۱۳۵۳، تهران. مترجم. مجموعه‌داستان «خوبی خدا» از نویسندگان معاصر آمریکایی، رمان «همنام» و مجموعه‌داستان‌های «مترجم دردها» و «خاک غریب» از جومپا لاهیری را به فارسی ترجمه کرده است. همچنین ترجمه‌ی داستان‌های کودک‌ونوجوان را در کارنامه‌ی خود دارد. مجموعه‌داستان سام شپارد به‌نام «خواب خوب بهشت» و رمان «آواز بی‌ساز» از کنت هریف ترجمه‌های دیگر او هستند.

خودم را اهل ملاحظه نشان می‌دهم و وانمود می‌کنم که تماشایشان نمی‌کنم. به کارهای خانه می‌رسم و باغچه را آب می‌دهم ولی نمی‌توانم خوشحالی و ذوق‌زدگی‌شان را نبینم. صدای دخترها می‌آید که روی چمن می‌دوند. اسم‌هایشان را یاد می‌گیرم. مهمان‌ها اغلب درِ کشویی را باز می‌گذارند، برای همین در مدتی که پدر و مادر دارند در خانه جاگیر می‌شوند و چمدان‌ها را خالی می‌کنند و برای ناهار تصمیم می‌گیرند، حرف‌هایشان را می‌شنوم.

متن سخنرانی نوبل ادبی ۲۰۱۷ کازوئو ایشی‌گورو

نقطه‌های عطف‌ در زندگی حرفه‌ای یک نویسنده ـ و چه‌بسا در بسیاری دیگر از حرفه‌ها ـ شبیه این است. اغلب لحظه‌هایی کوچک و بی‌نظم‌اند. بارقه‌های خاموش و خصوصی مکاشفه. زیاد نمی‌آیند و وقتی می‌آیند، ممکن است به‌کلی بدون‌ های و هو باشند و مربی‌ها یا همکاران هم تاییدشان نکرده باشند. برای جلب توجه، اغلب باید با اقتضائات بلندمدت‌تر و ظاهرا مصرانه‌تر رقابت کنند.

رستگاری

یک روز در ماه آوریل، روزی که صاف و آبی بود، جک هاتورن برادرش، دیوید، را زیر گرفت. تا لحظه‌ی آخر هم می‌توانست جلوی مرگ برادرش را بگیرد، کافی بود پا بکوبد روی ترمز تراکتور. ولی نتوانسته بود فکر کند یا از آن بدتر، فکرهایش قروقاتی شده بودند و به‌این‌ترتیب فقط تماشا کرده بود.

وسط هوا

از این مرد انرژی ساطع می‌شود، انگار که میدان مغناطیسی باشد. دور بدنش هاله‌ای آبی‌رنگ دارد و وقتی که حرف می‌زند دندان‌های سفیدش برق می‌زند.

دروغ‌گو

چیزی که مادر را اذیت کرده بود، بند آخر بود که من گفته بودم مادر سرفه‌های خونی می‌کند و دکترها درست نمی‌دانند مشکلش چیست ولی امیدواریم چیزی نباشد.
حقیقت نداشت…