خاطرات ایران

بخش اول

مادرم یقین داشت پسر دنیا خواهد آورد و قبل از تولدم اسمی پسرانه انتخاب کرده بود. در این «بازی» اسم دخترانه‌ام از ماه‌ها قبل مشخص شده بود، عوضِ این‌که دکتر این اسم را رویم گذاشته باشد. پدرم هم… راستی، در عالَم واقعیت پدرم کجا بود؟

تلویزیون که آمد

حالا تلویزیون خودش آمده خانه‌ی ما. مال ما نیست، خب نباشد. آقای سیاه‌پلو که می‌گذارد تماشا کنیم. اگر نگذارد چی؟ از این فکر دلم هری می‌ریزد.

سرزده نرویم

هر جایی که راهش بدهند می‌رود و کی جرئت دارد در را به روی مردی به این نازنینی و مهربانی که از همه‌کس احوالپرسی می‌کند و از حال و احوال همه‌کس خبر دارد باز نکند و راهش ندهد تو.

بامِ اتاق ژنرال

وقتي فردا دوباره راس ساعت يازده شب همان صدا را با همان شدت از بالاي سرم شنيدم، چراغ را روشن كردم. لباس نظامي‌ام را پوشيدم و آمدم بيرون.

حقِ صحبت دیرین

به‌خاطر دوستان خیلی قدیمی احساساتی می‌شوم، فقط برای دوستانِ مدرسه، همان دو سه چندنفری که در سال‌های دبستان و راهنمایی و آغاز دبیرستان با آن‌ها دوست شدم. شاید کار ویژه‌ای برایشان نکنم و اگر ‌پول دستی بخواهند، ‌به‌شان ندهم. اما «نه»گفتنم به آن‌ها راحت نیست.

آگهی تلویزیونی

لحظه‌ی بعد خانم اِیمز به مردهایی که بیرون مدرسه بودند ملحق شد. در کمال وحشت دیدم خانم اِیمز دارد لبخند می‌زند. تا حالا لبخندش را ندیده بودم و حتی فکرش هم به ذهنم خطور نکرده بود که چنین کاری ازش سر بزند.

بلیت برگشت

ویزا نود روزه بود. به قدر یک تابستان دیدار با خانواده بعد از دوازده‌سال. به قدر این‌که به چشم ببینم گذر این‌همه‌سال با چهره‌ی آدم‌ها چه کرده و یا پی ببرم به بی‌رحمی و اغراق‌ عکس‌ها.

عاق

پدرِ مادرم با همان جارویی که مادرم هر‌روزِ خدا از آن استفاده کرده بود او را کتک ‌زد و از خانه بیرونش کرد. مادرم از وقتی که توانست روی پاهایش بایستد و رُفت و روب کند، از آن جارو استفاده کرده بود تا درست همان روزی که طرد شد.