خرداد ۱۳۹۷

شبی که قرار است حمید استیلی در بازی‌های جام جهانی آن گل تاریخی قرن را به دروازه‌بان آمریکایی بزند، دسته‌جمعی با همکاران جوانم از دفتر روزنامه‌ی جامعه بیرون زده‌ایم. احتمال می‌دادیم شب بلند خوشی باشد.

خرداد ۱۳۹۷

بازیکن دویده و شرشر عرق ریخته و یادش رفته چه خوش‌اقبال بوده از صف صدها صدها بازیکن با استعداد راهش کشیده به آن میدان. یادش رفته هزار هزار تن غبطه‌ی کفش‌هایش را می‌خورند و آرزوی پوشیدن پیراهن شماره‌دارش را دارند.

خرداد ۱۳۹۷

یادم است وقت تماشای این بازی‌ها در برابر تلویزیون برای اولین بار عکاسی ورزشی را هم تجربه کردم اما در ذهن و خیالم. مقابل تلویزیون می‌نشستم و در زمان پخش کُند صحنه‌ها، در ذهنم از بهترین لحظه‌ها عکس می‌گرفتم. بهترین عکس‌ها را از دینوزوف گرفتم در مقابل لهستان که علی‌رغم این‌که دو گل خورد اما شیرجه‌های غریبی رفت.

خرداد ۱۳۹۷

حرف همه‌ی بازیکن‌های انگلیس است که حداقل ده پانزده بازی نیاز داری تا قلق بازی‌های بین‌المللی دستت بیاید. اوون پنج سالی عضو تیم ملی بود اما هیچ‌وقت باثبات برایش بازی نکرده بود. روبه‌روی پرتغال تبدیل شده بود به اَبَرانسان. بی‌نظیر بود؛ بهترین عملکرد انفرادی بازیکنان در چند جام‌‌جهانی اخیر.

خرداد ۱۳۹۷

قبل از این‌که برای اولین گشتِ ضمن‌ خدمتم راهی جاده شوم، مربی اتوبوس‌رانی توی کامپیوتر دفترش ویدئویی نشانم داد که آزمون هوشیاری بود. روی پرده‌ی خالی جمله‌ای ظاهر می‌شود: تیم سفیدپوش چندبار به هم پاس می‌دهند؟ بعد زیر یک پل، تیم بسکتبال که چهارتایشان سفید و چهارتایشان سیاه پوشیده‌اند، با دو تا توپ بین هم پاس‌کاری می‌کنند.

خرداد ۱۳۹۷

دومین باری که بازی کردم با بزرگ‌ترها بود. آن‌قدرها باحال نبود، هرچند از نظر ذهنی پیچیده‌تر هم بود. شنیده‌ام که یک بار یک شاعر و شش نفر دیگر قتل در تاریکی را در خانه‌ای ییلاقی بازی کرده بودند و شاعره واقعا می‌خواسته یکی را بکشد. آخرسر طرف فقط به‌خاطر دخالت یک سگ که فرق خیال و واقعیت را نمی‌فهمیده، دست از کار کشیده.

خرداد ۱۳۹۷

حدود دو ماه پیش که در جلسه‌ای بودم عینک کناردستی‌ام چشمم را گرفت. پررویی کردم و از او جویا شدم. نشانی داروخانه‌ای را داد در خیابان ملاصدرا. همان‌جا عکس گرفتم و برای دوستی فرستادم. به مدد لطفش، تا پایان جلسه، عین آن روی میز کارم بود.
عینک از آن روز شد سوگلی حرمسرا؛ انیس‌الملوک.

اردیبهشت ۱۳۹۷

همه‌چیز طبق برنامه پیش رفت و من وارد دانشگاه شدم. اوایل روزهای خوبی نداشتم. سردرگم بودم. روزهای قبل آمدن، در اتاق کوچک خانه‌ی برادرم اتابک در تهران مدام برای خودم زندگی‌ام در ترکیه را تصویرسازی می‌کردم. همه‌چیز شاعرانه بود اما در واقعیت این‌طور شروع نشده بود.

اردیبهشت ۱۳۹۷

از گردش در محله‌های قدیم تهران خیلی لذت می‌بردم. تصمیم گرفته بودم هر هفته یک منطقه‌ی تهران را کشف کنم. اول از موزه‌ها شروع کردم. اولین موزه‌ای که در ایران از آن دیدن کردم موزه‌ی آبگینه‌ی تهران بود. گاهی بدون برنامه‌ریزی قبلی راه می‌افتادم و مثلا در یک پیاده‌روی از میدان فردوسی تا میدان توپخانه، مغازه‌های عتیقه‌فروشی خیابان منوچهری را نگاه می‌کردم.