• ریکو را از دوران کودکی‌مان می‌شناسم. در یک محله بزرگ شدیم، مدرسه‌هایمان یکی بود، مادرهایمان غروب‌ها با آهنگِ صدای مشابهی ما را به خانه صدا می‌زدند ولی برخلاف پدر من، پدر ریکو حین انجام آزمایشی در کارگاه زیرزمین خانه‌شان در انفجاری رفت هوا، ریکو هم همان‌جا بود و از آن به بعد به‌نوعی زخم خورده است.

  • روزی که پیانو را برایمان می‌آوردند، بچه و بزرگ پشت پنجره ایستاده بودیم تا هدیه را زودتر ببینیم. ورود یک ون بزرگ و یک جسم پتوپیچ به کوچه‌ی بن‌بست منزل‌مان، کنجکاوی نه‌تنها ما که اهالی کوچه را هم برانگیخته بود.

  • داستان‌های هزار و يك روز؛ قسمت چهارم

    هزارویک روز کتابی است به سیاق هزارویک شب و گویا به تقلید از آن و برای رقابت با آن نوشته شده است. نویسنده‌ی كتاب داستان‌هایی را تعریف می‌كند كه موضوع كلی همه‌شان یكی است: باوفایی و قابل اعتماد بودن مردان. هدف روایت تك‌تك داستان‌ها این است تا به دختر پادشاه که به‌واسطه‌ی خوابی از مردان گریزان شده، نشان بدهد همه‌ی مردان بی‌وفا و خیانتکار نیستند.

  • در آگوست ۲۰۰۲ با من تماس گرفتند و برای بازی در تیم ‌ملی دعوت شدم. آن زمان بیست‌وچهار سال داشتم و تازه اولین فصل کامل را در تیم گنگام می‌گذراندم. این اولین شانسم بود که با هم‌تیمی‌های آینده‌ام روبه‌رو شوم و راستش از چند بازیکن حرفه‌ای تیم ترسیده بودم.

  • برشی از کتاب سیاحتنامه‌ی پی‌یر لوتی در مراکش

    پی‌یر لوتی نویسنده و جهانگرد فرانسوی (۱۸۵۰ تا ۱۹۲۳) از تاثیرگذارترین نویسنده‌های اروپایی در روزگار خود به حساب می‌آمد و نویسنده‌های مشهوری مثل مارسل پروست از برخی آثار او مثل داستان یک کودک (Le Roman d’un enfant) تاثیر زیادی پذیرفته‌اند. او از جوانی به بیشتر کشورهای دنیا سفر ‌کرد و سرزمین‌های آسیایی و آفریقایی زیادی را به چشم دید.

  • سفر کردن با سه تا بچه وقتی یک کاروان را هم داری دنبال خودت می‌کشی کار زیاد راحتی نبود. حالا که فکرش را می‌کنم نباید بیشتر از پنجره‌های ماشین بچه می‌زاییدم. در واقع اگر آن موقع تجربه‌ی الان را داشتم، باید یک هفته بعد از مسافرت با آن‌ها، می‌رفتیم یک پورشه می‌خریدیم و بچه‌ها را کرایه می‌دادیم.

آخرین مطالب

خوش‌مرامی کرکس‌ها‌

هواپیمایم عصر در نایروبی نشست. با مادرم در آپارتمان کوچکش شام خوردیم و تا نیمه‌شب گپ زدیم. بخشی از سال را این‌جا است چون همیشه عاشقِ طبیعت بوده و البته به‌خاطر برادرش، دایی سلیمان هم هست که چند ده سالی می‌شود در کنیا زندگی می‌کند.

داستان‌های ديدنی

«داستان‌های دیدنی» بخش ثابتی است در مجله داستان برای نمایش قصه‌های تصویری کامبیز درم‌بخش؛ قصه‌هایی کوتاه و ساده که روایتشان، تنها چند فریم طول می‌کشد و با این حال هر کدام چیزی کم از یک داستانک ندارد؛ شروع می‌شود، اوج می‌گیرد و غافلگیر می‌کند. نام صفحه، انتخاب خود درم‌بخش است.

شارع عابدین در قاهره

در دوره‌ی قاجار، قاهره برای ایرانیان جایی بود شبیه اصفهان یا شیراز با این تفاوت كه بین‌المللی‌تر بود و رابطه‌ی نزدیكی با اروپا داشت. قاهره حتی محله‌ی ایرانی‌ها داشت و در بازارهایش راسته‌هایی برای فروش اجناس ایرانی بود.

رادیو عشق

روایت تصویری این شماره قاب‌هایی از اهالی رواندا است در حال گوش دادن به این برنامه‌ی رادیویی. چهره‌ها با شنیدن کلمه‌ها تغییر می‌کند. چین می‌افتد، اخم می‌کند، می‌خندد، تعجب می‌کند و خیره می‌ماند.

از چشم قهرمان

گاهی با ایده با فکری که زده به سرت لج کن، بگو نمی‌نویسم بگو چرا باید بنویسم. دیگران نوشتن به اون خوبی من چرا باید بنویسم. اونوقت اگه دیدی یه‌جوریه که نمی‌تونی ننویسی یه خلاصه ازش دربیار ببین اصلا پلات (طرح، پیرنگ، بیرنگ) مایه دست میده. اگه پلات میده مضمون قابل عرضی هم میده اونوقت بنویس.