• میان ماشین‌های پارکینگ مردی میانسال ایستاده بود. قدش کوتاه‌تر از پارسا، جثه‌اش کوچک‌تر از او بود و پیراهن آبی پوشیده بود. آستین‌هایش را یک تا زده بود و ساعت طلایی‌رنگش را می‌شد دید. شلوار جین توسی پایش بود و یک گوشیِ هوشمند در دستش. در نظر اول با پارسا چندان فرقی نمی‌كرد، جز در خطوط صورتش كه در هم فرو رفته بودند؛ مثل یك مجسمه‌ی خمیری له شده.

  • روایت مردی که دوچرخه‌ها‌ی دزدی را پیدا می‌کند

    عصرها در زیرزمین خانه‌اش دوچرخه‌هایی را که زیرشان جک زده بود آچارکشی می‌کرد. دوچرخه‌سواری استرسش را كم می‌‌كرد. همسر او هم به دوچرخه‌سواری علاقه‌مند بود. همسری که گاه صدایش درمی‌آمد که پس کی قرار است آن‌همه وسیله‌ی نیمه‌کاره را از زیرزمین بیرون بیاورد تا بالاخره بروند سراغ بازسازی آن‌جا.

  • اولین باری که به گرین‌وود پا گذاشتم، هراس‌انگیزترین و هیجان‌انگیزترین رویداد پنج سال اول زندگی‌ام بود. دروازه‌ی ورودی حدود بیست برابر بلندتر از درهای معمولی بود، همه‌چیز در داخل به همان مقیاس بود، از جمله معلم‌ها. همه‌چیز در عین هیجان ترسناک بود. به‌نظرم زیباترین مدرسه‌ی ابتدایی‌ای بود که تا آن موقع دیده بودم.

  • چادرنماز کامل‌کننده‌ی لباس بود که به ‌درد همه کار می‌خورد؛ وقتی می‌نشست لبه‌ی آن را روی پاهایش می‌کشید، هنگامی که دیگ را از روی اجاق برمی‌داشت با دو طرف لبه‌ی چادر این کار را انجام می‌داد، وقتی ظرفی می‌شست با گوشه‌ی چادر دست‌هایش را خشک می‌کرد و وقتی وضو می‌گرفت با همان چادر وضویش را خشک می‌کرد.

  • ببینید، من می‌توانستم سر تا ته زندگی‌ام را برایتان تعریف کنم. توی این زندگی خیلی چیزهای جالب اتفاق افتاده اما همچو کاری وقت می‌خواهد، روحیه می‌خواهد، کاغذ می‌خواهد و من فعلا فقط کاغذش را دارم. روحیه‌ام که پاک خراب است، وقت هم که انگار چراغ دم صبح. تا چشم به هم بزنی فردا شده و آفتاب درآمده.

  • بیشتر ماها یک‌جور رابطه‌ی عشق/نفرت با خطوط هوایی و هواپیماها داشته‌ایم. وقتی به‌موقع می‌رسند دوست‌شان داریم و بقیه‌ی اوقات ازشان متنفریم ولی این واقعیت که ما خوشحال و بی‌خیال میلیون میلیون بار باهاشان سفر می‌کنیم نشان می‌دهد که هنوز روحیه‌ی ماجراجویانه‌مان را از دست نداده‌ایم.

آخرین مطالب

معاشرتی با کوچولوی زردپوش

جان کافلین مشت‌و‌مال‌چی از نخستین اعضای انجمن شهر شیکاگو و رئیس نامی این انجمن بود که اسمش را گذاشت کوچولوی زردپوش. مشت‌و‌مال‌چی اولِ‌ کارش مشت‌ومال‌چی هتل قدیمی بروورت بود. کیاوبیای حسابی که پیدا کرد، حرف زدن با جوان‌هایی مثل جو ویل دیگر برایش خیلی افتخاری نبود، چون خود کوچولو هم آن‌موقع معروف شده بود به تبهکاری.

داستان‌های ديدنی

«داستان‌های دیدنی» بخش ثابتی است در مجله داستان برای نمایش قصه‌های تصویری کامبیز درم‌بخش؛ قصه‌هایی کوتاه و ساده که روایتشان، تنها چند فریم طول می‌کشد و با این حال هر کدام چیزی کم از یک داستانک ندارد؛ شروع می‌شود، اوج می‌گیرد و غافلگیر می‌کند. نام صفحه، انتخاب خود درم‌بخش است.

هم‌نوع

نازی از روی کمد کوچک کنار تخت، لیوان خالی چای را بر‌می‌دارد و می‌رود کنج روبه‌رو زیر تلویزیون، دمِ روشویی. انگار توی خانه‌ی خودمان پذیرایی می‌کند. چایی می‌ریزد، شیرینی می‌گرداند و ظرف می‌شورد. وقتی ملاقاتی ندارم، روی صندلی تاشوی کنار تختم می‌نشیند و می‌رود توی فکر و یکهو می‌گوید: «درد نداری؟»

باری بر دوش قصه

آن‌وقت‌ها فیلمنامه‌نویسی سخت نبود چون سوژه‌ها و موضوعات مکرر نشده بودند. هر موضوع و مضمونی کم‌وبیش و با اندکی درایت در آشنایی‌زدایی در پرداخت می‌توانست قابل مذاکره باشد. گرچه در این نوع قصه‌پردازی هر موضوع گفته‌شده را می‌شود دوباره طرح کرد.

کلاهگیس

معلوم بود در جوانی بسیار خوش‌قیافه‌ بوده، مثل ستاره‌های سینما. سرش را از روی روزنامه بلند نکرد اما معلوم بود می‌داند کسی او را زیر نظر دارد. مردی که زمانی مثل او خوش‌قیافه بوده باشد خوب می‌فهمد کِی زیر نگاه مردم است. چنان اعتمادبه‌نفس داشت که انگار این‌همه موی روی سرش، همه، مال خودش بود.