۱۳۵۷، اصفهان. کارشناس ارشد ادبیات نمایشی از دانشگاه تربیت مدرس. برنده‌ی جشنواره‌ی ملی داستان ایرانی (۱۳۸۶) و برگزیده‌ی جایزه‌ی ادبی بوشهر (۱۳۹۳). کتاب «داستان اصفهان»، مجموعه‌ای از آثار داستان‌نویسان مکتب اصفهان است که به کوشش وی جمع‌آوری و منتشر شده است.

آذر ۱۳۹۵

حالا ديگر بلد شده کراوات ببندد اما چیزهای دیگری هست که هرگز یاد نگرفته. مثلا بلد نیست شیر آبی را که چکه می‌کند تعمير کند، يا نمی‌تواند توري پنجره‌ها را عوض کند یا زنجیر چرخ ببندد. چرا؟ چون در بچگي پدرش را از دست داده؟ من در خانه‌ای بزرگ شده‌ام که هميشه فکر می‌کرده‌ام مسئولیت این کارها با مردها است، حالا احساس می‌کنم رودست خورده‌ام. حالا یا خودم با بدخلقی این کارها را انجام می‌دهم یا زنگ می‌زنم به کسی تا برايم انجام دهد.

آذر ۱۳۹۴

بعد از آن بود که ناگهان بدنش دچار رعشه شد. به بیرون از پنجره خیره شده بود که ناگهان همسر سابقش الیزابت را دید که در پیاده‌‏رو و به آرامی از نزدیکش عبور کرد و گذشت. نه متوجه شد که چرا قلبش به شدت تیر کشیده و نه فهمید بی‏‌پروایی و محبتی که بعد از عبور الیزابت دچارش شده ناشی از چیست.

خانه‌هاي عقبي

اردیبهشت ۱۳۹۴

تقریبا یک‌سال پیش بود که «قتل» اتفاق افتاد، الکی ‏الکی و بی‏جهت. قاتل از مستاجرهای محترم خانه‏‌های عقبی؛ و مقتول هم از معدود زن‏‌های مهربان آپارتمان‏‌های جلویی بود که با ساکنان عقبی دم‌خور بود و معاشرت می‏کرد. آقای مارتین دلیل درستی برای کشتن زن همسایه نداشت. فکر می‏کنم مارتین از این‌همه سرخوردگی، آشفته و عصبانی شده بود.

رود تاریک، شهر روشن

دی ۱۳۹۳

باید تا عصرِ دیر صبر کنم که ببینم آب رودخانه را باز کرده‌‏اند یا هنوز خشک و خالی است. الان هفت ‏هشت‌سال است که آب زنده‏‌رود همیشگی نیست. اوایل آب را می‌‏بستند و چندماه بعد یا گاهی هم سر سال باز می‏‌کردند اما با امروز که سیزدهم یا چهاردهم آبان است، دوسالی می‌‏شود که رودخانه رنگ آب را ندیده.

همزن

شهریور ۱۳۹۳

از همین بچگی‏‌اش معلوم بود که آدم صبح نیست. صبح‏‌ها هزارتا حیله سرهم می‏‌کرد تا بیشتر بخوابد و صبحانه نخورد. یک‏‌روز خواب بد دیده بود. یک‏‌روز دلش درد می‏‌کرد. یک‏‌روز که سرشیر صبحانه نبود، قهر می‌‏کرد. امروز هم گربه‌‏ها بودند. شاید هم از مهمانی شب بو برده بود.