اردیبهشت ۱۳۹۷

بعدها وقتى به چهارراه استانبول رفتم از ندیدن ساختمان باابهتى که بر ما لبخند مى‌زد متاسف شدم. انسان با جایى که زندگى مى‌کند، انسان‌هاى دوروبرش، آرایشگاهی که مى‌رود، میوه‌فروشى که خرید مى‌کند، رستورانى که غذا مى‌خورد انس مى‌گیرد و بعد از مدتى آن مکان‌ها در خاطراتش جایگیر مى‌شوند.

اردیبهشت ۱۳۹۷

استانبول زندگی من را ساخته، مرا تعریف کرده و پرورشم داده. سال‌های ۲۰۰۶ تا ۲۰۱۰ که مشکلات سیاسی داشتم، پیشنهاد کار در دانشگاه کلمبیا را پذیرفتم و دوری از استانبول (چهار ماه در سال) را تجربه کردم. اتفاق خوبی بود. به موزه و بخش‌هایی از رمان از بیرون نگاه کردم. نوشتن از یک شهر، وقتی خارج از آن شهر هستی، حسی قوی و شیرین است.

اردیبهشت ۱۳۹۷

آپارتمان یک‌خوابه‌ی مادربزرگم معبد بیوِگی بود. روی زنگ در خانه هنوز اسم پدربزرگم بود و تقویم رنگ‌ورورفته‌ی دستی روی پنج مه ۱۹۵۷ ـ روز مرگ پدربزرگ ـ متوقف مانده بود. پیش از آن، تاریخ را روی ده نوامبر گذاشته بودند: روز مرگ آتاتورک. پرده‌ها را انداخته بودند تا اشعه‌ی تند آفتاب رنگ فرش‌های نخ‌نما را نبرد و سد راه همسایه‌های فضول باشد.

اردیبهشت ۱۳۹۷

استانبول تا قبل از سفر به آن برایم یک درگاهی بود، یک خانه‌ی درختی در جنگل، یک باغ مخفی در سرم. استانبول برایم یک شهر بود مثل همه‌ی شهرهای ایران که هروقت هوس کنم سوار اتوبوس شوم و بروم. واقعا هم اولین ‌بار همین‌جور رفتم، با اتوبوس در یک روز اردیبهشتی. کوله‌ام را انداختم روی دوشم و رفتم میدان آرژانتین سوار اولین اتوبوسی شدم که به استانبول می‌رفت.

اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

تصور زایمان مرا ‌می‌ترسانْد. روی کاغذ، بی‌شک بچه می‌خواستم. همان‌قدر بچه می‌خواستم که می‌خواستم بروم دانشکده‌ی پزشکی یا در مراکش زندگی کنم یا از کلیمانجارو بالا بروم. معنی‌اش این است که زایمان برایم تجربه‌ای دست‌نیافتنی می‌نمود. چیزی شبیه زیاده‌خواهی. این امر خواسته‌ی عجیب و عمیقا جاه‌طلبانه‌ای بود که برای آدم‌های دیگر امکان‌پذیر است اما برای من نه.

اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

از اولین بساط سیگارفروشی که دیدم یک نخ خریدم و بی‌آن‌که روشنش کنم بین لب‌هایم گذاشتم و راه افتادم. به سیگار خاموش پک‌های عمیق می‌زدم. این کار واقعا آرامم کرد. دیگر دلم سیگار نمی‌خواست. از کنار سیگارفروش بعدی که رد شدم سیگار را روشن کردم. مطمئن بودم یک کام بگیرم دیگر نخواهم کشید، فقط می‌خواستم این هوس لعنتی رهایم کند.

اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

سال ۱۹۸۹ سعی کردم سکوت را بشکنم؛ وقتی پدر و مادرم با ماشین‌شان آمدند پولمنِ واشینگتن تا برای اجاره‌ی آپارتمانی که آن‌جا به‌خاطر دانشگاه گرفته بودم بهم پول بدهند. پدرم در اتاق پذیرایی با نامزدم کَری حرف می‌زد و من رفتم بیرون تا با مادرم که توی ماشین نشسته بود صلح کنم.

اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

روزی از همان روزها پدر سیمین برای دیدار ما آمد تبریز. یک پیکان لوکس خوشگل خریده بود. نمره‌اش تهران س بود. در آن چند روزی که مهمان ما بود فقط شب‌ها می‌دیدیمش؛ ماشین را توی کوچه پارک می‌کرد و فقط برای شام خوردن و خوابیدن می‌آمد. همان شب‌ها وقتی می‌خوابید، من و سیمین یواشکی سوئیچ را که شاید پدر از قصد روی چوب‌رختی دَمِ در آویزان می‌کرد برمی‌داشتیم و یک ساعتی آن هم به‌نوبت در تبریز دور می‌زدیم.

اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

شب بود. نهمین شب. سنگین‌ترین، خاموش‌ترین. زمین کرانه‌هایش را زیر سپیدى برف و در سیاهى زمان گم کرده بود. مرد رهنما گفته بود: «در نهمین شب از مرز خواهید گذشت.» همه مخفیانه و خاموش به مرز نزدیک مى‌شدیم. همه از زادگاه خود گریخته بودیم. هر یک به‌خاطر کسى، چیزى، حرفى…

اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

مدت‌ها بود که در هنرِ جا دادن سی نفر در دو ماشین به استادی رسیده بودیم. اولین ردیف تشکیل می‌شد از خانم‌های قدکوتاه و نوجوان‌ها که لبه‌ی صندلی عقب ماشین می‌نشستند. بچه‌های لاغرِ ده سال تا دوازده‌ساله روی پای نوجوان‌ها بودند. ردیف سوم را، که روی پاهای ردیف دوم می‌نشستند، بچه‌های زیر ده تشکیل می‌دادند.