۱۹۲۷-۱۹۹۶، آمریکا. نویسنده،‌روزنامه‌نگار و طنزپرداز. مقالات او در بیش از چهارهزار ستون و نهصد روزنامه در آمریکا منتشر شده‌اند و پانزده‌تا از کتاب‌هایش جزو پرفروش‌ترین کتاب‌های آمریکا هستند. معروف‌ترین اثر او کتاب طنزی است با عنوان:
If life is a Bowl of Cherries, What am I Doing in the Pits؟

71-banafshecherktab-khaam

آبان ۱۳۹۵

فرانک و ماری توافق کردند که یک سال وضع جدید را امتحان کنند: یعنی ماری برود سر کار و لوازم اداری بفروشد و فرانک بماند خانه و بنویسد. تصمیم ساده‌ای به نظر می‌آمد. به هر حال، رئیس‌جمهور آمریکا هم سال‌ها بود که کارش را از توی خانه، یعنی کاخ سفید، انجام می‌داد هرچند چند تا تفاوت نسبتا قابل توجه بین‌شان وجود داشت.

70-banafshecherktab-pishkhaan

مهر ۱۳۹۵

اولین ازدواج کویینی برفی بود، در سی‌وهفت‌سالگی و زمانی که دیگر فکر می‌کرد هرگز اتفاق نخواهد افتاد. گاهی مجبور بود خودش را نیشگون بگیرد تا مطمئن شود خواب نمی‌بیند. شده بود زنِ یک پادشاه موفق، با قلعه‌ای در حومه‌ی شهر و بچه‌ی کوچک خوشگلی به اسم سفید، که انگار از توی آگهی‌های پوشک بیرون آمده بود.

69-banfshecherktab-pishkhaan

شهریور ۱۳۹۵

مادر: «نمی‌خوام بدونم تا الان کجا بودی، چی‌کار می‌کردی یا با کی می‌کردی. الان دیره و صبح درباره‌ش حرف می‌زنیم. (تلویزیون را خاموش می‌کند، همین‌طور همه‌ی چراغ‌ها را به‌جز یکی.) واقعا فکر می‌کنی اگه درباره‌ش حرف نزنی خودش حل می‌شه؟ (پسر یا دختر دهانش را باز می‌کند که حرف بزند.) به من دروغ نگو!

68-Banafshecherktab-Pishkhaan

مرداد ۱۳۹۵

مادرهایی سعی کرده‌اند بفهمند مامانِ بقیه کجا زندگی می‌کند و مهارت‌های بچه بزرگ کردن را کجا فرا گرفته اما همگی به در بسته خورده‌اند. بهترین چاره‌ای که به عقل‌شان رسید این بود که بنشینند با سر هم کردن چیزهایی که از او می‌دانند، یک موجود مرکب بسازند.

67-BanfsheCherktab-Pishkhaan

تير ۱۳۹۵

مادر بودن هنر است و اینکه مادر را با بچه بفرستي توی رینگ و انتظار داشته باشی بعد از بیست سال پیروز بیرون بیاید، بسیار ساده‌لوحانه. همه‌چیز به سود بچه است؛ کوچک است، ناز است و می‌تواند اشک‌هایش را مثل شیر آب باز و بسته کند.

66-BanafsheCherktab-Pishkhaan

خرداد ۱۳۹۵

زوج‌های به‌هم‌چسبیده همیشه برایم جالب بوده‌اند. منظورم آن‌هایی است که انگار از کمر به هم وصل‌شان کرده‌اند. هروقت وارد جایی می‌شوند، دست همدیگر را گرفته‌اند. وقتی یکی عطسه می‌کند آن یکی سرما می‌خورد. زنه هر روز صبح به مرده زنگ می‌زند که مطمئن شود سالم رسیده سر کار.

no-65-BanafsheCherktab-Pishkhaan

ارديبهشت ۱۳۹۵

من و بیل ایستاده بودیم پشت در خانه‌ی دوستان‌مان، سندی و بن و با طمانینه‌ی خاصی به صدای زنگ درشان که داشت آهنگ «مرا به ماه ببر» پخش می‌کرد، گوش می‌دادیم. هر بار که می‌آمدیم خانه‌شان، عین این بود که توی صف ورود به «سرزمین عجایب» در دیزنی‌لند ایستاده باشیم.

63-BanafsheCherktaab-Pishkhaan

بهمن ۱۳۹۴

از یک سفر ده‌روزه‌ برای ضبط برنامه‌ی «صبح به‌خیر آمریکا» برگشته بودم. در آینده‌ی خیلی نزدیک، باید چند تا یادداشت برای ستونم به روزنامه تحویل می‌دادم، در دفاع از ERA 1سه روز در میسوری سخنرانی می‌کردم و تازه کل خاندان هم قرار بود عید شکرگزاری مهمان ما باشند.

طرح: روح‌اله گيتي‌نژاد

دی ۱۳۹۴

این‌ جماعتِ انگار از قحطی‌برگشته دیگر کی بودند؟ همین‌طور که دنبال جای بهتری برای تماشای مسابقه می‌گشتم، تنم به تن زنی خورد که دو پاره استخوان بود با موی دُم‌اسبی. مطمئنم بوقلمون‌هایی پخته بودم که از او بزرگ‌تر بودند. چرا باید کسی با عقل سلیم و سالم بخواهد چهل‌ودو کیلومتر زیر باران بدود، فقط برای اینکه تهش با دل‌وروده‌ی پریشان و پاهای تاول‌زده برسد به خط پایانی در یک دوردستِ خراب‌شده؟

طرح: روح‌اله گيتي‌نژاد

آذر ۱۳۹۴

فکر می‌کردم وقتی بیست‌وچند سال‌شان شود، خانه را ترک می‌کنند و می‌روند پی زندگی‌شان؛ من و بیل هم حدود پانزده دقیقه احساس تنهایی، خلاء و غربت می‌کنیم و بعد به زندگی ادامه می‌دهیم. در عالم واقع، حتی هنوز از در بیرون نرفته بودند که فرش‌ها را شستم، پوسترها را از دیوار اتاق‌هایشان کندم و نرخ کرایه را قاب کردم و زدم به در اتاق‌ها. از همه نظر آماده بودیم که بشویم همان آدم‌بزرگ‌های خودخواهِ مادی‌گرایی که باید می‌شدیم.

طرح: روح‌اله گيتي‌نژاد

آبان ۱۳۹۴

خانه‌ای که قرار بود با رفتن سه تا فرزندمان به دانشگاه، دوباره به شرایط عادی برگردد، شده بود اتاق فرمانی برای رویارویی دو تا آدم شاغل. آیا یک ازدواج می‌توانست از این جنون جان سالم در ببرد؟ کسی چه می‌دانست. سوال، برای اولین بار بود که طرح می‌شد. زن‌ها ـ که عزمشان را جزم کرده بودند تا دیگر شهروند درجه دو نباشندـ بهش می‌گفتند انقلاب. مردها، گیج و منگ از آن‌همه خشم و مساوات، بهش می‌گفتند ویروس.

به سر عشق چي اومد؟

مهر ۱۳۹۴

نه این‌که من با فانتزی عشق آتشین ازدواج کرده باشم اما زن‌هایی که باربارا کارتلند می‌خواندند و «بربادرفته» را هشت‌بار دیده بودند و در بچگی رویای عروسی با پل نیومن را در سر می‌پروراندند، بالاخره امید و آرزو داشتند. من از بیل انتظار نداشتم که روی بیلبورد اتوبان تولدم را تبریک بگوید یا روز جنگلداری برایم دسته‌گل بفرستد، اما ستِ مداد و خودکار بعد از تولد اولین بچه؟ شوخی‌اش هم زشت است.

طرح: روح‌اله گيتي‌نژاد

شهريور ۱۳۹۴

چیزی که از بیست‌وپنجمین سالگرد ازدواج‌مان تصور کرده بودم با این منظره فرق داشت. در خیالاتم یک چادر سفید بزرگ دیده بودم و یک ارکستر شش‌نفره. داخل چادر با گل‌های رنگارنگ تزیین شده بود و چندصد مهمان توی هم می‌لولیدند. من و شوهرم دست‌بندهای الماس به هم می‌دادیم. او خیلی عاشقانه شاتوت‌ دهنم می‌گذاشت- که معلوم نبود آن موقع سال از کجا پیدا کرده و ارکستر آهنگ محبوب‌مان «عشق ما تا همیشه پابرجاست» را می‌نواخت.

طرح: روح‌اله گيتي‌نژاد

مرداد ۱۳۹۴

سه تا نوجوان ما را به اسیری گرفته بودند. آن‌ها همه‌جا بودند. خودشان را پشت درهای قفل‌شده‌ای پنهان می‌کردند که از طنین ضجه‌‌ی جگرخراش و جانکاه گیتارها می‌لرزیدند. عین مجسمه جلوی یخچالِ باز می‌ایستادند در انتظار این‌که چیزی تکان بخورد. حوله را مثل دستمال‌کاغذی استفاده می‌کردند و شامپو را جوری که انگار از شیر آب بیرون می‌آید. تلفن برایشان حکم بند ناف را داشت که اگر قطعش می‌کردی رنگ‌شان کبود می‌شد.

جروبحث‌هاي خلاق

تیر ۱۳۹۴

وقتی زن و شوهرها می‌گویند: «ما هیچ وقت جروبحث نمی‌کنیم» جمله‌شان ناقص است. کاملش مثلا این است که «ما هیچ‌وقت جلوی بقیه/ جلوی بچه‌ها‌/ توی خواب جروبحث نمی‌کنیم.» اما دوتا آدم که توافق کرده‌اند هیچ‌وقت با هم مخالفتی نداشته باشند، یک چیزی‌شان می‌شود. روان‌شناسانی که این رفتار را بررسی کرده‌اند، می‌گویند بعضی از دعواها واقعا می‌تواند بعضی از ازدواج‌ها را بهتر کند.

از سر تقصیرات من بگذرید

بهمن ۱۳۹۳

آن روزها احساس گناه مثل رودی مقدس جاری بود و زن‌ها هر‌روز در آن غسل می‌کردند. ما مثل توریست‌هایی بودیم که می‌خواهند در یک کشور غریب چیز بخرند؛ زندگی‌مان را گرفته‌ بودیم کف دو دست‌مان و به کاسب‌ها می‌گفتیم: «بیاین هر چی می‌خواین بردارین.» اگر چنگال کج‌وکوله‌ای سر سفره بود، ما برش می‌داشتیم. اگر نیمرو درست می‌کردیم و زرده‌‌ی یکی‌شان راه می‌افتاد، فکر می‌کردیم سهم ماست.

پس دوست به چه دردی می‌خورد؟

دی ۱۳۹۳

حوصله‌شان تا حد مرگ سرمی‌رفت. برای همین دست‌به‌دامن دوست‌ و رفیق‌هایی می‌شدند که نقش قایق نجات را در دریای قوطی‌های شیرخشک، بچه‌های تب‌دار، باتری‌های فاسد، تخت‌های نامرتب و قبض‌های پرداخت‌نشده بازی می‌کردند. ما همدیگر را بیشتر از شوهرها یا بچه‌هایمان می‌دیدیم.

خوش‌بختی چند؟

آذر ۱۳۹۳

اولین «معجزه‌ی خارق‌العاده»، سیزده‌ماهش بود که فهمیدم حامله‌ام. نپرسید چطور. یا دکترهایی که گفته بودند عمرا باردار نمی‌شوم، اشتباه کرده بودند یا بدنم داشت در حد سد هوور آب ذخیره می‌کرد. دوره‌ی انتظار برای بچه‌ی اول ـ همان که به فرزندی قبولش کردیم‌ـ پراضطراب بود.

قدم نورسیده مبارک

آبان ۱۳۹۳

واندا با سرپایی‌های اتاق خواب، لخ‌لخ‌کنان این‌ور و آن‌ور می‌رفت و خدا می‌دانست آخرین‌بار کِی به خودش رسیده بود. دیگر هیچ‌جا نمی‌رفتند. انگار به همین راضی بودند که توی خانه بمانند و مارتین‌کوچولو را تماشا کنند که وسط هال به پشت خوابیده و هوا را لگد می‌زند یا وقتی چیزی را ازش دریغ می‌کنند، جیغ‌های مهیب می‌کشد.

48-BanafsheCherktaab-Pishkhaan

مهر ۱۳۹۳

اگر به‌‌اش پیشنهاد می‌کردم که برود دکتر و او ادای مردِ قویِ مظلوم درمی‌آورد، می‌گفتم: «جهنم. نرو تا بمیری. فقط قبلش بگو چه روغن‌ موتوری باید تو ماشین بریزم.» به‌جای نثار عشق و توجه به همدیگر، اولویت اول هردویمان این بود که هیچ تقصیری در باب وقوع مریضی، گردن نگیریم.

به ادامه این ازدواج توجه فرمایید

شهریور ۱۳۹۳

قسمت سوم

دلم می‌خواست زندگی روزمره‌ی زوج‌های توی سریال‌ها را باور کنم… مردهایی که صبح تا شب نشسته بودند دور میز آشپزخانه و به همسرشان می‌گفتند: «می‌خوای درباره‌ش حرف بزنی، ماری؟» اما در زندگی واقعی، گفت‌وگوهای ما به هفته‌ای شش کلمه رسیده بود.