سیب قندک

خرداد ۱۳۹۲

نمی‌دانستم برای چه گریه می‌کنم. همین‌قدر حس می‌کردم که دلم می‌سوزد. به یاد مناجات‌های شبانه‌ی پدرم افتادم. همان ناله‌های سوزناک سحرگاهی و راز و نیازهایی که شبانگاهان من را از خواب می‌پراند، در سلول تنگ و تیره‌ی زندان پیچیده بود…