• بخشی از  حياط آبدارخانه‌ي مباركه كاخ گلستان و گروهي از فراشان

    گزارشی از آبداری و آبدارخانه و مطبخ و آشپزخانه

    خدمت كردن به ديگري از جايي شغل شد كه آدم‌ها آداب و مناسكي را براي كارهاي‌شان در نظر گرفتند. چاي بايد در استكان فلان‌طور خورده شود و گوشت مرغ و ماكيان بايد بهمان‌طور پخته شود. آداب پختن و عمل آوردن و پذيرايي كردن از كاخ‌هاي سلطنتي شروع شد اما امروز جزئي از زندگي روز‌مره ما است.

  • آريا تابنده‌پور| بخشي از مجموعه‌ي انسان‌ها| 1394

    مامان نمی‌داند ماجرا ربطی به کِیف ندارد. بابا نمی‌داند پای دشواری فیزیکی وسط نیست. نمی‌داند مهیب‌ترین کلمه‌ی نصیحتش نه «زود» است، نه «قدم ‌زدن»، نه «صبحانه». مهیب‌ترین کلمه‌ی نصیحتش حتی کلمه هم نیست؛ دو تا حرف است که به انتهای کلمه‌ی اول چسبیده.

  • كامبيز درم‌بخش

    قسمت پنجاه و چهارم

    «داستان‌های دیدنی» بخش ثابتی است در مجله داستان برای نمایش قصه‌های تصویری کامبیز درم‌بخش؛ قصه‌هایی کوتاه و ساده که روایتشان، تنها چند فریم طول می‌کشد و با این حال هر کدام چیزی کم از یک داستانک ندارد؛ شروع می‌شود، اوج می‌گیرد و غافلگیر می‌کند. نام صفحه، انتخاب خود درم‌بخش است.

  • ژيلا عليزاده

    سال اول دبیرستان بودم و کلاس‌ها تازه شروع شده بود. همیشه روزهای اول یک‌جور حس کنجکاوی توام با ترس همراهم بود. می‌خواستم زودتر بفهمم معلم‌هایم کی‌اند. این حس را بقیه‌ی بچه‌های کلاس هم داشتند. انگار می‌خواستیم زودتر تکلیف‌مان مشخص شود و بفهمیم سر کدام کلاس می‌توانیم شوخی کنیم و مسخره‌بازی در بیاوریم

  • نجفقلي ميرزا معزي در زمان تحصيل در ليون فرانسه به همراه موسيو ريتو يكي از معلمانش

    چند تصویر قدیمی از شاگرد و معلم

    شاید امروز دیگر معلم سرخانه داشتن خیلی مورد توجه نباشد. انبوه کلاس‌های آموزشی در آموزشگاه‌ها و مدارس و دانشجویان فارغ‌التحصیل که جویای کارند، دیگر ارج و قرب آن را برده یا رنگ و شکلش را عوض کرده.

  • Llya Volykhine

    این اولین خاطره‌ای است که از کریسمس یادم است. دیروقت بود اما من در رختخوابم بیدار دراز کشیده بودم و می‌شنیدم پدرم با کمک مادرم در نقش دستیارش تقلا می‌کند تا قطعات طبلی را که از قبل به بابانوئل سفارش داده بودیم، روی هم سوار کند.

آخرین مطالب

قاسم هاشمي‌نژاد | دهه‌ي هفتاد
شادمانی‌های پنهان نویسنده

قاسم هاشمي‌نژاد ـ دو دهه‌ي بعد ـ هیچ شباهتی به نویسنده‌اي که رمان فیل‌درتاریکی را نوشته بود نداشت. وارسته‌مردی شده بود کم‌حرف، کم‌غذا و کم‌توقع. عرق‌چین سفیدی سرش مي‌گذاشت. حتی تابستان هم از باد سردی که نبود لباس گرم تنش مي‌کرد ــ کت‌ و شلوار نخی پاییزی و کمی گل و گشاد.

65-Jostar-Pishkhaan
تا كجا گفتن

گفتن يا نگفتن حقيقت، و تا كجا گفتن يا نگفتن، مسئله‌اي است كوچك‌تر از مسئله‌ي تغيير ديدگاه، چون زندگي‌تان را در هر برهه جور ديگر مي‌بينيد، مانند صعود در كوهستان و تغيير چشم‌انداز در هر پيچ و خم مسير.

Oscar Muñoz (بخشی از اثر)
کابوس‌های کارلوس فوئنتس

اوضاع به همین ترتیب پیش می‌رفت، تا اینکه معضل خواب‌های شبانه شروع شد و همه‌چیز را به هم ریخت. به قول معروف، هر چه ناخدا جامه بر تن درید، باد موافقی نوزید و کشتی جایی که او می‌خواست نرفت.

علي قاضي| از مجموعه‌ي رسوب| 1388
آیا درخت حرف می‌زند

به ملیحه نگفتم که مادر منیره سه‌شنبه که ژیانم روشن نمی‌شد آمده جلوی در مدرسه گیرم انداخته و بنا کرده به گریه و لابه. همین کوچه دردار می‌نشستند که خیلی هم به مدرسه نزدیک بود اما مي‌گفت چند روز در هفته دیر به خانه می‌آید. منیره تنها فرزند این زن بود. پدرش نظامی بوده و می‌گفتند سربه‌نیست شده. بعضی‌ها می‌گفتند بی‌خبر رفته خارج.

عكسي كه شان مايكا، برادر رابرت آنتوني سيگل، از مادرشان در حال مطالعه گرفته است
معلم مامان

هركسي كه حتي يك بار در كلاس نويسندگي خلاق شركت كرده باشد، مي‌داند كه چقدر ترسناك است كارَت را به يك عده غريبه نشان بدهي. ولي احتمالا نمي‌داند كه معلم هم گاهي ممكن است چقدر احساس شكنندگي كند.