طرح: آتلیه داستان

تاریکخانه

همه‌مان عاد‌ت‌ها و وسواس‌هایی داریم که می‌خواهیم از دیگران پنهانش کنیم، چیزهایی که گاهی خودمان هم از مواجهه با آن سر باز می‌زنیم. «تاریکخانه» آن‌جا است که با این پیچیدگی‌ها و تضادهای شخصیتی‌مان شوخی کنیم، آن‌جا که می‌شود به خودمان بخندیم. در این بخش قرار است هر شماره، یک نویسنده نقابش را بردارد و تصویر کمتر دیده‌شده‌ای از شخصیتش را برایمان رو کند و رویش را تو روی مخاطبان باز کند.

نمی‌دانم کجا و چه کسی اما دقیقا زده بود وسط خال. گفته بود: «من آدم غایب‌جوابی هستم. همیشه یک هفته بعد از دعوا، توی حمام زیر دوش جواب مناسب به ذهنم خطور می‌کند.» انگار یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های مرا بدون این‌که همه‌ی این سال‌ها به آن توجه کرده باشم یک نفر صاف توی رویم گفته باشد. شاید یکی از مهم‌ترین دلایلش این است که من همیشه به جای آماده کردن جواب‌های دندان‌شکن در حال گپ زدن با آدم‌هایی هستم که کاراکترشان را از دنیای واقعی برداشته‌ام و در ذهنم دارم با آن‌ها حرف می‌زنم. حرف‌هایی گاه معمولی و دم دستی. یعنی اگر شما هفت میلیارد آدم روی این کره‌ی خاکی داشته باشید من می‌توانم از تک‌تک‌شان یک کپی در ذهنم درست کنم و با آن‌ها بنشینم به گپ زدن؛ گپ زدن‌های بی‌هدف و بی‌دلیل. خب وقتی شما با کپی یک نفر در ذهن‌تان (که قطعا مطیع آن چیزی‌ است که شما در تخیل‌تان طرح‌ریزی کرده‌اید) گپ می‌زنید کارتان به بگومگو در بحث‌های پیچیده‌ی فرهنگی، هنری، اجتماعی و غیره نمی‌کشد در حال خیالپردازی برای آینده‌ای هستید که احتمال رخ دادنش خیلی‌خیلی کم باشد.

حدودا سه چهارساله بودم، هر روز با همان کیف کوچکی که عکس سه بچه خرس روی آن نقش بسته بود با مادرم تا سر خیابان می‌رفتم و خواهرم را به سرویس مهدکودکش می‌رساندم. به روایت مادرم، یک روز آمده‌ام خانه و از کیف و کفش مربی مهدمان تعریف کرده‌ام یا کلا در مورد رویدادهایی که در مهد برایم رخ ‌داده چند باری حرف زده‌ام، تمام و کمال ولی بعد‌ها با این واقعیت دهشتناک روبه‌رو شدم که اصلا خواهرم مهدکودک نمی‌رفته. او را می‌فرستادند کلاس زبان و آن هم سرویس کلاس زبانش بوده و بعدتر واقعیت دهشتناک‌تر دیگری دستگیرم شد که من اصلا مهدکودک نمی‌رفتم و تمام این داستان‌‌ها بافته‌ی ذهنم بوده. این اولین دستاوردهای خیالبافی‌ام بود که دیگران یادم انداختند.

چند سال بعد از آن ماجرا و با ورودم به دبستان گونه‌ی زیست‌شناسی من مشخص شد؛ به دسته‌ی یکجانشینان و خیره‌شوندگان تعلق داشتم. گونه‌ای که کاری جز خیالبافی ندارند و تنها برای سه کار اصلی از سر جایشان بلند می‌شوند. در همه نوع آب و هوایی قادر به زیست هستند اما من مجبور بودم علاوه بر سه کار اصلی روزانه مدرسه هم بروم و مدرسه بزرگ‌ترین لطمه به جهان خیالبافی‌ام بود. شما بگویید به‌جز چهار عمل اصلی ریاضی کدام فرمول یا معادله به دردتان خورده؟
 

ادامه‌ی این مطلب را می‌توانید در شماره‌ی هشتادوهفتم، اردیبهشت ۹۷ ببینید.

نظر شما

(لازم)