من ساواکی‌ام

آبان ۱۳۹۲

قسمت پنجم

صاحب کفش، همان کسی بود که چند لحظه پیش داشت سیخ در دهان احسان می‌کرد. زانو زد. دست در جیبم کرد و پول و کارت بانکم را برداشت. شماره‌ی عبور را پرسید. گفتم: «۱۳۷۲».

شايان ذکر

آبان ۱۳۹۲

قسمت هفتم

ذاکری پروتاگونیست تمام داستان‌هایی بود که تعریف می‌کرد و تا مدت‌ها در میان دانش‌آموزان شخصیتی مرموز شناخته می‌شد. با گسترش آگاهی‌های اجتماعی در دهه‌ی اخیر، صحت بسیاری از ادعاهای ذاکری مورد تردید هم‌شاگردی‌ها قرار گرفت.

رژيم طلایی

آبان ۱۳۹۲

قسمت پنجم

حالا اين‌همه رژيم گرفتن ما را به كجا رسانده؟ هيچ‌جا! فقط مزه‌ي گپ‌وگفت و لذت آشپزي را از بين برده. تازه، به‌رفتارهاي خشونت‌بار هم منجر مي‌شود.

خانه نو

مهر ۱۳۹۲

دارم روي نظريه‌اي كار مي‌كنم به اسم قانون كِر كه لُب کلامش اين است: همه‌ي خانه‌هايي كه پول‌تان به‌شان مي‌رسد افسرده‌كننده‌اند.

مصدع اوقات

شهریور ۱۳۹۲

قسمت ششم

هنگامی که نبردِ توتو و کیندر، نخستین رویاروییِ اقتصاد شرق و غرب را در زمینِ بازیِ ایران رقم زد، لفظ درست‌بشو (به همراه فعل نفی) برای تحقیر کالاهای شرقی وارد زبان فارسی شد.

فردا می‌ريم تو عمق

شهریور ۱۳۹۲

یادم نمی‌آید پدرم در آن سه‌دقیقه چه گفت ولی تاثیرش چنان در ذهن من نقش بسته که تا همین امروز شنیدن یا دیدن واژه‌ی شنا برایم مترادف با آخرین دست‌وپازدن‌های بچه‌ای پنج، شش‌ساله در آب‌های دریای خزر است.

قرمز رو فشار بدی ضبط می‌شه

تیر ۱۳۹۲

مادرم هنگام زاییدن من سرِ زا رفته بود. من یادگار و دنباله‌ی او بودم و همیشه رفتارها و حرکاتم را با او مقایسه می‌کردند. «اون هم دورازحالا هروقت می‌خندید همین‌جای لپش چال می‌افتاد، آدم دلش ریش می‌شه وقتی این می‌خنده.»