• این‌جاست آن‌که اتللو بود

    آن سال‌ها تنهایی عیب نبود، عجیب هم نبود، هرچه مجرد بود از همه‌جای مملکت می‌آمد آبادان به هوای کمپانی نفت به هوای بارانداز یا رفتن به کویت. حالا آن‌همه کافه، باشگاه و سینما یادم می‌آید و آن‌همه مرد جوان را که در محله‌های مجردیِ شبه‌جزیره هالتر می‌زدند.

  • تلویزیون که آمد

    قبلا وقتی بابا‌زایر از تلویزیون تعریف می‌کرد ما دهان‌مان همین‌طور باز می‌ماند و هیچی نمی‌گفتیم. ولی حالا تلویزیون خودش آمده خانه‌ی ما. مال ما نیست، خب نباشد. آقای سیاه‌پلو که می‌گذارد تماشا کنیم. اگر نگذارد چی؟ از این فکر دلم هری می‌ریزد.

  • كاری صورت می‌گیرد؛ یک قصه پرحادثه

    تنابنده‌ای نبود ولی چون مطمئن بودم مرا زیر نظر دارند، مثل آدمی مشغول‌به‌کار رفتار ‌کردم که به مخیله‌اش هم نمی‌رسد او را می‌پایند. باعجله خودنویس را از جیبم بیرون کشیدم، بازش کردم، پشت نزدیک‌ترین میز نشستم و پرسش‌نامه را سمت خودم ‌کشیدم.

  • لولای داستانی

    چطور در یک داستان موقعیت‌های متفاوت را به‌هم پیوند دهیم؟

    در داستان‌های خوب گشتارها زیرپوستی و ناپیدا هستند، طوری که عموما خوانندگان متوجه وجودشان نمی‌شوند و در لحظه‌ی خواندن احساس می‌کنند به‌آسانی همراه تخیل نویسنده به هر نقطه‌ای که او اراده کرده، سفر کرده‌اند.

  • آخرین چیزی که لازم داریم

    این فریتوزها بود که درنهایت آن پمپ‌بنزین بیتی را یادم انداخت، جایی که دوران دبیرستان در آن کار می‌کردم و جایی که مردی را ‌شناختم که یک شورلت شِوِل شبیه مال تو داشت، یک شِوِل مدل ۶۶.

آخرین مطالب

داستان هوا
داستان هوا

خواهره می‌گوید: «چرا نمی‌گی از ترس و تنهایی چسبیدیم به هم؟»
می‌شنود: «تو که بیشتر می‌ترسیدی. زمستان‌ها می‌نشستی توی دهلیز و برای کفش‌های یخ‌زده گریه می‌کردی.»
جوابی نمی‌دهد.

چطور گواهي‌نامه المثني بگيريم
چطور گواهی‌نامه المثنی بگیریم

من در میلان زندگی می‌کنم، یعنی جایی که اگر در دفتر خدمات شهر یک مدرک لازم داشته باشی لازم نیست به شهردار زنگ بزنی، راه سریع‌ترش این است که بروی توی صفِ دمِ دریچه.

بعدی، لطفا
بعدی، لطفا

لابد این سوال‌ها بهایی هستند که ما برای لذت حضور در جامعه می‌پردازیم. این سوال‌ها اعصاب‌خردکن‌اند نه فقط به این خاطر که خیلی زیاد پرسیده می‌شوند، بلکه به این خاطر که پاسخ‌شان دشوار است و لابد به همین دلیل هم زیاد پرسیده می‌شوند.

مسافر
مسافر

آخرین زنگِ واپسین ساعاتِ شب در ساعتِ قدیمی چوب گردو به صدا درمی‌آید. مسافر برمی‌خیزد، در اتاق قدم می‌زند، تابلویی را راست می‌کند، کتابی را درست سر جایش قرار می‌دهد، گُل‌ها را می‌بوید. مقابل نقشه‌ی شبه‌جزیره توقف می‌کند.

ناخوانده
ناخوانده

موشک‌ها تا آخر فروردین به فرود ناغافل‌شان در گوشه‌وکنار تهران ادامه دادند و نوروز ۱۳۶۷، به این ترتیب برای پایتخت و ساکنانش رنگ‌وبوی دیگری پیدا کرد.