اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

در ابتدا نمی‌دانستم چیزی به اسم کتابفروشی وجود دارد. کتاب و کتابخانه را می‌شناختم. خانواده‌ی ما و دوروبري‌هايمان همه کتابخانه داشتند ـ یک‌اندازه بودند و قهوه‌ای تیره و همه‌شان را انستیتوی تحقیقات، که پدرم آن‌جا فیزیکدان اتمی بود، با بقيه‌ي وسایل خانه توزیع کرده بود.

دی ۱۳۹۵

فکر کردم دور از خانه دلم برای کریسمس تنگ می‌شود. آنچه واقعا دلتنگش می‌شدم یک خاطره بود، خاطره‌ی قدیمی آدم‌هایی که مدت‌ها از رفتن‌شان می‌گذشت، برای خانه‌ی پدربزرگ و مادربزرگ که پر از عموزاده‌ها می‌شد و همیشک و راج. دلتنگ صدای پوتین‌های شکار بودم، وزش ناگهانی باد خیلی سرد از در باز که راه خود را از میان عطر برگ‌های سوزنی کاج و سس صدف باز می‌کرد.