• حالا که بالاخره در امتحان اعزام محصل به خارج قبول شده بود، بازی داشت پیچیده می‌شد. سه ماه پیش دوباره او را در تحصن معلم‌ها و مهندس‌ها گرفته بودند و با یک بازجویی ساده آزادش کرده بودند. حالا که جواب قبولی‌اش آمده بود، رفتنش را موکول کرده بودند به ترور مصدق یا بقایی.

  • نامه‌نگاری با یک سرباز وظیفه درسال ۱۳۵۵

    گردآوری: فرزانه ثابت / تنظيم: سمانه رحیمی

    احمد جوانی است هجده ساله در آستانه‌ی مستقل شدن از خانواده و ورود به اتفاق‌های مهم زندگی. کاراکتر او، موقعیت و دغدغه‌ها و گیر و گرفت‌های زندگی‌اش مثل تکه‌های پازل از میان کلمه‌های دوستان و اقوامش جدا می‌شوند و آرام آرام بخشی از چهره‌ی او را برای ما آشکار می‌کنند. نامه‌ها خرده‌روایت‌هایی می‌شوند تا با کمک گرفتن از خیال‌مان روایت کامل او را بسازیم.

  • فقط آتشفشان وزوویو نبوده که بر این خاک فوران کرده بلکه راهی که طی می‌کرد، راهی که پر از بانک بود و پارک، راهی که بچه‌‌مدرسه‌ای‌ها از جلوی مغازه‌هایش می‌گذشتند، همه و همه بر دامنه‌ی آتشفشانی تکیه زده بودند که از میلیون‌ها سال پیش خاموش بود، آتشفشانی به نام کمپی فلِگره‌ای.

  • آرزوی خود من بود که روزی قدم به قد پدرم ـ اِسِی ـ برسد اما عجله‌ای هم نداشتم. عجیب این بود که انگار عادت‌های اِسِی بیشتر تغییر کرده بود تا مسیحی مومن که فقط پف می‌کرد و قلمبه می‌شد. در پایان آن دوره‌ی تغییر، سر و کله‌ی بچه‌ی زرزرویی پیدا شد که انرژی بی‌پایانی داشت و آمدنش تا حدی تغییرات قبلی را توضیح می‌داد.

  • ستاره را از اول دبستان می‌شناختم. خانه‌شان تو کوچه‌ی کناری بود. یک روز صبح، درِ خانه را که بستم دیدم پشت سرم ایستاده. روزهای قبل دیده بودم که دست تو دست مامانش می‌آمد مدرسه. من تنها می‌رفتم. رویم را که برگرداندم، تند گفت: «مامانم مریض بود گفت با تو بیام» و دست چاقالوی کوچکش را گذاشت تو دست من.

  • قسمت سوم شروع متن با تحلیل و توضیح

    نویسندگان ناداستان خلاقانه روش‌های نمایشی و خلاصه‌ای را با هم تلفیق می‌کنند تا ناداستان را در نظرخواننده جالب‌تر کنند. شرح مستقیم ـ بیان حقیقت‌ها بدون نمایش، بدون توصیف و بدون تفسیر ـ مطالعه را برای خواننده کسل‌کننده می‌کند.

آخرین مطالب

دوناتوی مقدس

از همان اول سفر، آن عقب سر این‌که کی وسط بنشیند دعوا داشتیم چون جای خیلی ناراحتی بود، به‌خصوص وقتی از پستی‌بلندی‌های خیابان رد می‌شدیم‌ از هیچ‌طرف نمی‌توانستیم خودمان را نگه داریم و خیابان‌هایمان هم پر از تپه و چاله با شیب‌های تند بود.

خبرزن و خبرخور

تمام اهالی تحریریه روند ماندگاری را به‌تدریج و با‌ دشواری طی می‌کردند. قرار نبود یکی از راه برسد و کاره‌ای بشود. خبرنگار باید چند سال کار موفق و پرثمر می‌کرد تا دبیر می‌شد. اگر دبیر لایق نوآور و اثرگذاری بود، ممکن بود در شورای تیتر عضو شود و اگر کارستانی می‌کرد، بشود سردبیر.

جریده‌نویس

تا آن روز چنین شکل امتحانی ندیده بودم. تستی بود. بعدها فهمیدم به‌ کمک آقای دکتر عمید که رئیس دانشکده‌ی حقوق بود از دانشگاه تهران کامپیوتر آورده‌ بودند برای تصحیح برگه‌ها. برای آن دوره حرکت مدرنی بود. امتحان سه چهار ساعتی طول کشید و مطمئن بودم خانواده دلواپس من شده‌اند. وقتی به‌شان رسیدم که فیلم تمام شده بود.

مردی كه شنا نمی‌دانست

رفتم گوشه‌ای تلفنم را زدم و برگشتم. در حیاط را که بستم، با عجله رفتم سمت اتاقم و هی توی تمام ایل و تبار دنبال کسی گشتم که نسبش به کویر برسد. کسی که بتواند توجیه کند چرا با این‌که بچه‌ی دریا و شمالم، شنا بلد نیستم.

مرام ادبی جومپا

جومپا لاهیری، نویسنده‌ی انگلیسی‌زبانی که اصالت هندی دارد، چند سال پیش سراغ یادگیری زبان ایتالیایی می‌رود و کتاب زندگی‌نگاره‌ی به عبارت دیگر را به این زبان می‌نویسد. لاهیری در این گفت‌وگو از نویسندگان کلاسیک و معاصر ایتالیا و همین‌طور از تاثیرات این زبان در زندگی‌ ادبی‌اش می‌گوید.