• ارديبهشت ۱۳۹۶

    کالاف را همراه چند بازی دیگر آورده بود که هر کدام یک مشکلی داشتند، یا زیادی سخت بودند یا نمی‌فهمیدیم‎شان یا مشکلات اخلاقی داشتند یا این‌که اصلا خوش‌مان نمی‌آمد. البته بدبینی‎ای که به پسر دوست بابا داشتیم هم بی‌تاثیر نبود؛ فکر می‌کرد خیلی در کامپیوتر وارد است و به‌نظر ما نبود.

  • ارديبهشت ۱۳۹۶

    وقت‌هایی که مریض بودم، به‌خاطر تلویزیون توی هال دراز می‌کشیدم و خیابان سسمی و راز بقا می‌دیدم. کنارِ تخت پرچین‌وچروکم، که سابقا کاناپه بوده، صندلی کوچکی بود، رویش ردیفی از بطری‌ها، جعبه‌های قرص و آب‌نبات‌های گلودرد و کوهی از دستمال‌کاغذی‌های دماغی و مچاله.

  • فیلیپ و دبورا آخر هفته‌ای را در آن شرکت سپری می‌کنند. با هفت زوج دیگر به‌صورت دایره نشسته‌اند و از خودشان می‌گویند، سعی دارند تا چیزی در مورد خودشان بگویند، باید تلاش کنند رُک باشند. به حرف‌های هم گوش می‌دهند، هم غافلگیرکننده است و هم متاثرکننده که چقدر همه‌شان شبیه هم‌اند، خواست‌های اندک، حسرت ساده‌ی داشتن یک خانواده.

  • مشهدی علی‌دوست زن عادت‌مندی است. شب‌ها سه نوبت از خواب بیدار می‌شود و در هر نوبت یک سیگار اشنو دود می‌کند. توی رختخواب نیم‌خیز می‌شود و توی تاریکی با دستش، کورمال‌کورمال روی فرش را می‌جورد تا برسد به کبریت و بسته‌ی سیگارها. بعد همان‌طور که گیج خواب است، چوب کبریت را می‌کشد روی سنباده.

  • مادرم ایمان داشت که قرار است دوقلو داشته باشد اما بعد فقط من را دنیا آورد. ظاهرا هیچ‌کس انتظار نداشت که او دوقلو باردار باشد. در روستا همه به پیش‌گویی‌های دیوانه‌وارش از آینده عادت داشتند ـ پیش‌گویی‌هایی که هیچ‌وقت به حقیقت نمی‌پیوستند.

  • حقیقت ماجرا این است که ته تهش من و گراسی‌یلا اراده‌ي لازم را نداریم و دل‌مان نمی‌آید نه بگوییم. همیشه سر راه مهمانی، در افکاری غم‌‌افزا،‌ تالماتی تلخ و احساس گناهی دردناک غوطه‌ور می‌شویم.‌ ولی به محض ورود به گردباد پرهیاهوی جماعت، صداها، چهره‌ها، لبخندها و لطیفه‌ها حس رنجش ِبودن در جایی علی‌رغم میل قلبی را پاک از یادمان می‌‌برند.

آخرین مطالب

ضمیر ظالم‌

تنهایی اولین چیزی است که هر صبح احساس می‌کنم، وقتی می‌گویم تنهایم معنی‌اش این نیست که کسی دور و برم نیست، هم‌خانه‌ای در اتاق کناری خوابیده یا بیدار شده و رفته سرِ کار. دوستان زیادی دارم که ساعت‌ها با هم می‌گذرانیم، گاهی به حرف و گاهی در سکوت و بعضی وقت‌ها مادر و پدرم می‌آیند پیشم می‌مانند اما باز همان احساس تنهایی را دارم.

خاطرۀ فرِد

فرِد جوری عوض شده بود که تونی او را به جا نیاورد. هر روز موقع رفتن به نانوایی به او برمی‌خورد. بعد، فرد یک هفته غیبش زد. تونی خبردار شد که با یک کلوب گردشگری رفته آفریقا. معمولا با شادمانی به هم سلام می‌دادند، دست هم را می‌فشردند و چند کلمه‌ای رد و بدل می‌کردند که جز تضمین سلام فردا تاثیر دیگری نداشت. بی‌آن‌که دوست واقعی باشند، همدیگر را خوب می‌شناختند، به‌ظاهر.

كبريت

من و کبریت، سرِ ویتنی هُستون، دختر وسطیِ سلمانِ قناد، جمیله، به اساسی‌ترین درگیری زندگی‌مان تا آن روز رسیدیم. می‌گویم تا آن روز، چون جلوتر که آمدم، در زندگی منظورم است، به یکصد هزار چیز و مسئله‌ی اساسی‌تر پی بردم. به این پی بردم که مبارزات عشقی مبارزات عبث و بی‌دلیلی هستند. یک مبارزِ عشقی به‌هیچ‌عنوان جزو خانواده‌ی سلحشورها به حساب نمی‌آید. ابدا.

مرد قوی

وقتی از خواب بیدار شد، به تعبیر خوابش فکر کرد اما خیلی زود مثل هر خواب دیگری، فراموشش کرد. عجیب این‌که خواب با تمام جزئیات، شب بعد و شب‌های دیگر هم تکرار شد، تا جایی‌ که احساس کرد رازی در کار است و عاقلانه دید که آن را پیش خودش نگه دارد. برای همین، آن را برای هیچ‌کس حتی هنیه‌خانم، یار زندگی‌اش، هم فاش نکرد.

برگ‌های گيلاس و سوت اسرارآميز

سی‌وپنج سال پیش، وقتی پدرم هنوز در قید حیات بود، خانواده‌ی ما ـ خانواده که چه عرض کنم؟ مادرم هفت سال قبل از آن، وقتی من سیزده‌ساله بودم، از دنیا رفته بود ـ خانواده‌ای سه‌نفره بود، من و پدر و خواهر کوچک‌ترم. پدرم وقتی من هجده‌ساله بودم و خواهرم شانزده‌ساله، در شهری کوچک و بیست‌و‌چند هزارنفره در استان شیمانه، درست کنار دریای ژاپن، مدیر مدرسه‌ی راهنمایی شد.