عمویخی

پا که می‌گذارم توی کوچه، شُرشُر عرق است که از سروکله‌ام بیرون می‌زند. از آسمان به‌جای آفتاب آتش می‌بارد و تن را می‌سوزاند. صدای عمویخی در کوچه می‌پیچد. از آن سر کوچه، جمیل‌کوچیکه با یک ربع قالب یخ روی کولش پیدا می‌شود.