اسفند ۱۳۹۴ و فروردین ۱۳۹۵

در هفت قسمت

وقتی ته مداد زرد نقلی را پیدا کردم که افتاده بود توی جاده‌ی سنگفرش نزدیک یک برج قدیمی ویران، اصلا هیچ تصوری در ذهنم نداشتم.
ولی همان‌شب آن‌قدر درِ خانه‌ام را کوبیدند که بازش کردم. دو غول جلوی در سبز شدند و با خشونت تمام یقه‌ام را گرفتند.

سه داستان

دی ۱۳۹۲

کوتوله تمام نیروی ذهنی‌اش را یک‌جا جمع کرد و بنا کرد به فوت‌کردنِ بدترین نفرین‌ها و طلسم‌ها به سمت گروه راه‌سازی. ولی تنها اتفاقی که افتاد این بود: یکی از بیل‌های بولدوزر شکست.