• شش‌تا شومینه

    ما یک خانه‌ی بزرگ در بارنستابل خریدیم؛ دویست‌ساله و مشرف به تپه‌های سرسبز، کنار یک برکه‌ی آب سرد که ماهی هم دارد. با شش‌تا شومینه! احتمالا همان ماجراجویی مالی‌ای است که کار مرا خواهد ساخت، ولی اگر طاقت بیاورم یک سیاست‌مدار کهنه‌کار دیگر پا به عرصه‌ی وجود خواهد گذاشت.

  • آزالیای سفید

    سگرمه‌هایش از دلهره و اضطراب درهم رفت. در سرش گذشت خب البته، یکی‌شون باید بار این وظیفه رو به دوش می‌کشیده! پسرعمه ِالِک بیچاره، و اشک‌هایش در نور آفتاب درخشید، نمی‌تونست یه‌جوری این تابستان رو دووم بیاره و زنده بمونه؟ و اصلا معلوم هست این نامه چطور به دست من رسیده؟

  • 48-Dastan2-Pishkhaan

    ناگهان ضربه‌‌ی محکمی به گردنش می‌خورد. تلو‌تلو می‌خورد. قبل از این‌که فرصت کند برگردد، دستانی قوی، سرشانه‌هایش را می‌گیرد و بدنش را به سه‌کُنجِ درِ اولین مغازه می‌چسباند. ضارب، هیولامَردی است که به‌تمامی سایه‌وار دیده می‌شود.

  • 48-Revayat5-Pishkhaan

    حس ششم قوی‌ام به‌کار افتاد، بدون این‌که بخواهم توی اتاق‌ها بگردم، می‌دانستم هر کدام چه‌شکلی‌اند. با خودم فکر‌کردم یک زوج جنوبی با نفس‌هایی که بوی لوبیا سبزِ دل‌مونته می‌داد، چطوری توانسته بودند من را بدزدند.

  • زندگی در پیش رو

    الان که به گذشته نگاه می‌کنم برایم عجیب است که چقدر خودنما و باهوش بودیم، چقدر درباره‌ی آدم‌های مشهور و حرف‌هایشان اطلاعات داشتیم، چقدر شاخک‌هایمان به کوچک‌ترین اختلاف لحن‌ها و لهجه‌ها و آداب اجتماعی و دوخت و بُرش لباس‌ها تیز بود.

  • 48-jostar-Pishkhaan

    نویسنده برای لذت شخصی می‌نویسد یا رضایت دیگران؟

    استعاره‌ی کودک آسیب‌دیده استعاره‌ی دقیقی است، زیرا آن ترکیب عشق و دل‌زدگی را در خود دارد؛ همان حس نویسنده‌ی داستان نسبت به چیزی که دارد روی آن کار می‌کند. کودک آسیب‌دیده‌تان، حتی در اوج لحظات مهیب بودنش، به‌شکلی بخش‌هایی از وجودتان را که گمان می‌کنید بهترین بخش‌هایش باشند، لمس می‌کند و بیدار می‌کند.

آخرین مطالب

امداد خودروی ویژه
امداد خودروی ویژه

فردایش امدادخودروی ویژه می‌خرم که منشیِ شرکت می‌گوید به محض ارائه‌ی کارت اعتباری فعال می‌شود، درنتیجه تلفن را که قطع می‌کنم دیگر صاحب امداد خودروی ویژه شده‌ام.حس می‌کنم واقعا کسِ دیگری شده‌ام، جدی می‌گویم. حس می‌کنم قدم بلندتر شده است.

چرا شیمی خواندی؟
چرا شیمی خواندی؟

همیشه می‌گفت: «تو اگه بخوای معدلت بیست می‌شه.» و بعدها از این‌که من تا پایان دوره‌ی تحصیلم معدل بیست نخواستم، متعجب بود. از یک جایی به این مساله پز هم می‌داد و می‌گفت: «پسرم اگه بخواد می‌تونه معدل بیست بیاره، خودش نمی‌خواد.»

آن احساس چموش
آن احساس چموش

«خدایا، کلا آدم دیگری بودم!» به‌نظرم خیلی از نویسنده‌ها، در گذار از کتابی به کتاب دیگر، همین حس را دارند. رمانی جدید که در زمان خودش با امید و اشتیاق آغاز شده، خیلی زود برای نویسنده‌اش غریب و شرم‌آور می‌شود. پایان نگارش هر کتاب، آغازِ شمارش معکوس برای ویرانی آن اشتیاق‌ها و نفرت از کتاب است که زیاد هم طول نمی‌کشد.

چهارپایه
در را روی غریبه باز نکن

به‌نظر مامان جشن آغاز سال تحصیلی مهم‌ترین روز زندگی یک بچه است و همه‌ی ما وظیفه داریم بهترین خاطره‌ی ممکن را برای آروین رقم بزنیم. چند روز پیش مامان پیشنهاد داد همه باهم در مراسم جشن شرکت کنیم تا آروین خلاء بزرگِ نبود پدرش را حس نکند.

دو روز مانده به عدن
دو روز مانده به عدن

نمی‌دانستم چی باید بگویم. وقتی توی صحرا و در تنهایی کسی از آدم می‌پرسد تنهایی، آدم دودل می‌شود، فکرِ آدم هزارراه می‌رود. فکر کردم تنهایم اما در تنهاییِ مطلق هم همیشه کسی هست که آدم را مشوش کند و یادِ آدم بیاورد که تنها نیست. گفتم: «نه.»