مرداد ۱۳۹۶

مینا باحرص ظرف‌ها را به هم کوبید. حتی از این فکر که فریبرز بدون ماشین سر کار رفته باشد هم عصبی می‌شد. انگار که گناه بزرگی مرتکب شده باشد. شیر آب را بست و دست‌هایش را خشک کرد. سه حبه قند به فلورا داد که به گوسفند بدهد و بچه‌ها را روانه کرد. سابقه نداشت فریبرز بدون ماشینش برود سر کار.

تفنگ، تنهايي و چشم‌هاي پدرم

خرداد ۱۳۹۲

پدرم پشت ميز درب‌وداغان فلزي، روي صندلي درب‌وداغان فلزيِ تاشو مي‌نشست و «هواي تازه»ی شاملو را مي‌خواند. هواي گرم و شرجيِ رودسر در سكوت ظهر چنان حوصله سرمي‌برد كه نشستن در مغازه‌اي كه حتي هفته‌اي يك مشتري نداشت، اعصابِ مار مي‌خواست و سكون آفتاب‌پرست!