• تصورش را بکنید درست در همان ورشو، که از لج مایِ همسایه که هنوز روی غرور خودمان ایستاده‌ایم، به ناتو پیوست، کنفرانس هیجان‌انگیزی برگزار شود پر از نویسندگان و روزنامه‌نگاران مختلف از همه‌ی کشورهای سابقا مال ما؛ از آلبانی تا استونی و مجارستان و رومانی و چک و همان اوکراینی‌ها و بلاروسی‌هایی که حالا عنوان اروپایی را یدک می‌کشند.

  • داستان‌های هزار و يك روز؛ قسمت ششم

    هزارویک روز کتابی است به سیاق هزارویک شب و گویا به تقلید از آن و برای رقابت با آن نوشته شده است. نویسنده‌ی كتاب داستان‌هایی را تعریف می‌كند كه موضوع كلی همه‌شان یكی است: باوفایی و قابل اعتماد بودن مردان. هدف روایت تك‌تك داستان‌ها این است تا به دختر پادشاه که به‌واسطه‌ی خوابی از مردان گریزان شده، نشان بدهد همه‌ی مردان بی‌وفا و خیانتکار نیستند.

  • در کنکور سخت آن سال‌ها در رشته‌ی روانشناسی دانشگاه شهید بهشتی تهران قبول شدم. همین‌جا بود که سرنوشتم با ادبیات گره خورد و اول در جلسات دفتر شعر جوان که تازه راه افتاده بود با قیصر امین‌پور و حسن حسینی و… آشنا شدم و بعدها در داستان با براهنی و گلشیری.

  • کفپوش راهرو تبله کرده بود. ماریان حس کرد دارد روی موج راه می‌رود اما پرستار اصلا عین خیالش نبود. راهرو بویی می‌داد مثل بوی توی ساعت. همه‌جا ساکت بود تا رسیدند پشت در یک اتاق؛ پیرزنی گلویش را مثل بع‌بع بره صاف کرد. پرستار همین در را انتخاب کرد. مکث کرد، دست‌هایش را باز کرد، آرنجش را تا کرد و یک‌وری شد تا کمربندش را مرتب کند.

  • از پدر قول گرفته‌ بودم که من روی صندلی سوم و در کنار غریبه‌ای بنشینم و او و مامان کنار هم باشند. می‌خواستم به خواهر و برادرها و بچه‌هایشان که برای بدرقه‌ آمده‌ بودند، ثابت کنم بزرگ شده‌ام. این یک سفر معمولی نبود. تابستان بود اما با سفرهای دیگر فرق داشت. برگشتی در کار نبود. برای همیشه از آبادان می‌رفتیم.

  • یک روز تصمیم عجیبی گرفت. می‌خواست برود توی زیرزمین و اراده‌اش را امتحان کند. می‌‌خواست ببیند چقدر می‌تواند بدون آب و غذا دوام بیاورد. جا خوردیم. پیرمرد کم کارهای عجیب‌وغریب توی زندگی‌اش نکرده بود. فردای آن شب یک باکس سیگار برداشت و رفت توی زیرزمین.

آخرین مطالب

مسابقه هفتادوهشتم

هفتادوهشتمين مسابقه‌ی داستان‌نویسی یک‌خطی

آثارتاريخی

من واقعا مشکلی با تاریخ ندارم ولی این‌که هشتصدوچهل پله را بالا بروی كه دراز بكشیو سنگی را ببوسی که بوسه‌ات را جواب نمی‌دهد، چیزی نیست که توی فهرست آرزوهایم بگذارم.

مسافر مقيم

گابریل بيست‌وچهار ساله اصلا به هدفش كه دیدن کابل و سمرقند بود نرسید اما فکرش را هم نمی‌کرد با این اتفاق بتواند بهترین عکس‌های عمرش را ثبت کند، عکس‌هایی که سال‌ها بعد او را معروف کرد.

کتاب زندگی من

بی‌نهایت خوب خوانده بود. معمولا بدون هیچ فکری از شکسپیر، به‌انگلیسی، نقل قول می‌کرد و همیشه من را تحت تاثیر قرار می‌داد. من هم می‌خواستم همه‌چیز را خوانده باشم و به‌راحتی نقل قول بیاورم.

آبِ ادکلن‌زده

پشت ارگ کریم‌خانی شیراز، راسته‌ی مغازه‌های فروش عرقیجات، ترشیجات، آبلیمو و آبغوره و به قول شیرازی‌ها شربت‌آلات است. دبه‌ها و تشت‌های بزرگ پلاستیکی پر شده‌اند از ترشیجات رنگارنگ. طیف رنگ‌ها از سبز زیتونی تا زرد قناری. پا که توی هر مغازه‌ای بگذاری بوی سرکه و گلاب و عرقیجات با هم می‌خورد زیر دماغت. مخزن‌های بزرگ عرقیجات ردیف هم، دورتادور مغازه‌ها جا خوش کرده‌اند و برای تست مجانی‌اند.