آنينه‌گي

اردیبهشت ۱۳۹۴

دم در خانه كه رسيديم و مامان پياده شد، بابا بهانه آورد كه «من با بچه‌ها مي‌رم خشك‌شويي لباسامو بگيرم.» من و شهرام از همه‌جا بي‌خبر، چند دقيقه بعد ديديم يك‌هو بابا دم در آن بهشت رنگين ماشین را نگه‌داشت و با لحني دوستانه انگار كه طرف ما باشد و بخواهد يواشكي و پنهان از مادر، به يك ماجراجويي مردانه دعوت‌مان كند، گفت: «بياين پايين ببينم چي مي‌خواين.»

شب و روز

دی ۱۳۹۲

حالا دیگر سال‌ها و سال‌هاست و شب‌ها و شب‌هاست که در ذهنم، از ته دل تخیل نکرده‌ام. برد تخیل این شب‌هایم تا دو سه‌هفته بیشتر جلو نمی‌رود. تخیل که چه عرض کنم! اسم واقعی‌اش برنامه‌ریزی کاری پیش از خواب است.