اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

زندگی در خانواده‌ای با ماموریتی پنهانی

دو برادر، بهت‌زده، دستبند خوردن پدر و مادرشان را تماشا کردند و دیدند هرکدام را جداگانه سوار یک اتومبیل سیاه‌رنگ کردند و بردند. تیم و الکس با تعدادی از ماموران در خانه ماندند. ماموران گفتند که باید جست‌وجوی جرم‌شناسانه‌ی بیست‌وچهارساعته در خانه انجام بدهند و برای دو برادر، اتاقی در هتل آماده شده. یکی از ماموران به آن‌ها گفت دلیل بازداشت پدر و مادرشان این است که مظنون به «ماموران غیرقانونی یک دولت بیگانه» هستند.

اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

چند قاب از نویسندگان و پدران‌شان

پسرها قالب می‌گیرند، شبیه مى‌شوند، تکرار مى‌کنند. پدران می‌ایستند و تماشا می‌کنند، تقلاها را می‌بینند، دور شدن و نزدیک شدن‌ها را. پسرها می‌خواهند شبیه باشند یا نباشند، می‌خواهند نسخه‌ی پدرشان باشند یا نباشند. پدرها اما این راه را قبلا رفته‌اند، قبل از پسرشان این کش و واکش‌ها را داشته‌اند.

اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

یك ایتالیایی عاشق در ایران

فلیچتا فارسی را خیلی خوب حرف می‌زند، غیر از این‌که به جای «آ» می‌گوید «اُ»؛ «بوشه» به جای «باشه»، «بویَد» به جای «باید» یا «سوعت» به جای «ساعت»؛ و این‌که «پس» را کشدار و با بسامد بیشتر از معمول می‌گوید: «ما سال ۶۰ یه بار رفتیم اصفهان، پس تو راه برگشت رفتیم کاشان.» غیر از این‌ها فارسی‌اش حرف ندارد.

اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

چند روایت از «کارت‌پستال»

موقع خانه‌تکانی مادرها اصرار دارند همه‌ی خانه را یک بار بیرون بریزند و از نو بچینند، چه وسایل دم‌دست را چه کارتن‌های ته انباری و گوشه‌ی کمد را. ته کمدها در جعبه‌های یادگاری کارت‌پستال‌ها معمولا عضو ثابت‌‌‌اند، عکس‌ها و نقاشی‌های رنگ‌ورورفته که نگاه کردن به‌شان یاد چیزی یا کسی را در ما زنده می‌کند، تصاویری که از کلمات عبور می‌کنند و رنج‌ها و شادی‌های فراموش‌شده را به یادمان می‌آورند.

بهمن ۱۳۹۶

نامه‌نگاری‌های دو دختر جوان در ماه‌های قبل و بعد از انقلاب ۵۷

پری‌جان، اگر دوباره دیر جواب دادم ببخش. آخر نمی‌دانی کرمان چه خبر است. هر روز صبح زود بلند می‌شویم و تندتند کارهای خانه را انجام می‌دهیم تا آباجی به من و شهلا کاری نداشته باشد و بتوانیم به همراه یدالله به راهپیمایی برویم. جایت خالی در روز تاسوعا چه جمعیتی در خیابان جلوی مسجد ملک بود.

دی ۱۳۹۶

این روزها البته لابستر غذای شیک و لذیذی است و یکی دو پله مانده به جایگاه خاویار برسد. گوشت آن از اغلب ماهیان غنی‌تر و حیاتی‌تر است و در مقایسه با مزه‌ی دریایی افتضاحِ صدف‌ها و حلزون‌ها، طعم ترد و لطیف‌تری دارد. در فرهنگ عامه‌ی آمریکایی، لابستر غذایی دریایی است که به استیک پهلو می‌زند و اغلب سر منوی غذای اصلی بسیار گران رستوران‌های زنجیره‌ای قرار می‌گیرد.

دی ۱۳۹۶

پنجاه سال پیشخدمتی در یك رستوران

پیرمرد آمد از توی ظرف بکشد اما آن‌قدر دستش می‌لرزید که حتی نمی‌توانست ملاقه را بردارد. با آن‌که ظرف داغ و سنگین بود اما آن را محکم نگه داشته بودم و تکان نمی‌خوردم. بالاخره ملاقه را برداشت و دستش آن‌قدر توی هوا لرزید که تا خواست آن را توی ظرف خودش بریزد نیمی از آن روی پیراهنش خالی شد.

چند روايت از «ناهار روز جمعه»

سفره‌‌ی هر خانه روزنامه باشد یا ترمه یک کار می‌کند؛ آدم‌ها دوست و دشمن، غریب و آشنا، قهر و آشتی را دور هم جمع می‌كند. نه که همه‌ی این جذب به هوای لذت خوراک باشد. چیزی در این با هم نشستن‌ها هست که سفره را مبارک و محترم می‌کند. یک تجربه‌ی این شماره درباره‌ی همین دور هم نشستن‌های ظهرهای جمعه است.

آذر ۱۳۹۶

شش قاب از حمام های عمومی

حمام‌های عمومی شد جای در راه مانده‌ها و سربازها و مسافرهایی كه پول ماندن در اتاق‌های حمام‌دار را نداشتند اما هنوز هم بعضی‌ها برای تن‌شویی و دلاكی و مشت و مال به حمام‌های عمومی می‌روند؛ به‌عادت شاید یا به‌خاطره، برای دیدن گذشته و زندگی در گذشته.

آذر ۱۳۹۶

خاطرات یک گفتاردرمانگر

موقعیت‌های مختلفی مثل فروشگاه، داروخانه و بانک را توی کلینیک برایش شبیه‌سازی می‌کنم تا راحت‌تر بتواند با این تغییر بزرگ کنار بیاید. به اتفاق همه‌ی كاركنان کلینیک نمایش بازی می‌کنیم و هرکس نقشی به عهده می‌گیرد. آن‌قدر خوشحال است و در همین موقعیت‌های شبیه‌سازی‌شده با افراد فرضی خوش‌وبش می‌كند كه حتی من هم بعضی موقعیت‌ها را باور می‌كنم.