آذر ۱۳۹۳

یاد پرسیده‌اند که آن روز چه حسی داشتم. باور کن نمی‌توانم توصیف کنم. چیزی که به‌یقین می‌دانم، و می‌ستایم و می‌پرستم، عکس‌هایی است که یادم می‌آورند پیروزی ما برای مردم‌مان اتفاق خیلی خوبی بوده. این کلاژ را خودم با بریده‌ی روزنامه‌های ایران درست کردم.

آبان ۱۳۹۳

می‌گفتند نظام درمان کانادا یک‌جور نسل‌کشی است اما بدتر از آن، وضع اروپا است که مریض‌ها روی تخت‌های فکسنی و مندرس مریض‌خانه‌هایش، منتظر خوابیده‌اند تا آسپیرین اختراع شود. نمی‌دانم این آدم‌ها، اطلاعات‌شان را از کجا می‌آورند ولی به‌عنوان کسی که سیزده‌سال گذشته را گاه‌وبی‌گاه در فرانسه زندگی کرده‌، در مجموع تجربه‌ی رضایت‌بخشی داشته‌ام.

قدم نورسیده مبارک

آبان ۱۳۹۳

واندا با سرپایی‌های اتاق خواب، لخ‌لخ‌کنان این‌ور و آن‌ور می‌رفت و خدا می‌دانست آخرین‌بار کِی به خودش رسیده بود. دیگر هیچ‌جا نمی‌رفتند. انگار به همین راضی بودند که توی خانه بمانند و مارتین‌کوچولو را تماشا کنند که وسط هال به پشت خوابیده و هوا را لگد می‌زند یا وقتی چیزی را ازش دریغ می‌کنند، جیغ‌های مهیب می‌کشد.

مهر ۱۳۹۳

اگر به‌‌اش پیشنهاد می‌کردم که برود دکتر و او ادای مردِ قویِ مظلوم درمی‌آورد، می‌گفتم: «جهنم. نرو تا بمیری. فقط قبلش بگو چه روغن‌ موتوری باید تو ماشین بریزم.» به‌جای نثار عشق و توجه به همدیگر، اولویت اول هردویمان این بود که هیچ تقصیری در باب وقوع مریضی، گردن نگیریم.

به ادامه این ازدواج توجه فرمایید

شهریور ۱۳۹۳

قسمت سوم

دلم می‌خواست زندگی روزمره‌ی زوج‌های توی سریال‌ها را باور کنم… مردهایی که صبح تا شب نشسته بودند دور میز آشپزخانه و به همسرشان می‌گفتند: «می‌خوای درباره‌ش حرف بزنی، ماری؟» اما در زندگی واقعی، گفت‌وگوهای ما به هفته‌ای شش کلمه رسیده بود.

بر ساحل رود اُردن

شهریور ۱۳۹۳

آن‌ها که هنگام شروع جنگ، بیرون از سرزمین‌شان بوده‌اند، به هر دری می‌زنند که اجازه‌ی ورود بگیرند. اسرائیل چندصد نفر از مسن‌ترها را راه می‌دهد اما جلوی چندصدهزار نفر از جوان‌ها را می‌گیرد. جهان، نامی برای ما پیدا می‌کند: به ما می‌گویند «نازحین»، آواره‌ها. و من ناگهان آن آواره‌ی غریبی می‌شوم که همیشه فکر می‌کردم باید کسِ دیگری باشد.

آلمانی در سفر

اسفند ۱۳۹۲ و فروردین ۱۳۹۳

اولش، خشونتِ زبان آلماني توي ذوقم زد. وقتي كيك سفارش مي‌دهيد آواها طوري است كه انگار داريد امر مي‌كنيد «كيك را ببُر و بعدش برو توي آن خندق، بين پيرمرد پينه‌دوز و دختربچه‌ي معصوم، دراز بكش.» حدسم اين است كه نتيجه‌ي تماشاي بيش از حد فيلم‌هاي جنگ جهاني دوم باشد.

در بيمارستان چطور رفتار كنيم؟

بهمن ۱۳۹۲

براي انطباق با روال عادي بيمارستان، آدم بايد سالم باشد كه چون با توجه به تعريف بيمارستان چندان عملي نيست، مي‌شود سراغ گزينه‌ي بعدي رفت: ذهن‌تان را هشيار نگه‌داريد. قاعده‌مند باشيد. يادتان نرود: اگر آن‌ها قانون دارند شما هم قانون داريد.

غسل تعمید آتش

بهمن ۱۳۹۲

روايت عکاس مجله‌ی تايم از روزهای انقلاب

این اولین‌بار است که می‌بینم تجمع خیابانی به شلیک گلوله منجر می‌شود. برای من، این لحظه، «غسل تعمید آتش» است؛ لحظه‌ای که می‌فهمم این، اتفاق کوچکی نیست که بگذرد و فراموش شود. این یک ماجرای بزرگ است و من هم بخشی از آن خواهم بود.

حکایت یلدا

سپس خانم عمويي ليست واحدهاي داراي بدهي معوقه را قرائت كردند كه مشخص شد واحدهاي ۱۲ و ۱۳ طبقه ۴ و واحد ۸ طبقه‌ي ۳، شارژ و اورشارژ چندماه را بدهكار مي‌باشند (واحد ۱۲، دوماه و واحد ۱۳، سه‌ماه و واحد ۸ ، هفت‌ماه) كه آقاي طاري مجددا عصباني و تهديد به شكايت و اقدام قانوني نمود.

دست‌گاه

آذر ۱۳۹۲

عکس​های مهشید نوشیروانی از کارگران کارخانه در سال ۵۹

اين‌جا كارخانه است اما حس كارخانه ندارد، ريتم كارخانه ندارد. پيچ صدا را كه باز كنيد بيشتر از تلق‌تلقِ برخورد فلزها، صداي زمزمه و همهمه‌ي آدم مي‌آيد. صداي كارگرهايي كه ريل قوطي‌ها نه مثل «خط توليد» كه شبيه جوي آب از مقابل‌شان مي‌گذرد. انگار كه آمده‌اند رخت بشويند يا آب بردارند.

آباريكلا!

آذر ۱۳۹۲

دوستي دارم كه بچه‌ي هفت‌ساله‌اش فقط چيزهاي سفيد مي‌خورد. اگر من چنين حرفي مي‌زدم پدرومادرم مي‌گفتند: «خيله خب» و بعد يك كاسه خمير جلویم مي‌گذاشتند و پشت‌بندش كمي ضماد مفصل و شايد هم اگر بچه‌ي خوبي بودم يك ليوان تُف.

چگونه بچه را تربيت كنيم

آذر ۱۳۹۲

قسمت ششم

اِورستِ آرزوهاي من اين است كه احكام ساده‌ي حيات را به بچه‌هايم ياد بدهم: انگشت‌هايت را توي بشقاب نكن، با لباسِ بيرون توي رخت‌خواب نرو و سعي كن گذارت به زندان‌ها و مراكز اصلاح‌وتربیت نيفتد.

رژيم طلایی

آبان ۱۳۹۲

قسمت پنجم

حالا اين‌همه رژيم گرفتن ما را به كجا رسانده؟ هيچ‌جا! فقط مزه‌ي گپ‌وگفت و لذت آشپزي را از بين برده. تازه، به‌رفتارهاي خشونت‌بار هم منجر مي‌شود.

روکار

آبان ۱۳۹۲

پنج قاب از سيم‌ها و لوله‌‌ها روی ديوار

حتي وقتي خط‌كش ‌گذاشته‌ايم و با نظمي دقيق، تلاقي نكردن خطوط موازي را روي ديوار اثبات كرده‌ايم، حتي وقتي حاصل كار، كوچك‌ترين شباهتي به كلاف سردرگم رشته‌هاي سياه پشت تلويزيون يا كامپيوتر ندارد، باز هم لوله و سيم دل‌مان را آشوب مي‌كند.

سفید مشق

مهر ۱۳۹۲

شش قاب از مدرسه نابينايان

پوست اهل وارسي ‌كردن است و به‌ترتيب پيش‌رفتن؛ يكي‌يكي، حرف‌به‌حرف. عوضش مثل چشم، سرسري‌گرفتن و تورق‌كردن بلد نيست. گول عكس‌ و رنگ‌ و فونت‌ را نمي‌خورد. حواسش به زرق‌وبرق صفحه‌ها پرت نمي‌شود. برای پوست، كلمه خودِ خودِ كلمه است.

خانه نو

مهر ۱۳۹۲

دارم روي نظريه‌اي كار مي‌كنم به اسم قانون كِر كه لُب کلامش اين است: همه‌ي خانه‌هايي كه پول‌تان به‌شان مي‌رسد افسرده‌كننده‌اند.

از كي بپرسم؟

شهریور ۱۳۹۲

مساله‌اي كه امروزه زن خانه‌دارِ مستاصلِ متوسط با آن روبه‌روست اين نيست كه آيا او آرايش خانه‌اش را عوض خواهد كرد يا نه. معلوم است كه عوض خواهد كرد. مساله اين است كه كِي؟

وقتي نويسنده حرف مي‌زند

شهریور ۱۳۹۲

چرا بهتر است آفرينندگان متن‌های محبوب‌مان را نبينيم

نويسنده‌هايي كه روي كاغذ تحت‌تاثير قرارمان مي‌دهند، ممكن است الزاما در ملاقات حضوري نتوانند اين كار را بكنند. خوش‌سخن بودن چندان با نويسندگي همراه نيست.

يك روزِ به‌خصوص

مرداد ۱۳۹۲

گفت‌و‌گو درباره‌ی داستان «تفنگ»

دنیل در اين روز و در ماجرای کشته‌شدن گوزن، برای اولین‌بار با یک حقیقت بزرگ روبه‌رو می‌شود که او را پرت می‌کند به دنیای بزرگ‌سالی.

در زمینه روشن

مرداد ۱۳۹۲

چادرِ گل‌دار زير آسمان بوي تعليق مي‌دهد. لباسِ داخل خانه است، خواه سر سجاده باشد خواه پيش مهمان، اما دمِ دست بودن و سادگيِ پوشيدنش آن را به لباسِ لحظه‌هاي اضطرار هم تبديل مي‌كند، به مرز لرزان اندروني و بيروني.

گل‌ها را نخور

مرداد ۱۳۹۲

من و شوهرم از جهاتي خيلي هواي بچه‌هايمان را داريم. آن‌ها هرگز مجبور نخواهند شد ساعتي بيست‌وپنج‌دلار پول روان‌پزشك بدهند كه بفهمند چرا ما به‌شان بي‌محلي كرديم. ما خودمان به‌شان خواهيم گفت.

آفتاب‌خوابی

تیر ۱۳۹۲

شش قاب از بعدازظهرهای تابستان

چطور آدم می‌تواند وقتی جهان از شدت انرژی در حال ذوب‌شدن است بخوابد؟ چطور می‌تواند این‌قدر به وسوسه‌ها و كرشمه‌های طبیعت، بی‌اعتنا باشد؟ آیا یك‌جور تاكتیك باستانی بقا است؟

خرداد ۱۳۹۲

یکی از دوستان لوری را با هدایت ماشین به داخل دیوار کاملا تحت تاثیر قرار دادم؛ کاری که هیچ‌کس موفق به انجامش نشده بود چون دیوار تقریبا دومتر با خیابان فاصله دارد و با چشم غیرمسلح هم کاملا قابل رویت است.

مسافر قطار آسمان

اردیبهشت ۱۳۹۲

نمی‌شود گفت سفر دل‌چسب و جالبی نبوده است. خاطرات زندگی، سوغاتی است که به خانه آورده‌ام و برای ابدیت، لزوم‌شان بیشتر از آن برج ایفل کوچکی که از پاریس آوردم نیست. فکر نمی‌کنم خیلی زود بمیرم. اما می‌تواند همین الان وقتی دارم این‌ها را می‌نویسم اتفاق بیفتد.