دُز

خاطرات يک پزشک زندان

ظاهرش بی‌نهایت معصوم و مظلوم بود. نمی‌توانست حرف بزند و هم‌بندی‌هایش برای این‌که زبانش را گاز نگیرد مقدار معتنابهی دستمال‌کاغذی در دهانش فرو کرده بودند.

دیویی

خاطرات يک کتابدار

مثل مادرهایی که بچه‌هایشان را دکتر یا مهندس صدا می‌زنند من هم کتاب‌خانه‌ام را ملی صدا می‌زنم، گاهی‌ وقت‌ها که مراجعان می‌پرسند کتاب‌هایتان در چه حد است می‌گویم: «در حد کتاب‌خانه‌ی ملی!»

اطفاء

خاطرات يک آتش‌نشان

سقف آشپزخانه لرزش خفیفی کرد. شاید فقط یک ثانیه طول کشید که احساس کردم زیر آوار هستم. احساس کردم همه چیز تمام شد. خیال کردم مرده‌ام.