• روز بعد، وقتی پرستار منطقه داشت تزریقات آقای بلکی را انجام می‌داد، خانم بلکی به فروشگاه رفت و چند تا کتاب‌ الگو را بررسی کرد. یک الگوی چینی با یقه‌ی‌ بلند و آستین‌ها و جیب‌های لبه‌دوزی‌شده را انتخاب کرد که با ابریشم تناسب داشت اما آقای بلکی که همه‌ی عمر لباس پشمی راه‌راه با دوخت معمولی پوشیده بود.

  • رفت نشست روی نوکِ یکی از اهرام و زل زد به گوش‌های بَل‌بَلیِ ابوالهول… رفت توی این فکر که بی‌شک وقتی سر فرعون درد می‌کرده مصری‌ها دوایی داشته‌اند برایش و حتم که شیشه‌ی دوا هم با بقیه‌ی داروندار و کاسه بشقاب‌ها خاک شده کنار مومیایی‌اش توی یکی از این سه تا هرم، داشت پُر پوچ می‌کرد که کدام یکی‌شان… که صدای یکی که اسپانیایی حرف می‌زد و قاتی حرف‌هایش یک چیزی شبیه ماشالا هم می‌گفت، پیچید توی سرش.

  • تصور زایمان مرا ‌می‌ترسانْد. روی کاغذ، بی‌شک بچه می‌خواستم. همان‌قدر بچه می‌خواستم که می‌خواستم بروم دانشکده‌ی پزشکی یا در مراکش زندگی کنم یا از کلیمانجارو بالا بروم. معنی‌اش این است که زایمان برایم تجربه‌ای دست‌نیافتنی می‌نمود. چیزی شبیه زیاده‌خواهی. این امر خواسته‌ی عجیب و عمیقا جاه‌طلبانه‌ای بود که برای آدم‌های دیگر امکان‌پذیر است اما برای من نه.

  • وسط‌ هال ایستاده بود و آلبوم ورق می‌زد. چقدر آن روزها چاق‌تر از الانش بوده. حالا چند ماهی می‌شد که سخت ورزش می‌کرد، فقط میوه و سبزیجات می‌خورد و احساس می‌کرد دارد به روزهایی که آدم‌ها دو بار نگاهش می‌کردند برمی‌گردد، چرخید و در آینه‌ای که پشتش را به داخلِ درِ کمد چسبانده بود نگاه خریدارانه‌ای به خودش انداخت، وقت گرفته بود خط بین ابروهایش را محو کند.

  • زندگی در خانواده‌ای با ماموریتی پنهانی

    دو برادر، بهت‌زده، دستبند خوردن پدر و مادرشان را تماشا کردند و دیدند هرکدام را جداگانه سوار یک اتومبیل سیاه‌رنگ کردند و بردند. تیم و الکس با تعدادی از ماموران در خانه ماندند. ماموران گفتند که باید جست‌وجوی جرم‌شناسانه‌ی بیست‌وچهارساعته در خانه انجام بدهند و برای دو برادر، اتاقی در هتل آماده شده. یکی از ماموران به آن‌ها گفت دلیل بازداشت پدر و مادرشان این است که مظنون به «ماموران غیرقانونی یک دولت بیگانه» هستند.

  • از اولین بساط سیگارفروشی که دیدم یک نخ خریدم و بی‌آن‌که روشنش کنم بین لب‌هایم گذاشتم و راه افتادم. به سیگار خاموش پک‌های عمیق می‌زدم. این کار واقعا آرامم کرد. دیگر دلم سیگار نمی‌خواست. از کنار سیگارفروش بعدی که رد شدم سیگار را روشن کردم. مطمئن بودم یک کام بگیرم دیگر نخواهم کشید، فقط می‌خواستم این هوس لعنتی رهایم کند.

آخرین مطالب

لکۀ نابوکوف

پسرمان هنوز یک سالش هم نشده بود. همسرم برای مراقبت از او خانه‌نشین شده بود و من به هیچ شکل نمی‌توانستم شغلی دائمی پیدا کنم. در همه‌چیز صرفه‌جویی می‌کردیم ولی پولی که من از کارهای پاره‌وقت درمی‌آوردم، حتی کفاف اجاره‌ی خانه را هم نمی‌داد و در این اوضاع و احوال دو جشن تولد هم همزمان داشت نزدیک می‌شد: اول تولد پسرم و بعد همسرم.

مردی كه زیاد زود می‌رسید

«همه‌ی عمر دیر رسیدیم.» این جمله‌ی معروف را جمشید مشایخی در صحنه‌ی پایانی فیلم سوته‌دلان وقتی متوجه می‌شود برادرش در مسیر امامزاده داوود جان سپرده می‌گوید. برای من قضیه متفاوت است. من همه‌ی عمر زود رسیدم.

بعضی‌ها خندیدند

مندل با خواندن این انتقادها متوجه شد «حتی کارشناس‌ها هم ممکن است حرف‌شان یکی نباشد». از این مهم‌تر، مواردی که حرف‌هایشان با همدیگر نمی‌خواند نشان‌دهنده‌ی فضایی برای فکر کردنِ نویسنده است. احتمالا می‌توانست همین فضا را بچسبد و از طریقش ساتیِ مانا را مناسب انتشار کند.

سکوت

سال ۱۹۸۹ سعی کردم سکوت را بشکنم؛ وقتی پدر و مادرم با ماشین‌شان آمدند پولمنِ واشینگتن تا برای اجاره‌ی آپارتمانی که آن‌جا به‌خاطر دانشگاه گرفته بودم بهم پول بدهند. پدرم در اتاق پذیرایی با نامزدم کَری حرف می‌زد و من رفتم بیرون تا با مادرم که توی ماشین نشسته بود صلح کنم.

جان‌شيفته

هزارویک روز داستان شاهزاده‌خانم زیبایی است كه خواب غریبی می‌بیند و با تعبیر آن نتیجه می‌گیرد تمامی مردان بی‌وفا هستند. او تصمیم می‌گیرد هیچ‌وقت ازدواج نکند و از پدرش می‌خواهد او را مجبور به وصلت با كسی نکند. پدر می‌پذیرد اما پس از مدتی دست‌به‌دامان دایه‌ی دختر می‌شود تا بداند مشکل چیست و چگونه می‌تواند دختر را از این فکر منصرف کند.