داستان‌های واقعی

آبان ۱۳۹۳

داستان‌ها چگونه از زندگی فاصله می‌گیرند؟

داستان خیلی سال پیش در نیویورک اتفاق افتاد: یک روز که مادربزرگ در آپارتمانش تنها بوده، صدای در را می‌شنود. در را باز می‌کند و یک زن درشت‌هیکلِ سیاه‌پوست، آن‌طور که می‌گفته، تشنه و خسته، از او یک لیوان آب می‌خواهد. مادربزرگ زن را دعوت می‌کند که در راهرو بنشیند و خودش می‌رود آب بیاورد.