• 46-dastanetehran-pishkhaan

    متعاقب اعلام قبلی دبیرخانه جشنواره «جایزه داستان تهران» دور دوم داوری این جایزه تا پایان آذرماه صورت می‌گیرد و از برگزیدگان جشنواره در مراسم اختتامیه‌ای که روز چهارشنبه ۳ دی‌ماه ساعت ۱۸ در سالن اصلی برج میلاد برگزار خواهد شد، تقدیر می‌شود.

  • 46-dastanetehran-pishkhaan

    با همکاری معاونت و سازمان حمل و نقل و ترافیک شهر تهران سرویس های اختصاصی برای رفت و آمد علاقه مندان به محل برگزاری اختتامیه جشنواره (برج میلاد) در میادین و نقاط اصلی شهر در نظر گرفته شده است.

  • سرزمین زندگان

    ‌«عجیبه که وقتی زاناکس می‌خوری، این‌قدر مهربون می‌شی.» زنم وقتی این را می‌گوید که بیشتر از یک‌ساعت است توی صف طولانی و مارپیچ گمرک فرودگاه در گرمای سوزان شهر کانکون معطل‌ایم. به زنم می‌گویم: «می‌دونم. برای خودم هم عجیبه.»

  • خط الراس

    روایت یک صعود، به مناسبت بیستم آذر روز کوهستان

    غیر از این‌ها که اندازه‌ی مینی‌بوس‌اند و خلبانش را می‌شود دید، هواپیمای دیگری نمی‌تواند در فرودگاهِ به آن کوچکی بنشیند. من و قدسی قبلا این‌جا را دیده‌ بودیم. پارسال خودمان آمدیم هیمالیا. همین‌ که هواپیما راه بیفتد یا بخواهد بنشیند، ترس هم می‌آید سراغت.

  • یک شاخه گل زرد

    پسرک هم داشت به همان خیابان می‌رفت و آن دو، خجالت‌زده چند کوچه‌ را باهم قدم زدند. در آن لحظه‌ی دشوار نوعی الهام سراغش آمد، الهامی که از جنس توضیح نبود بلکه چیزی بود که ممکن بود با توضیح دادن از بین برود، چیزی که تا سعی می‌کردی توضیحش دهی، مثل حالا، یا مبهم می‌شد یا احمقانه جلوه می‌کرد.

  • باغ و مارکت

    راست می‌گفت. ما هرچندوقت یک‌بار کنار هم می‌نشینیم و همین حرف‌ها را می‌زنیم. هر چند وقت یک‌بار به همدیگر می‌گوییم: «چرا نشود؟ ما هم می‌توانیم. بزن، بکوب، نترس، برو جلو، فلان کار را بکن، فلان کار را نکن.» همیشه یکی‌مان از طرف «مارکت» آن‌یکی را متهم می‌کند که اصلا توی «باغ» نیست.

آخرین مطالب

خوش‌بختی چند؟
خوش‌بختی چند؟

اولین «معجزه‌ی خارق‌العاده»، سیزده‌ماهش بود که فهمیدم حامله‌ام. نپرسید چطور. یا دکترهایی که گفته بودند عمرا باردار نمی‌شوم، اشتباه کرده بودند یا بدنم داشت در حد سد هوور آب ذخیره می‌کرد. دوره‌ی انتظار برای بچه‌ی اول ـ همان که به فرزندی قبولش کردیم‌ـ پراضطراب بود.

هم‌راه
هم‌راه

کافی است کمی به دهان‌های باز کفش‌ها خیره شوی تا به حرف بیایند، در خیال، صاحبان کفش‌ها را تصور کنی و مثل بازی نقطه و خط، هر کفشی را با یک خط به صاحبش برسانی. اگر آدم‌ها آشنا باشند، کنجکاوی به همین نقطه ختم می‌شود اما اگر هیچ شناختی از صاحبان کفش‌ها نباشد، چه؟

خواب‌ها را نمی‌شود تایپ کرد
خواب‌ها را نمی‌شود تایپ کرد

راه می‌افتم. زنم با چشمان خیس تا فرودگاه می‌آید. او تنها بدرقه‌کننده‌ی این پرواز داخلی‌، در لابی خلوتِ روز داغ تابستان تهران‌، طوری به من خیره مانده انگار دارم برای همیشه از او دور می‌شوم. اگر می‌شد قطره‌ای از اشک او را بچشم، حدسم قرین به یقین می‌شد که این اشک‌ها شور است.

زرنگی
زرنگی

یکی از تابلوها می‌گوید که هرکسی می‌تواند فقط دوتا سنگک تازه بگیرد. اگر بخواهید هشت‌تا سنگک برای میهمانی شام‌تان بگیرید،باید چهاردفعه توی صف بایستید یا این‌که سه‌نفر از فامیل‌هایتان، مثلا پسردایی‌محمود، خاله‌فخری و عمو‌نعمت‌الله را که هرکدام‌شان دوتا سنگک بخرند.

‌ داستان‌هایی از دوردست
‌ داستان‌هایی از دوردست

تجربه‌ی مهاجرت تجربه‌ای عمیق و تکان‌دهنده است. عادت‌های آدم را به‌هم می‌ریزد و چیزهای جدیدی جایگزین‌شان می‌کند. بعد همان چیزهای جدید بخشی از عادت‌های جدید می‌شوند. چیزهایی که تا چندسال پیش برای شما تجربه‌ای تازه و تکان‌دهنده بودند، حالا به تکه‌ای از زندگی روزمره تبدیل شده‌اند.