آذر ۱۳۹۶

خاطرات یک سرباز گروهان پاکسازی

توی میدان مین کار به این صورت است: زمین‌ها را به قطعه‌های مربعی‌شکل بزرگ (باکس) تقسیم‌بندی می‌کردند و ما وظیفه داشتیم از چند نقطه‌ی اتفاقی با فواصل یکسان شروع کنیم به تراشیدن سطح زمین تا انتهای باکس. این کار را با بیل انجام می‌دادیم اما فکرش را نمی‌کردم مین را هم با بیل باید دربیاوریم. قشنگ مثل سیب‌زمینی و پیاز. میوه‌های این مناطق مین بود.

آبان ۱۳۹۶

خاطرات یک كرایه‌دهنده‌ی لوازم و ظروف

پدرم آن آخری‌ها خودش کلمن را آب می‌کرد و تمام روز می‌نشست پشت میز به کلمن و رفت‌و‌آمدها خیره می‌شد. مادر و کودکی که برای خرید روزانه آمده‌اند، پیرمردی که راه گم کرده، مردی که برای کرایه‌ی لوازم از راه دور آمده و همه‌ی آن‌هایی که تندتند راه می‌روند. می‌گفت هر آدمی قصه‌ای دارد.

آبان ۱۳۹۶

چند قاب از آسایشگاه‌های روانی متروكه

این مجموعه‌ عكس‌هایی از دیوانه‌خانه‌های فراموش‌شده است در آمریكای شمالی، مجموعه‌ای از دیوانگی‌های متروك آدم‌ها، با مسواك‌ها و كفش‌های بولینگ، اتاق‌ها و سقف‌های شیروانی باقیمانده، خالی، خیال‌آور.

مهر ۱۳۹۶

روایت مردی که دوچرخه‌ها‌ی دزدی را پیدا می‌کند

عصرها در زیرزمین خانه‌اش دوچرخه‌هایی را که زیرشان جک زده بود آچارکشی می‌کرد. دوچرخه‌سواری استرسش را كم می‌‌كرد. همسر او هم به دوچرخه‌سواری علاقه‌مند بود. همسری که گاه صدایش درمی‌آمد که پس کی قرار است آن‌همه وسیله‌ی نیمه‌کاره را از زیرزمین بیرون بیاورد تا بالاخره بروند سراغ بازسازی آن‌جا.

آبان ۱۳۹۶

چند روایت از «وصله‌ها‌ی ناجور فامیل»

آقا فرهاد عادت‌‌های همیشگی کم ندارد. در سال‌های کودکی من موهایش مشکی بود و حالا که بیست‌وچند سال از آن روزها می‌گذرد، همیشه موهایش را پرکلاغی رنگ می‌کند که جوان‌ به نظر برسد. همیشه یک کت و شلوار برق‌‌برقی می‌پوشد با پیراهن‌های زرد و قرمز و نارنجیِ جیغ.

مهر ۱۳۹۶

خاطرات يک فروشنده‌ی لوازم‌‌التحرير

مغازه‌ی من درست در فاصله‌ی دو مدرسه‌ی دخترانه و پسرانه است و شلوغ‌ترین ساعت وقتی است که زنگ تعطیلی مدرسه را می‌زنند. بعد سروکله‌شان پیدا می‌شود. اگر با مادرشان باشند کارشان سخت است و باید راضی‌شان کنند. خودشان که باشند اما بدون تعارفات معمول می‌آیند تو و هرچیزی را که به چشم‌شان بیاید قیمت می‌کنند. این یعنی بیشتر از هرچیز با موجودات دوست‌داشتنی و عجیبی مثل بچه‌ها طرفم.

مهر ۱۳۹۶

روايت يك تعزيه‌خوان جوان

معلم‌مان دلش می‌خواست بین ما و مناسک محرم آشتی برقرارکند. برای همین نفری چند بیت شعر داد دست‌مان تا تمرین کنیم و شب‌های مراسم در مسجد بخوانیم؛ مسجد ما برنامه‌ی مخصوصی برای بچه‌ها داشت. بعد از تمام شدن نوحه‌خوانی و عزاداری بزرگ‌ترها، میکروفون را دست بچه‌‌ها و نوجوان‌ها می‌دادند تا خودشان را محک بزنند.

مهر ۱۳۹۶

هفت قاب از زنان در جنگ

خانم کاظم‌زاده بیست‌وسه‌ساله بوده که جنگ شروع می‌شود و از همان روزهای اول داوطلب می‌شود از طرف روزنامه برای گرفتن گزارش و عکاسی به جبهه‌ی غرب برود. رفتن یک زن خبرنگار و عکاس خصوصا در آن روزهای کردستان اتفاق سهل و ساده‌ای نبوده است.

شهریور ۱۳۹۶

چند قاب از شيراز ۴۷ سال پيش

گابریل بيست‌وچهار ساله اصلا به هدفش كه دیدن کابل و سمرقند بود نرسید اما فکرش را هم نمی‌کرد با این اتفاق بتواند بهترین عکس‌های عمرش را ثبت کند، عکس‌هایی که سال‌ها بعد او را معروف کرد.

شهریور ۱۳۹۶

خاطرات يک توليدكننده‌ی عرقيجات و آبليمو در شيراز

پشت ارگ کریم‌خانی شیراز، راسته‌ی مغازه‌های فروش عرقیجات، ترشیجات، آبلیمو و آبغوره و به قول شیرازی‌ها شربت‌آلات است. دبه‌ها و تشت‌های بزرگ پلاستیکی پر شده‌اند از ترشیجات رنگارنگ. طیف رنگ‌ها از سبز زیتونی تا زرد قناری. پا که توی هر مغازه‌ای بگذاری بوی سرکه و گلاب و عرقیجات با هم می‌خورد زیر دماغت. مخزن‌های بزرگ عرقیجات ردیف هم، دورتادور مغازه‌ها جا خوش کرده‌اند و برای تست مجانی‌اند.