اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

رفت نشست روی نوکِ یکی از اهرام و زل زد به گوش‌های بَل‌بَلیِ ابوالهول… رفت توی این فکر که بی‌شک وقتی سر فرعون درد می‌کرده مصری‌ها دوایی داشته‌اند برایش و حتم که شیشه‌ی دوا هم با بقیه‌ی داروندار و کاسه بشقاب‌ها خاک شده کنار مومیایی‌اش توی یکی از این سه تا هرم، داشت پُر پوچ می‌کرد که کدام یکی‌شان… که صدای یکی که اسپانیایی حرف می‌زد و قاتی حرف‌هایش یک چیزی شبیه ماشالا هم می‌گفت، پیچید توی سرش.

اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

وسط‌ هال ایستاده بود و آلبوم ورق می‌زد. چقدر آن روزها چاق‌تر از الانش بوده. حالا چند ماهی می‌شد که سخت ورزش می‌کرد، فقط میوه و سبزیجات می‌خورد و احساس می‌کرد دارد به روزهایی که آدم‌ها دو بار نگاهش می‌کردند برمی‌گردد، چرخید و در آینه‌ای که پشتش را به داخلِ درِ کمد چسبانده بود نگاه خریدارانه‌ای به خودش انداخت، وقت گرفته بود خط بین ابروهایش را محو کند.

اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

پسرمان هنوز یک سالش هم نشده بود. همسرم برای مراقبت از او خانه‌نشین شده بود و من به هیچ شکل نمی‌توانستم شغلی دائمی پیدا کنم. در همه‌چیز صرفه‌جویی می‌کردیم ولی پولی که من از کارهای پاره‌وقت درمی‌آوردم، حتی کفاف اجاره‌ی خانه را هم نمی‌داد و در این اوضاع و احوال دو جشن تولد هم همزمان داشت نزدیک می‌شد: اول تولد پسرم و بعد همسرم.

اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

مندل با خواندن این انتقادها متوجه شد «حتی کارشناس‌ها هم ممکن است حرف‌شان یکی نباشد». از این مهم‌تر، مواردی که حرف‌هایشان با همدیگر نمی‌خواند نشان‌دهنده‌ی فضایی برای فکر کردنِ نویسنده است. احتمالا می‌توانست همین فضا را بچسبد و از طریقش ساتیِ مانا را مناسب انتشار کند.

اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

یک خط می‌کشند، دیوار بالا می‌برند و دروازه و این‌جور چیزها، می‌گویند بعضی‌ها نمی‌توانند وارد شوند و بقیه نمی‌توانند خارج بشوند، می‌گویند همه‌ی چیزهایی که داخل کشور است چیزهای خاص است و در داخل خطی که کشیده‌اند قضایا این‌طوری است، قانون وضع می‌کنند، رسومی دارند و یک زبان، یا دو زبان، یا پنجاه‌وچهار زبان، بستگی دارد به کشورش.

اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

خودم را اهل ملاحظه نشان می‌دهم و وانمود می‌کنم که تماشایشان نمی‌کنم. به کارهای خانه می‌رسم و باغچه را آب می‌دهم ولی نمی‌توانم خوشحالی و ذوق‌زدگی‌شان را نبینم. صدای دخترها می‌آید که روی چمن می‌دوند. اسم‌هایشان را یاد می‌گیرم. مهمان‌ها اغلب درِ کشویی را باز می‌گذارند، برای همین در مدتی که پدر و مادر دارند در خانه جاگیر می‌شوند و چمدان‌ها را خالی می‌کنند و برای ناهار تصمیم می‌گیرند، حرف‌هایشان را می‌شنوم.

اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

بانو چهارپایه‌ای گذاشته بود جلوی درِ آشپزخانه، رویش نایلون انداخته بود که لاک‌پشت زمستان‌ها برود آن‌جا، از باد و باران و برف در امان باشد. نمی‌رفت. رفتنش از پله و چارچوبِ در سخت بود. اگر همت می‌کرد کمی به خودش زور می‌آورد، کاسه‌ی سنگین پشتش را تکان می‌داد می‌رفت. کم می‌رفت.

اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

پسرهایی بودن که درست روبه‌روی سکوی بتونی توی پژوی صندوق‌دار سفیدی نشسته بودن و از وقتی دیده بودم‌شون پشت هم سیگار می‌کشیدن. براشون فال گرفتم. شعر درباره‌ی کوری چشم رقیب اومد. هوا خیلی گرم نبود ولی همه‌شون تی‌شرت‌های آستین‌حلقه پوشیده بودن و روی بازوی یکی‌شون چیز‌هایی شبیه صلیب شکسته خالکوبی شده بود.

اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

داروخانه‌ی آلمانی سر کوچه‌ی سینما سپاهان هم چند تصویر از زن و مردی را که سینوزیت داشتند و بعد از خوردن قرص‌های جوشان پرتقالی جدید سینوزیت‌شان آرام گرفته بود و می‌خندیدند روی شیشه‌ی ورودی داروخانه چسبانده بود و کنار آن یک آگهی کوچک، که معجزه‌ی درمان سینوزیت را به‌زودی در اصفهان با پروفسور دکتر اصولی ببینید.

اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

خودش را تا کوچک‌ترین نقطه‌ضعفش می‌شناخت و این جنایت را طوری طراحی کرده بود که تمام ضعف‌های طبیعتش جای خطای خودشان را داشته باشند. شب‌های بی‌خوابی، امواج ترس، حتی پشیمانی گاه‌به‌گاه را که فقط با اندیشیدن به ارزش پول‌ دزدیده‌شده می‌شد دور کرد، در نظر گرفته بود.