71-banafshecherktab-khaam

آبان ۱۳۹۵

فرانک و ماری توافق کردند که یک سال وضع جدید را امتحان کنند: یعنی ماری برود سر کار و لوازم اداری بفروشد و فرانک بماند خانه و بنویسد. تصمیم ساده‌ای به نظر می‌آمد. به هر حال، رئیس‌جمهور آمریکا هم سال‌ها بود که کارش را از توی خانه، یعنی کاخ سفید، انجام می‌داد هرچند چند تا تفاوت نسبتا قابل توجه بین‌شان وجود داشت.

Martin Parr

مهر ۱۳۹۵

از موقع خریدن دوربین، فقط یک بار آن را از کیف چرمی سفت‌ و ستبرش بیرون آورده بودم (که با فوکوس و زومش ور بروم) و قصد دوباره بیرون آوردنش را نداشتم. حتی فیلم هم نخریده بودم. دستورالعمل‌ها پیچیده بود و می‌دانستم که میان شکوهِ ایده‌ی سینمایی من و ابزارهای فنیِ تحقق‌ بخشیدنش، فاصله‌ی ناامیدکننده‌ای هست.

70-banafshecherktab-pishkhaan

مهر ۱۳۹۵

اولین ازدواج کویینی برفی بود، در سی‌وهفت‌سالگی و زمانی که دیگر فکر می‌کرد هرگز اتفاق نخواهد افتاد. گاهی مجبور بود خودش را نیشگون بگیرد تا مطمئن شود خواب نمی‌بیند. شده بود زنِ یک پادشاه موفق، با قلعه‌ای در حومه‌ی شهر و بچه‌ی کوچک خوشگلی به اسم سفید، که انگار از توی آگهی‌های پوشک بیرون آمده بود.

69-banfshecherktab-pishkhaan

شهریور ۱۳۹۵

مادر: «نمی‌خوام بدونم تا الان کجا بودی، چی‌کار می‌کردی یا با کی می‌کردی. الان دیره و صبح درباره‌ش حرف می‌زنیم. (تلویزیون را خاموش می‌کند، همین‌طور همه‌ی چراغ‌ها را به‌جز یکی.) واقعا فکر می‌کنی اگه درباره‌ش حرف نزنی خودش حل می‌شه؟ (پسر یا دختر دهانش را باز می‌کند که حرف بزند.) به من دروغ نگو!

69-YekTajrobe-Pishkhaan

شهریور ۱۳۹۵

روایتی از نمایشگاه مطبوعات استانبول

فاتح می‌رود و من مثل شکارچی مکاری که سر راه صید طعمه می‌گذارد، شروع می‌کنم به چیدن مجله‌ها روی میز. می‌دانم که مشتری‌های واقعی‌مان زیاد نیستند؛ اینجا غیر از دانشجوهای زبان و ادبیات فارسی دانشگاه استانبول و مهاجران ایرانی و افغان، که به‌ندرت گذارشان به نمایشگاه می‌افتد، کسی فارسی بلد نیست.

68-Banafshecherktab-Pishkhaan

مرداد ۱۳۹۵

مادرهایی سعی کرده‌اند بفهمند مامانِ بقیه کجا زندگی می‌کند و مهارت‌های بچه بزرگ کردن را کجا فرا گرفته اما همگی به در بسته خورده‌اند. بهترین چاره‌ای که به عقل‌شان رسید این بود که بنشینند با سر هم کردن چیزهایی که از او می‌دانند، یک موجود مرکب بسازند.

ايتتسو نموتو درنزديكي معبدش در استان گيفو | عكس Pari Dukovic

تير ۱۳۹۵

راهبی بودایی که به جنگ فرهنگ خودکشی در ژاپن می‌رود

سایر اوقات، نموتو که کشیشي بودایی است در معبدش برای آن‌ها که به خودکشی تمایل دارند کارگاه‌های مرگ برگزار می‌کند. به شرکت‌کننده‌ها می‌گوید که فرض کنند به آن‌ها گفته شده سرطان دارند و سه ماه بیشتر زنده نمی‌مانند و ازشان می‌خواهد کارهایی را که می‌خواهند در آن سه ماه انجام دهند بنویسند.

67-BanfsheCherktab-Pishkhaan

تير ۱۳۹۵

مادر بودن هنر است و اینکه مادر را با بچه بفرستي توی رینگ و انتظار داشته باشی بعد از بیست سال پیروز بیرون بیاید، بسیار ساده‌لوحانه. همه‌چیز به سود بچه است؛ کوچک است، ناز است و می‌تواند اشک‌هایش را مثل شیر آب باز و بسته کند.

66-BanafsheCherktab-Pishkhaan

خرداد ۱۳۹۵

زوج‌های به‌هم‌چسبیده همیشه برایم جالب بوده‌اند. منظورم آن‌هایی است که انگار از کمر به هم وصل‌شان کرده‌اند. هروقت وارد جایی می‌شوند، دست همدیگر را گرفته‌اند. وقتی یکی عطسه می‌کند آن یکی سرما می‌خورد. زنه هر روز صبح به مرده زنگ می‌زند که مطمئن شود سالم رسیده سر کار.

no-65-BanafsheCherktab-Pishkhaan

ارديبهشت ۱۳۹۵

من و بیل ایستاده بودیم پشت در خانه‌ی دوستان‌مان، سندی و بن و با طمانینه‌ی خاصی به صدای زنگ درشان که داشت آهنگ «مرا به ماه ببر» پخش می‌کرد، گوش می‌دادیم. هر بار که می‌آمدیم خانه‌شان، عین این بود که توی صف ورود به «سرزمین عجایب» در دیزنی‌لند ایستاده باشیم.

آريا تابنده‌پور| بخشي از مجموعه‌ي انسان‌ها| 1394

ارديبهشت ۱۳۹۵

مامان نمی‌داند ماجرا ربطی به کِیف ندارد. بابا نمی‌داند پای دشواری فیزیکی وسط نیست. نمی‌داند مهیب‌ترین کلمه‌ی نصیحتش نه «زود» است، نه «قدم ‌زدن»، نه «صبحانه». مهیب‌ترین کلمه‌ی نصیحتش حتی کلمه هم نیست؛ دو تا حرف است که به انتهای کلمه‌ی اول چسبیده.

صحنه‌اي از فيلم Gravity ساخته Alfonso CuarÓn |2013

اسفند ۱۳۹۴ و فروردین ۱۳۹۵

روایتی از دو فضانوردِ گیر افتاده در فضا

در اولین روز فوریه ۲۰۰۳، شاتل «کلمبیا» دقایقی مانده به فرود بر زمین، منفجر شد و علاوه بر از بین رفتن هفت سرنشینش، مسئله‌ی دیگری به وجود آورد. «کلمبیا» قرار بود وسیله‌ی بازگشت دو فضانورد آمریکایی ساکن ایستگاه فضایی بین‌المللی به زمین باشد.

بهمن ۱۳۹۴

اولین باری که روی صندلی ممتاز نشستم، داشتم به هزینه‌ی ناشر برای یک تورِ کتاب، می‌رفتم آمریکا و می‌آمدم. از توجه و محبت مهماندارها خجالت می‌کشیدم و هی اصرار می‌کردم: «تو رو خدا زحمت نکشین.»

63-BanafsheCherktaab-Pishkhaan

بهمن ۱۳۹۴

از یک سفر ده‌روزه‌ برای ضبط برنامه‌ی «صبح به‌خیر آمریکا» برگشته بودم. در آینده‌ی خیلی نزدیک، باید چند تا یادداشت برای ستونم به روزنامه تحویل می‌دادم، در دفاع از ERA 1سه روز در میسوری سخنرانی می‌کردم و تازه کل خاندان هم قرار بود عید شکرگزاری مهمان ما باشند.

طرح: روح‌اله گيتي‌نژاد

دی ۱۳۹۴

این‌ جماعتِ انگار از قحطی‌برگشته دیگر کی بودند؟ همین‌طور که دنبال جای بهتری برای تماشای مسابقه می‌گشتم، تنم به تن زنی خورد که دو پاره استخوان بود با موی دُم‌اسبی. مطمئنم بوقلمون‌هایی پخته بودم که از او بزرگ‌تر بودند. چرا باید کسی با عقل سلیم و سالم بخواهد چهل‌ودو کیلومتر زیر باران بدود، فقط برای اینکه تهش با دل‌وروده‌ی پریشان و پاهای تاول‌زده برسد به خط پایانی در یک دوردستِ خراب‌شده؟

طرح: روح‌اله گيتي‌نژاد

آذر ۱۳۹۴

فکر می‌کردم وقتی بیست‌وچند سال‌شان شود، خانه را ترک می‌کنند و می‌روند پی زندگی‌شان؛ من و بیل هم حدود پانزده دقیقه احساس تنهایی، خلاء و غربت می‌کنیم و بعد به زندگی ادامه می‌دهیم. در عالم واقع، حتی هنوز از در بیرون نرفته بودند که فرش‌ها را شستم، پوسترها را از دیوار اتاق‌هایشان کندم و نرخ کرایه را قاب کردم و زدم به در اتاق‌ها. از همه نظر آماده بودیم که بشویم همان آدم‌بزرگ‌های خودخواهِ مادی‌گرایی که باید می‌شدیم.

طرح: روح‌اله گيتي‌نژاد

آبان ۱۳۹۴

خانه‌ای که قرار بود با رفتن سه تا فرزندمان به دانشگاه، دوباره به شرایط عادی برگردد، شده بود اتاق فرمانی برای رویارویی دو تا آدم شاغل. آیا یک ازدواج می‌توانست از این جنون جان سالم در ببرد؟ کسی چه می‌دانست. سوال، برای اولین بار بود که طرح می‌شد. زن‌ها ـ که عزمشان را جزم کرده بودند تا دیگر شهروند درجه دو نباشندـ بهش می‌گفتند انقلاب. مردها، گیج و منگ از آن‌همه خشم و مساوات، بهش می‌گفتند ویروس.

Andy Nelson (بخشی از عكس)

مهر ۱۳۹۴

بعد از این‌که آخرین خائن را هم بیرون بردند، رییس‌جمهور باقی‌ماندگان را به خاطر وفاداری‌شان ستود. حاضران با چهره‌های هراسان در صندلی‌هایشان جابه‌جا شدند. بعد چندنفر چندنفر و دسته‌دسته، بلند شدند که برایش دست بزنند. چه به نشانه‌ی تایید کارش بود یا از ترس این‌که مبادا نفر بعدی باشند، مردی را ایستاده تشویق کردند که به‌زودی دوستان و همکاران‌شان را اعدام می‌کرد.

به سر عشق چي اومد؟

مهر ۱۳۹۴

نه این‌که من با فانتزی عشق آتشین ازدواج کرده باشم اما زن‌هایی که باربارا کارتلند می‌خواندند و «بربادرفته» را هشت‌بار دیده بودند و در بچگی رویای عروسی با پل نیومن را در سر می‌پروراندند، بالاخره امید و آرزو داشتند. من از بیل انتظار نداشتم که روی بیلبورد اتوبان تولدم را تبریک بگوید یا روز جنگلداری برایم دسته‌گل بفرستد، اما ستِ مداد و خودکار بعد از تولد اولین بچه؟ شوخی‌اش هم زشت است.

طرح: روح‌اله گيتي‌نژاد

شهريور ۱۳۹۴

چیزی که از بیست‌وپنجمین سالگرد ازدواج‌مان تصور کرده بودم با این منظره فرق داشت. در خیالاتم یک چادر سفید بزرگ دیده بودم و یک ارکستر شش‌نفره. داخل چادر با گل‌های رنگارنگ تزیین شده بود و چندصد مهمان توی هم می‌لولیدند. من و شوهرم دست‌بندهای الماس به هم می‌دادیم. او خیلی عاشقانه شاتوت‌ دهنم می‌گذاشت- که معلوم نبود آن موقع سال از کجا پیدا کرده و ارکستر آهنگ محبوب‌مان «عشق ما تا همیشه پابرجاست» را می‌نواخت.

اتوپرتره

مرداد ۱۳۹۴

در جوانی فکر می‌کردم «زندگی: راهنمای کاربر» چطور زندگی کردن را یادم خواهد داد و «خودکشی: راهنمای کاربر» چطور مردن را. به چیزهایی که مردم بهم می‌گویند گوش نمی‌کنم. چیزهایی را که دوست ندارم فراموش می‌کنم. آخرِ یک سفر، ته‌مزه‌ی غمگینی مثل آخر یک رمان در من به‌ جا می‌گذارد. از آخرِ زندگی نمی‌ترسم. دیر می‌فهمم که کسی دارد با من بدرفتاری می‌کند؛ همیشه جا می‌خورم: انگار شر به نظرم غیرواقعی است.

طرح: روح‌اله گيتي‌نژاد

مرداد ۱۳۹۴

سه تا نوجوان ما را به اسیری گرفته بودند. آن‌ها همه‌جا بودند. خودشان را پشت درهای قفل‌شده‌ای پنهان می‌کردند که از طنین ضجه‌‌ی جگرخراش و جانکاه گیتارها می‌لرزیدند. عین مجسمه جلوی یخچالِ باز می‌ایستادند در انتظار این‌که چیزی تکان بخورد. حوله را مثل دستمال‌کاغذی استفاده می‌کردند و شامپو را جوری که انگار از شیر آب بیرون می‌آید. تلفن برایشان حکم بند ناف را داشت که اگر قطعش می‌کردی رنگ‌شان کبود می‌شد.

آقاي بدخبر

تیر ۱۳۹۴

آلدن ویتمن، یادنامه‌نویس روزنامه‌ی نیویورک‌‌تایمز

اصولا اهل این کار نیست. آلدن ویتمن فقط یک‌بار صدایش را برای همسر جوان و موسیاه فعلی‌اش، جوآن، بلند کرده و آن یک‌بار هم درواقع جیغ کشیده. یادش نمی‌آید که دقیقا چرا جیغ کشیده. خاطره‌ی محوی دارد از این‌که جوآن را بابت جابه‌جا شدن چیزی توی خانه مقصر می‌دانسته اما گمانش این است که آخر سر خودش تقصیرکار از آب درآمده.

جروبحث‌هاي خلاق

تیر ۱۳۹۴

وقتی زن و شوهرها می‌گویند: «ما هیچ وقت جروبحث نمی‌کنیم» جمله‌شان ناقص است. کاملش مثلا این است که «ما هیچ‌وقت جلوی بقیه/ جلوی بچه‌ها‌/ توی خواب جروبحث نمی‌کنیم.» اما دوتا آدم که توافق کرده‌اند هیچ‌وقت با هم مخالفتی نداشته باشند، یک چیزی‌شان می‌شود. روان‌شناسانی که این رفتار را بررسی کرده‌اند، می‌گویند بعضی از دعواها واقعا می‌تواند بعضی از ازدواج‌ها را بهتر کند.

هيچ وقت فكر نمي‌كردم سرم بيايد

خرداد ۱۳۹۴

سیصددلار، برایش پول زیادی بود و از دست دادنش، چند روز فکر و ذهنش را مشغول کرده بود. اما دغدغه‌ی پول کم‌کم بخار شده و رسوب تلخی از خودش به‌جا گذاشته بود؛ رسوبی که در جمله‌ی «هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم سَرم بیاید» متجلی می‌شد. همراهِ کیف و سیصددلار پولِ نقدِ داخلش، یک وهم را هم از الوا دزدیده بودند: وهم خاص بودن.

قصه مجنون

اسفند ۱۳۹۳ و فروردین ۱۳۹۴

می‌دانستیم که به‌زودی اعزام خواهیم شد اما از زمان دقیقش خبر نداشتیم. برای آمادگی، هر شب چهار پنج ساعت یک‌نفس در گل‌وشل راه می‌رفتیم و صبح که برمی‌گشتیم سنگر، تا ظهر مثل جنازه می‌افتادیم. تا یک روز که بعد از برگشتن از رزم شبانه، دیدیم چندتا آیفا آمدند و یک نفر پیاده شد و گردان را جمع کرد و گفت دوساعت دیگر، ناهار را می‌خوریم و راه می‌افتیم سمت خط.

به شکارِ منیفولد

اسفند ۱۳۹۳ و فروردین ۱۳۹۴

گاراژ ماشین‌ها

شتاب راننده‌هایی که ماشین‌شان را از کارواش تحویل می‌گیرند، مثل داماد حمام‌رفته‌ای است که طول بازار را سراسیمه می‌دود تا چیزی از تراوشات فضا بر تریج قبایش ننشیند. این‌جا تمیزی، کیفیتی نه‌تنها کمیاب، که بی‌دوام، زاید و حتی بی‌معنی است. بنزین همان جایگاهی را دارد که آب در بیرون.هم شوینده است و هم مایه‌ی حیات.

53-Revayat7-Pishkhaan

اسفند ۱۳۹۳ و فروردین ۱۳۹۴

نمی‌دونم چقدر در جریان کار ما هستین. ما فقط یک هفته‌س که فعالیتمون رو شروع کرد‌یم. انگیزه‌ی اصلی تاسیس شرکت این بود که به نظرمون ملت آمریکا پروازهای دوربرد ارزون‌قیمت می‌خوان و لذا همه‌ی سعی‌مون رو برای حذف زلم‌زیمبوها و قروفرهای صنعت هوایی کردیم؛ چیزایی مثل تعمیرات و رادار و کلی خرت‌وپرت فنی دیگه.

از سر تقصیرات من بگذرید

بهمن ۱۳۹۳

آن روزها احساس گناه مثل رودی مقدس جاری بود و زن‌ها هر‌روز در آن غسل می‌کردند. ما مثل توریست‌هایی بودیم که می‌خواهند در یک کشور غریب چیز بخرند؛ زندگی‌مان را گرفته‌ بودیم کف دو دست‌مان و به کاسب‌ها می‌گفتیم: «بیاین هر چی می‌خواین بردارین.» اگر چنگال کج‌وکوله‌ای سر سفره بود، ما برش می‌داشتیم. اگر نیمرو درست می‌کردیم و زرده‌‌ی یکی‌شان راه می‌افتاد، فکر می‌کردیم سهم ماست.

سنگک و کارتر

بهمن ۱۳۹۳

نانوا را نگاه می‌کردم که نانِ پخته را به دیواره‌ی تنور می‌زد تا سنگ‌های کوچک چسبیده به آن جدا شوند. یکی از آدم‌های توی صف پرسید کجایی‌ام و من خبط کردم و گفتم «نیویورک». خیلی زود، جوری که انگار صرفِ آمریکایی بودن مرا ناگهان به نمادهمه‌ی چیزهای ناگوار تبدیل کرده باشد، چند تا از آدم‌های توی صف طوری نگاهم کردند که می‌گفت:«حتی نان‌ صبح‌مان هم از دست این یانکی‌ها در امان نیست.»

سیاه و سفید

بهمن ۱۳۹۳

چند قاب از زمستان ۵۷

زمستان ۵۷ عکس‌های رنگی هم دارد اما انقلاب، مثل جنگ و اتفاق‌های شدید و غلیظ دیگر، انگار با سیاه‌وسفید بیشتر جور است. روی نگاتیو سیاه‌وسفید، رنگ‌ها به سود «فرم» کنار می‌روند: سایه‌روشن‌ها شدت پیدا می‌کنند، بافت‌ها واضح‌تر می‌شوند و خط‌ها و زاویه‌ها تیزتر. جزئیات روزمره رنگ می‌بازند تا کنش و تنش برجسته‌تر شوند.

پس دوست به چه دردی می‌خورد؟

دی ۱۳۹۳

حوصله‌شان تا حد مرگ سرمی‌رفت. برای همین دست‌به‌دامن دوست‌ و رفیق‌هایی می‌شدند که نقش قایق نجات را در دریای قوطی‌های شیرخشک، بچه‌های تب‌دار، باتری‌های فاسد، تخت‌های نامرتب و قبض‌های پرداخت‌نشده بازی می‌کردند. ما همدیگر را بیشتر از شوهرها یا بچه‌هایمان می‌دیدیم.

خوش‌بختی چند؟

آذر ۱۳۹۳

اولین «معجزه‌ی خارق‌العاده»، سیزده‌ماهش بود که فهمیدم حامله‌ام. نپرسید چطور. یا دکترهایی که گفته بودند عمرا باردار نمی‌شوم، اشتباه کرده بودند یا بدنم داشت در حد سد هوور آب ذخیره می‌کرد. دوره‌ی انتظار برای بچه‌ی اول ـ همان که به فرزندی قبولش کردیم‌ـ پراضطراب بود.

50-Dastan5-Pishkhaan

آذر ۱۳۹۳

متعاقبا بقیه‌ی بدن آقای کایوت با جهشی مهیب به جلو پرتاب شد و ضمن ایجاد فشار شدید ماهیچه‌ای در ناحیه‌ی پشت و گردن، پاهای ایشان را در کسری از ثانیه به طرفین سورتمه رساند. سورتمه سپس با چنان سرعتی در افق ناپدید شد که تنها ردِ باریکی از دود جت به جا گذاشت.

براي ديدن تصویر کامل کلاژ، نرم‌افزار واقعيت افزوده همشهري (هم‌افزا) را اجرا كنيد. راهنمای استفاده از نرم‌افزار در صفحه‌56 مجله قابل مشاهده است.

آذر ۱۳۹۳

یاد پرسیده‌اند که آن روز چه حسی داشتم. باور کن نمی‌توانم توصیف کنم. چیزی که به‌یقین می‌دانم، و می‌ستایم و می‌پرستم، عکس‌هایی است که یادم می‌آورند پیروزی ما برای مردم‌مان اتفاق خیلی خوبی بوده. این کلاژ را خودم با بریده‌ی روزنامه‌های ایران درست کردم.

Hirotoshi Ito

آبان ۱۳۹۳

می‌گفتند نظام درمان کانادا یک‌جور نسل‌کشی است اما بدتر از آن، وضع اروپا است که مریض‌ها روی تخت‌های فکسنی و مندرس مریض‌خانه‌هایش، منتظر خوابیده‌اند تا آسپیرین اختراع شود. نمی‌دانم این آدم‌ها، اطلاعات‌شان را از کجا می‌آورند ولی به‌عنوان کسی که سیزده‌سال گذشته را گاه‌وبی‌گاه در فرانسه زندگی کرده‌، در مجموع تجربه‌ی رضایت‌بخشی داشته‌ام.

قدم نورسیده مبارک

آبان ۱۳۹۳

واندا با سرپایی‌های اتاق خواب، لخ‌لخ‌کنان این‌ور و آن‌ور می‌رفت و خدا می‌دانست آخرین‌بار کِی به خودش رسیده بود. دیگر هیچ‌جا نمی‌رفتند. انگار به همین راضی بودند که توی خانه بمانند و مارتین‌کوچولو را تماشا کنند که وسط هال به پشت خوابیده و هوا را لگد می‌زند یا وقتی چیزی را ازش دریغ می‌کنند، جیغ‌های مهیب می‌کشد.

48-BanafsheCherktaab-Pishkhaan

مهر ۱۳۹۳

اگر به‌‌اش پیشنهاد می‌کردم که برود دکتر و او ادای مردِ قویِ مظلوم درمی‌آورد، می‌گفتم: «جهنم. نرو تا بمیری. فقط قبلش بگو چه روغن‌ موتوری باید تو ماشین بریزم.» به‌جای نثار عشق و توجه به همدیگر، اولویت اول هردویمان این بود که هیچ تقصیری در باب وقوع مریضی، گردن نگیریم.

به ادامه این ازدواج توجه فرمایید

شهریور ۱۳۹۳

قسمت سوم

دلم می‌خواست زندگی روزمره‌ی زوج‌های توی سریال‌ها را باور کنم… مردهایی که صبح تا شب نشسته بودند دور میز آشپزخانه و به همسرشان می‌گفتند: «می‌خوای درباره‌ش حرف بزنی، ماری؟» اما در زندگی واقعی، گفت‌وگوهای ما به هفته‌ای شش کلمه رسیده بود.

بر ساحل رود اُردن

شهریور ۱۳۹۳

آن‌ها که هنگام شروع جنگ، بیرون از سرزمین‌شان بوده‌اند، به هر دری می‌زنند که اجازه‌ی ورود بگیرند. اسرائیل چندصد نفر از مسن‌ترها را راه می‌دهد اما جلوی چندصدهزار نفر از جوان‌ها را می‌گیرد. جهان، نامی برای ما پیدا می‌کند: به ما می‌گویند «نازحین»، آواره‌ها. و من ناگهان آن آواره‌ی غریبی می‌شوم که همیشه فکر می‌کردم باید کسِ دیگری باشد.

آلمانی در سفر

اسفند ۱۳۹۲ و فروردین ۱۳۹۳

اولش، خشونتِ زبان آلماني توي ذوقم زد. وقتي كيك سفارش مي‌دهيد آواها طوري است كه انگار داريد امر مي‌كنيد «كيك را ببُر و بعدش برو توي آن خندق، بين پيرمرد پينه‌دوز و دختربچه‌ي معصوم، دراز بكش.» حدسم اين است كه نتيجه‌ي تماشاي بيش از حد فيلم‌هاي جنگ جهاني دوم باشد.

در بيمارستان چطور رفتار كنيم؟

بهمن ۱۳۹۲

براي انطباق با روال عادي بيمارستان، آدم بايد سالم باشد كه چون با توجه به تعريف بيمارستان چندان عملي نيست، مي‌شود سراغ گزينه‌ي بعدي رفت: ذهن‌تان را هشيار نگه‌داريد. قاعده‌مند باشيد. يادتان نرود: اگر آن‌ها قانون دارند شما هم قانون داريد.

غسل تعمید آتش

بهمن ۱۳۹۲

روایت عکاس مجله‌ی تایم از روزهای انقلاب

این اولین‌بار است که می‌بینم تجمع خیابانی به شلیک گلوله منجر می‌شود. برای من، این لحظه، «غسل تعمید آتش» است؛ لحظه‌ای که می‌فهمم این، اتفاق کوچکی نیست که بگذرد و فراموش شود. این یک ماجرای بزرگ است و من هم بخشی از آن خواهم بود.