۱۳۵۰، تهران. دندان‌پزشک. مجموعه‌‌داستانش با نام «من یک سایه‌ام» در سال۱۳۸۴ منتشر شد. او علاوه بر داستان‌نویسی، در حوزه‌ی نقد فیلم و کتاب با ماه‌نامه‌ی فرهنگی هنری «هفت» نیز همکاری کرده است.

تیر۱۳۹۷

مغز من برای یاد گرفتن یک زبان دیگر ساخته نشده بود یا حداقل من این‌طور فکر می‌کردم. گرچه سرم را مثل همه‌ی بچه‌تنبل‌ها تکان می‌دادم و می‌گفتم خوب فهمیده‌ام، وقتی در مقابل سوالات غلط‌انداز امتحان قرار می‌گرفتم یا قرار می‌شد دو کلمه حرف بزنم آبروی نداشته‌ام می‌رفت.

اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

پدرم رو به باجناق کرد و گفت: «حبیب‌جان، حالا این حاجی مراد هنوز زنده‌‌س؟ آخه تو می‌‌گی هنوز زن نگرفته بودی رفتی باغش؟» پدرم آدم شوخی بود همه می‌‌دانستیم اما حالا که در پیچ و خم‌های جاده بودیم و ترس سقوط موشک اسکاد بی بالای سرمان نبود، نیاز به خنده رهایمان نمی‌کرد. یک جور خنده‌ی هیستریک که در تنگنای هفت‌نفری پیکان آرام نمی‌گرفت.

مرداد ۱۳۹۶

روزی که پیانو را برایمان می‌آوردند، بچه و بزرگ پشت پنجره ایستاده بودیم تا هدیه را زودتر ببینیم. ورود یک ون بزرگ و یک جسم پتوپیچ به کوچه‌ی بن‌بست منزل‌مان، کنجکاوی نه‌تنها ما که اهالی کوچه را هم برانگیخته بود.

دی ۱۳۹۵

یکی از دعاهای همیشگی‌اش که اغلب دلم را می‌رنجاند «ببم‌جان الهی پیر شی» بود. در دنیای کودکی این دعای ساده و صمیمی رنجم می‌داد، به‌خصوص که چهره‌ي شکسته و تن تکیده‌ي او جلوی چشمم بود. با خودم می‌گفتم این دیگر چطور خیرخواهی است؟ پیر بشوم که چی شود؟ دردناک و خسته و گیس‌سفید بشوم که چی؟

تير ۱۳۹۵

وقتی «از سرزمین شمالی» را سفارش می‌دادم از پشت خط تلفن صدایي مردانه گفت: «اوشین را هم دارم. هانیکو را هم همین‌طور. می‌خواهید؟»سوالش انگار از خواب بیدارم کرد و دوباره به خواب عمیق‌تری فرستادم.

داژبال

خرداد ۱۳۹۴

راستش هرقدر هم فکر می‌کردم، نمی‌توانستم حدس بزنم که این اسم شیک‌وپیک همان بازی مفرح بچگی خودمان باشد. همان بازی که باعث می‌شد برای نسوختن و نباختن کش‌وقوس بیاییم، شکم‌مان را تو بدهیم یا کمرمان را تا حد شخصیت‌های کارتون بارباپاپا کش بیاوریم. چه بسیار وقت‌ها که با همه‌ی آن حرکات ناموزون، یکی از بچه‌ها به شک می‌افتاد که توپ مماس مالیده شده به لباس‌مان. بعد دادوقال می‌شد.

شب موعود

دی ۱۳۹۳

قضیه خیلی ساده و از یک اتفاق معمولی شروع شد: پدرم هم‌كلاسی سابقش را در خیابان دیده بود. مثل همه‌ی آدم‌هایی که بعد از سال‌ها در خیابان می‌بینیم و سلام و احوال‌پرسی می‌کنیم و رد می‌شویم. منتها این هم‌كلاسی با بقیه‌ی هم‌كلاسی‌ها فرق داشت. چرخش روزگار باعث شده بود تاسش خیلی خوب بنشیند.

خرداد ۱۳۹۳

براي دانش‌آموز سوم راهنمایی، تاریخ، کتابی است پر از عکس‌هاي مسخره، سبیل‌های از بناگوش دررفته با قيافه‌هاي متکبر و متفرعن، اتفاق‌های نامعقول و غیرقابل‌درک. چطوری یک دختر ‌چهارده، پانزده‌ساله ممکن است درک کند که بهترین صدراعظم تاریخ قاجار را ببرند به حمام فین کاشان و رگش را بزنند؟ امكان ندارد.

مشق شب

دی ۱۳۹۲

می‌خواهم توضیح بدهم چطور می‌شود که هرسال با دیدن وانت هندوانه‌فروشی كنار بزرگراه هول می‌شوم و از خودم می‌پرسم: این‌همه هندوانه در این سوزوسرما؟ بعد يادم مي‌آيد که وای شب یلدا! واي وظایف مادری! واي سنت‌ها، انار، آجیل، حافظ.