• نامه‌نگاری‌هایی پیرامون دزدی عكس‌ها یی از تخت جمشید

    دو عریضه به حضرت اشرف آقای رئیس‌الوزرا عرض كردم كه همین‌طور كه پرفسور آلمانی به تخت‌ جمشید آمده و عكس گرفته، چاكر هم ده فقره به تخت‌ جمشید رفته و عكس گرفته و اكنون كه چند رقم عكس چاكر شبیه به پرفسور آلمانی شده، باید تمام شیشه‌های عكس چاكر توقیف شود.

  • دو تا بودم. دو شقه، یکی در مشرق و یکی در مغرب. دو تا که با هم سر ناسازگاری داشتند و چشم دیدن هم را نداشتند؛ یکی که می‌آمد، آن یکی می‌رفت. دخترِ عاقلِ آینده‌نگرِ درسخوان فقط در خلوت پیدایش می‌شد و کاری به کار بقیه نداشت. در تمام سال‌های مدرسه آن یکی بود که جولان می‌داد.

  • شیخ، سربه‌سر مردم ای‌جّا نِذار. ای مردم بالا چل ساله که روز میلاد پیغمبر می‌آن دور ای درخت جم می‌شن. خب فقط هم مردم این روستا نیستن که. از همه‌جا می‌آن. حاجت می‌گیرن که خب می‌آن. چرا بقیه‌ی درختا ای‌طوری نیستن؟! اگرم پولی به جانعلی می‌دن با رضا و رغبت.

  • شش قاب از حمام های عمومی

    حمام‌های عمومی شد جای در راه مانده‌ها و سربازها و مسافرهایی كه پول ماندن در اتاق‌های حمام‌دار را نداشتند اما هنوز هم بعضی‌ها برای تن‌شویی و دلاكی و مشت و مال به حمام‌های عمومی می‌روند؛ به‌عادت شاید یا به‌خاطره، برای دیدن گذشته و زندگی در گذشته.

  • برشی از گزارش حفاری‌های اولین زوج باستان‌شناس فرانسوی در ایران

    روز هشتم ماه مارس، شب گذشته استاد حسن بنا به مقبره‌ی دانیال وارد شده و چهل نفر عمله همراه او بود. همین كه آفتاب طلوع كرد همگی برای كار حاضر شدند. خاك‌برداری پایه‌های عمارت موقتا متوقف شد كه كارها را به‌قاعده از جایی كه لازم باشد شروع نمایند. مارسل در هر نقطه‌ای كه می‌بایستی شروع به كندن نمایند، سه نفر كلنگ‌دار و نه نفر عمله‌جات به جهت خاك ‌برداشتن مقرر داشت.

  • بلقیس آن‌قدر آش پخت که از خیر بچه گذشت، مدتی بعد هم از محله‌مان بی‌خبر اسباب‌کشی کردند و رفتند. اهل محل پشت سرش حرف‌ها می‌زدند. یکی می‌گفت بلقیس دختری را به فرزندی قبول کرده و رفته محله‌ی دیگری تا مردم فکر کنند خودش زاییده. روایت دیگر این بود که شوهرش زن دیگری گرفته تا بچه‌دار شود.

آخرین مطالب

لعنتی‌ها

مادرم شغلش را در سامنر از دست داده بود چون هیئت‌مدیره‌ی مدرسه معتقد بود آن‌قدر که باید مقتدر و سختگیر نیست. ولی من غُد بودم. لجباز و خودرای پا به سال‌های نوجوانی‌ام گذاشته بودم و همیشه آماده بودم که پدرم را به مبارزه بطلبم. ما دعواهای خشنی می‌کردیم، داد می‌کشیدیم و فحش می‌دادیم، جوری که همسایه‌هایمان فکر می‌کردند از آن آدم‌های بی‌قید و بی‌سروپا هستیم.

کافه آکواریوم

یک شب داخل کافه جنجالی به پا شد. همه این طرف و آن طرف پناه گرفتند و زیر میز و صندلی‌ها قایم شدند. شنیدم که یک نفر در شلوغ‌ترین ساعت کافه هفت‌تیرش را بیرون کشیده و چند تیر به یکی زده و او را کشته. همینگوی همین ماجرا را به داستان پروانه‌ و تانک تبدیل کرد.

من و پدربزرگ و دوغ

نشستم کنارش. مردد بودم بیدارش کنم یا بگذارم چرتش را ادامه دهد که دیدم عملا کاسبی ناخواسته‌اش رونق گرفت. دیدن پیرمرد فرتوت خواب‌رفته در کنار پسرک مغمومی که باید محصل می‌بود ترحم‌انگیزتر از تنهایی پیرمرد بود. مردم می‌گذشتند و مشتاق‌تر از پیش پول کف دست پیرمرد می‌گذاشتند.

تاتائو

موقعیت‌های مختلفی مثل فروشگاه، داروخانه و بانک را توی کلینیک برایش شبیه‌سازی می‌کنم تا راحت‌تر بتواند با این تغییر بزرگ کنار بیاید. به اتفاق همه‌ی كاركنان کلینیک نمایش بازی می‌کنیم و هرکس نقشی به عهده می‌گیرد. آن‌قدر خوشحال است و در همین موقعیت‌های شبیه‌سازی‌شده با افراد فرضی خوش‌وبش می‌كند كه حتی من هم بعضی موقعیت‌ها را باور می‌كنم.

چليپا

روز چهارم ژوئيه میله‌ی فلزی به عمو سام تبدیل می‌شد، روز كهنه سرباز، سرباز بود و روز هالووین روح می‌شد. میله آیین پدر بود برای سرزندگی. ما هر بار اجازه داشتیم از جعبه فقط یک مدادشمعی برداریم. یک بار شب عید کریسمس بود که سر کیمی به‌خاطر هدر دادن یک تکه سیب فریاد بلندی زد.