خرداد ۱۳۹۷

پدربزرگم بنده‌ی رویا بود. شاید همین خصیصه ما را این‌همه به هم نزدیک کرده بود. توی خیال‌هایش همیشه یک چراغ روشن بالای سرش بود. در حالی که همه‌ی جهان در تاریکی نشسته و چشم به او دوخته. همه‌ی جهان نفسش را حبس کرده و زل زده به یکی به دوی پای او که گوشه‌ی رینگ انگار دارد می‌رقصد.

خرداد ۱۳۹۷

بچه‌ی کرمان سه‌تار می‌زند. به آهنگی که از سیم‌ها بیرون می‌زند نگاه می‌کنم که هر بار دلنشین‌تر از قبل می‌شود اما اگر حس می‌کرد آهنگ بهتر ‌شده لابد به زبان می‌آمد. کسی حرفی نمی‌زند و لابد آهنگ همان است که بود یا درک نمی‌کنند. یا من درک نمی‌کنم.

خرداد ۱۳۹۷

پدر امروز زود دست از کار کشید چون باید خرید می‌کرد. چه خریدی؟ جوابش توی جعبه‌ی بزرگی بود که از در پشتی به داخل خانه آمد. یعنی توی جعبه چه بود؟ کسی چه می‌داند؟ فردا تولد هشت‌سالگی پیه‌داد است. دختر خدمتکار به باغ رفت و وقتی داشت گل قشنگی برای دسته‌گل از شاخه می‌چید خاری به انگشتش فرو رفت.

خرداد ۱۳۹۷

روزهای اولی که پدرم را به خانه‌ی سالمندان بردم مدام بهم می‌گفت: «زود باش لو، منو ببر اون بالا و ولم کن.» آن زمان فقط از این چیزها صحبت می‌کرد؛ معدن‌های مختلف، کوه‌های مختلف. آیداهو، آریزونا، کلرادو، بولیوی، شیلی. ذهنش آرام‌آرام تحلیل می‌رفت. تنها آن مکان‌ها را به یاد نمی‌آورد، بلکه واقعا فکر می‌کرد که در آن زمان‌ و آن‌جا است.

خرداد ۱۳۹۷

مردانی که چرخ‌وفلک بزرگ را می‌گردانند سعی می‌کنند هر واگن را به‌نوبت خالی کنند اما کسانی که بالا گیر افتاده‌اند جیغ می‌کشند و آن‌هایی که پایین‌ترند حاضر نیستند صبر کنند نوبت‌شان برسد و می‌پرند بیرون؛ بعضی‌ها قوزک پایشان می‌شکند، بعضی‌ها مچ دست‌شان.

خرداد ۱۳۹۷

آسمان تیره‌تر شده بود و چراغ‌های تهران تک‌به‌تک روشن. چراغ‌هایی هم در گوشه و کنار آن بام روشن شدند. من گفتم: «فکر کنم برم بهتره. الان دیگه حتما مادربزرگم این‌ها خونه‌مونن.» بقیه گفتند: «یه‌کم صبر کن، اگه چند دقیقه بشینی، همه با هم می‌ریم.» من هنوز جواب‌نداده صدای جرنگی بلند شد، صدای دو سه نفر که «وای، چی بود؟»

اردیبهشت ۱۳۹۷

ایستاده بودم روی پل گالاتا و به نقش نورهای روشنی که یکی‌یکی در آب می‌افتاد نگاه می‌کردم و هرچه فکر می‌کردم یادم نمی‌آمد چطور رسیده‌ام آن‌جا. فقط آن دقیقه‌های قبل از غروب مسجد آبی را یادم بود و چیزهایم را که دستم نبود و بعد، انگار طی‌العرض کرده باشم این‌جا بودم.

اردیبهشت ۱۳۹۷

هنگامه شنیده بود قرار است خواننده ی قدیمی به تلویزیون بیاید و برای شب یلدا چیزی بخواند. عبد چندباری رسیور را خاموش و روشن کرد. عاقبت روشن شد و هنگامه با دیدن تصویر خواننده که کت پولک‌دار طلایی پوشیده بود آرام گرفت اما ناگهان رسیور دوباره خاموش شد و هنگامه که تازه خیالش راحت شده بود، شروع کرد به لُندیدن و لیچار.

اردیبهشت ۱۳۹۷

هم‌دانشگاهی بودیم، من طراحی صنعتی می‌خواندم، رشته‌ای در نگاه اول حتی مهم‌تر و سخت‌تر از مرمت اما نمی‌دانم به‌خاطر قد بلندش بود یا تیزی حرفه‌ا‌‌ی یا برداشت و تماس من با آدم‌ها که ابتدایی و حسی بود و مال پرتو عقلانی و روشنفکرانه که همیشه بهش حسی از خودکم‌بینی داشتم. تمنای شکل یکی دیگر شدن داشتم.