت‌خواب‌ها را از گلیم‌ها و چادرشب‌های پیچازی بیرون می‌کشیدیم و روی تخت‌های تاشو پهن می‌کردیم تا گرمای روز را از تن به در کنند. آن‌وقت نوبت به آب‌پاشی بام می‌رسید. طناب بلند پنبه‌ای را به آفتابه‌ی پلاستیکی می‌‌بستیم و آن را از نرده‌های لبه‌ی بام پایین می‌فرستادیم تا خواهرهایمان از آب حوض پُرش کنند.

مقدونيه
مقدونیه

سکته‌ی دوم نصف نورا را فلج کرد و تمامِ نورا را لال. بیشتر پرستارها و حتی بعضی از دکترها فکر می‌کنند نورا از نظر روحی‌روانی مشکل‌دار است. یعنی فکرش را هم نکنید که این‌طوری‌ها باشد. شک ندارم که توی ذهن نورا همه‌ی کلمات شفاف‌اند اما به شکل چیزهایی بی‌سروته بیرون می‌آیند، عین حرف زدن بچه‌ها. بعضی وقت‌ها می‌گویم کاش نورا ورورهایش را نگه می‌داشت برای خودش.