آبان ۱۳۹۵

از سرِ بی‌کاری یکی از بروشورهای داروخانه را برداشته بودم و می‌خواندم. بالای نوشته‌ها عکس خانمِ باریکی بود که با چشم‌های بسته به ابرها نگاه می‌کرد و هوا را بو می‌کشید. دختربچه‌ی بوری روی گردنش نشسته بود و پیشانی‌ا‌ش را می‌بوسید. کنار دریا بودند و انگار قرار نبود پوست‌شان در آفتاب بسوزد.