عکس: مهری رحیم‌زاده

اردیبهشت ۱۳۹۲

چند روایت از «تقدیم‌نامچه‌ها‌ی اول کتاب»

نوشته بود: «با من همان کاری را می‌کنی که ژانتِ این کتاب می‌کند ولی خدا می‌داند چقدر دوستت دارم.» و امضا کرده بود سامان یا ساسان یا ماهان یا چنین چیزی. با مداد نوشته بود و حروفی را که باید کوتاه نوشت، کشیده بود و برعکس و خلاصه، نتیجه‌ی کار مخصوصا در ناحیه‌ی امضا که به محوطه‌ی ورق‌خوردنِ صفحه نزدیک می‌شد خیلی خوانا نبود. برای تبلیغ یک کتاب، چه‌چیزی بهتر از آنونسِ یک عاشق خسته. معلوم است که کتاب را خریدم. معلوم است که کتاب را همان شب خواندم.

عکس: مهری رحیم‌زاده

اردیبهشت ۱۳۹۲

چند روایت از «تقدیم‌نامچه‌ها‌ی اول کتاب»

مهم نیست چندساله بودم که کتاب‌خوان شدم. فوتبالیست‌ها هم همه از زمین‌های خاکی پایین‌شهر شروع کردند. افتخار نیست وقتی همه بازی و شیطنت می‌کردند، تو گوشه‌ی اتاق کوچکی کز می‌کردی و کتاب‌های کتاب‌خانه‌ی پدرومادرت را می‌خواندی. بین کتاب‌های این کتاب‌خانه خیلی به چشمم خورده بود صفحه‌های اولی که کسی خطاب به مادرم یا پدرم چیزی نوشته و کتاب را به‌شان تقدیم کرده بود. با این نوشته‌ها کتاب انگار مال خودشان شده بود.