henni van dijk

مهر ۱۳۹۵

یک مشتری با کتاب‌هایی پر از گرد‌ و خاک آمد و پرسید: «واقعا اینا رو با همین خاک‌وخل می‌خواین؟» لابد فکر می‌کرد هرچه كتاب‌ها خاك‌و‌خلي‌تر باارزش‌تر و با هزار بدبختی جوری آورده بودشان تا ذره‌ای از خاک‌شان تكانده نشود. اما چیزی که متعجب‌ترم کرد مشتری‌ای بود که روزی آمد و از من خواست گرد و خاک به او بفروشم.

69-Revayat4-Khaam

شهریور ۱۳۹۵

وقت‌هایی هست که با خودم فکر می‌کنم گذشته چیزی نیست مگر اتاقی دیوار‌به‌دیوار اتاق خودمان. هر روز صدها بار داخلش می‌شویم، با کسی که آنجا است بحث می‌کنیم، به موهایمان دست می‌کشیم، جای گلدان را تغییر می‌دهیم، قاب عکس روی دیوار را صاف می‌کنیم.