عکس‌ها: ستاره سنجری| از مجموعه‌ی «بی‌صدا»| ۱۳۹۱

داستان

تمام شد رفت. بندار رفت. بند محبوب من؛ پاره‌ی تنم. بندار پسر بود اما توی زندگی من مثل آن مادیان سفید دریایی بود، همان مادر اثیری رخش که از دل دریایی اسرار‌آمیز بیرون آمده بود و حالا داشت به آب‌های نیستی برمی‌گشت. با آن همه افتخارات و مدال‌ها و روی سکو رفتن‌هایش که برق غرور می‌آورد توی چشم هایم، توی نگاه یک مادر. از یک لنگ زدن ساده و کشیدن پای چپ شروع شد و به چهل روز نکشیده جانش را گرفت انگل لعنتی. از همان‌ها که بی‌قراری می‌دهد و سرفه و لاغری مفرط. مثل شمع جلوی چشمم آب شد یکدانه پسرم.

حالا نشسته‌ام وسط زمین تمرین پسر دردانه‌ام، پاهایم را دراز کرده‌ام روی خاک‌اره‌ها. دلم می‌خواهد چنگ بزنم و خاک‌اره‌های کف پادوک را با دست جمع کنم دورم، مشتم را ازشان پر کنم، دو دستم را بیاورم بالا و بریزم‌شان روی سر. مثل سووشون‌هایی که توی بچگی وقتی به‌خاطر ماموریت بابا رفته بودیم شیراز می‌دیدم، مثل خاک‌هایی که مامان مشت‌مشت از مزار محمد، برادرم، برمی‌داشت و می‌ریخت سرش. مثل غباری که توی خاکسپاری محمد روی ریش و موهای بابا می‌نشست. حالا می‌فهمم داغ فرزند سخت است؛ خیلی سخت.

ادامه‌ی این داستان را می‌توانید در شماره‌ی هشتادونهم، تیر ۹۷ ببینید.

نظر شما

(لازم)