• داستان ‌های هزار و یك روز؛ قسمت نهم

    هزارویک روز داستان شاهزاده‌خانم زیبایی است كه خواب غریبی می‌بیند و با تعبیر آن نتیجه می‌گیرد تمامی مردان بی‌وفا هستند. او تصمیم می‌گیرد هیچ‌وقت ازدواج نکند و از پدرش می‌خواهد او را مجبور به وصلت با كسی نکند. پدر می‌پذیرد اما پس از مدتی دست‌به‌دامان دایه‌ی دختر می‌شود تا بداند مشکل چیست و چگونه می‌تواند دختر را از این فکر منصرف کند.

  • حباب آویز آشپزخانه هنوز داشت خودش را به چپ و راست می‌کوبید. سرش را به عادت همه‌ی وقت‌هایی که چیزی را می‌پسندید تکان‌تکان داد و گفت: «جای خوبی خریدی آفرین. محله‌ی خوبی هم هست. متری چند خریدی؟» همه‌ی این‌ها را یکنفس گفت.

  • شوهرم برای سفر اسم نوشت چون کلمه‌ی «اکتشافی» هوش از سرش برده بود. در خیالات، خودش را جای مارلین پرکینر می‌دید که از توی هلیکوپتر کرگدنی را با شلیک تفنگ دارتی بیهوش می‌کند. یا ژاک کوستو که در راه تاهیتی از شدت طوفان به دکل کشتی دوخته می‌شود. وقتی دیگر خیلی خیال برش می‌داشت رابرت ردفورد می‌شد که در معیت مریل استریپ آفریقا را سیر می‌کند.

  • نامه‌نگاری‌هایی پیرامون دزدی عكس‌ها یی از تخت جمشید

    دو عریضه به حضرت اشرف آقای رئیس‌الوزرا عرض كردم كه همین‌طور كه پرفسور آلمانی به تخت‌ جمشید آمده و عكس گرفته، چاكر هم ده فقره به تخت‌ جمشید رفته و عكس گرفته و اكنون كه چند رقم عكس چاكر شبیه به پرفسور آلمانی شده، باید تمام شیشه‌های عكس چاكر توقیف شود.

  • دو تا بودم. دو شقه، یکی در مشرق و یکی در مغرب. دو تا که با هم سر ناسازگاری داشتند و چشم دیدن هم را نداشتند؛ یکی که می‌آمد، آن یکی می‌رفت. دخترِ عاقلِ آینده‌نگرِ درسخوان فقط در خلوت پیدایش می‌شد و کاری به کار بقیه نداشت. در تمام سال‌های مدرسه آن یکی بود که جولان می‌داد.

  • شیخ، سربه‌سر مردم ای‌جّا نِذار. ای مردم بالا چل ساله که روز میلاد پیغمبر می‌آن دور ای درخت جم می‌شن. خب فقط هم مردم این روستا نیستن که. از همه‌جا می‌آن. حاجت می‌گیرن که خب می‌آن. چرا بقیه‌ی درختا ای‌طوری نیستن؟! اگرم پولی به جانعلی می‌دن با رضا و رغبت.

آخرین مطالب

خشک

حمام‌های عمومی شد جای در راه مانده‌ها و سربازها و مسافرهایی كه پول ماندن در اتاق‌های حمام‌دار را نداشتند اما هنوز هم بعضی‌ها برای تن‌شویی و دلاكی و مشت و مال به حمام‌های عمومی می‌روند؛ به‌عادت شاید یا به‌خاطره، برای دیدن گذشته و زندگی در گذشته.

شوش دانيال

روز هشتم ماه مارس، شب گذشته استاد حسن بنا به مقبره‌ی دانیال وارد شده و چهل نفر عمله همراه او بود. همین كه آفتاب طلوع كرد همگی برای كار حاضر شدند. خاك‌برداری پایه‌های عمارت موقتا متوقف شد كه كارها را به‌قاعده از جایی كه لازم باشد شروع نمایند. مارسل در هر نقطه‌ای كه می‌بایستی شروع به كندن نمایند، سه نفر كلنگ‌دار و نه نفر عمله‌جات به جهت خاك ‌برداشتن مقرر داشت.

همه‌چيز عادی است

بلقیس آن‌قدر آش پخت که از خیر بچه گذشت، مدتی بعد هم از محله‌مان بی‌خبر اسباب‌کشی کردند و رفتند. اهل محل پشت سرش حرف‌ها می‌زدند. یکی می‌گفت بلقیس دختری را به فرزندی قبول کرده و رفته محله‌ی دیگری تا مردم فکر کنند خودش زاییده. روایت دیگر این بود که شوهرش زن دیگری گرفته تا بچه‌دار شود.

لعنتی‌ها

مادرم شغلش را در سامنر از دست داده بود چون هیئت‌مدیره‌ی مدرسه معتقد بود آن‌قدر که باید مقتدر و سختگیر نیست. ولی من غُد بودم. لجباز و خودرای پا به سال‌های نوجوانی‌ام گذاشته بودم و همیشه آماده بودم که پدرم را به مبارزه بطلبم. ما دعواهای خشنی می‌کردیم، داد می‌کشیدیم و فحش می‌دادیم، جوری که همسایه‌هایمان فکر می‌کردند از آن آدم‌های بی‌قید و بی‌سروپا هستیم.

کافه آکواریوم

یک شب داخل کافه جنجالی به پا شد. همه این طرف و آن طرف پناه گرفتند و زیر میز و صندلی‌ها قایم شدند. شنیدم که یک نفر در شلوغ‌ترین ساعت کافه هفت‌تیرش را بیرون کشیده و چند تیر به یکی زده و او را کشته. همینگوی همین ماجرا را به داستان پروانه‌ و تانک تبدیل کرد.