۱۳۵۹، بوشهر. کارگردان و فیلم‌نامه‌نویس. فارغ‌التحصیل فیلم‌نامه‌نویسی از دانشکده‌ی سینما تئاتر دانشگاه تهران (۱۳۹۱). برنده‌ی جایزه‌ی خلاقیت و استعداد درخشان ویژه‌ی فیلم‌سازان اول برای فیلم «تنهای تنهای تنها» (۱۳۹۲). عبدی‌پور کارگردانی فیلم‌های تلویزیونی «افسانه ۹۸»، «توریست» و «همسنگار» را در کارنامه‌اش دارد. فیلم سینمایی «پاپ» نیز ساخته‌ی او است.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

من و کبریت، سرِ ویتنی هُستون، دختر وسطیِ سلمانِ قناد، جمیله، به اساسی‌ترین درگیری زندگی‌مان تا آن روز رسیدیم. می‌گویم تا آن روز، چون جلوتر که آمدم، در زندگی منظورم است، به یکصد هزار چیز و مسئله‌ی اساسی‌تر پی بردم. به این پی بردم که مبارزات عشقی مبارزات عبث و بی‌دلیلی هستند. یک مبارزِ عشقی به‌هیچ‌عنوان جزو خانواده‌ی سلحشورها به حساب نمی‌آید. ابدا.

اسفند ۱۳۹۴ و فروردین ۱۳۹۵

چقدر اگر یک آدمی توی ونوس یا مریخ دنیا بیاید، تنهاست؟ دکو روی زمین همين‌قدر تنها بود. جهان ما برایش جزیره‌ای خالی از سکنه بود. فرقش با رابینسون کروزوئه این بود که او امید داشت، دکو هیچ نداشت. شناسنامه نداشت. هیچ شماره‌ای هم. یعنی در روزگار کنترل و اتوماسیون، به هیچ‌وجه من الوجوه رصد نمی‌شد. حتی یک واحد آماری در اداره‌ی ثبت هم نبود. بر اساس داده‌ها و تعاریف مدرن ما از زندگی، دکو ناموجود بود.

در جاي خنك و دور از دسترس كودكان

مرداد ۱۳۹۴

مجله‌ی نسل، یعنی این‌که ما پول ساندویچ بین دو شیفت مدرسه‌مان را می‌دادیم کارنامه و عصر پنجشنبه می‌خریدیم. مجله‌ي نسل یعنی این‌که همیشه نگران گران شدن قیمتش در شماره‌ی بعدی بودیم. این‌که دور هم می‌نشستیم و در سکوت مطلق می‌خواندیم‌شان.

رساله مُموسیاه

اسفند ۱۳۹۳ و فروردین ۱۳۹۴

هر ماجرای هیجان‌آور و مهمی هم که برايش تعریف مي‌كردی، تهش مکث مي‌كرد، توي چشم‌هايت نگاه مي‌كرد و مي‌گفت: «ارزشش نداره!» کلا عقیده‌اش این بود که ارزش ندارد؛ هیچ تلاش و تقلایی در زندگی، ارزش نتیجه‌ای که می‌دهد را ندارد. این شد که در عنفوان شر و شوری و وحشی‌بازی و جوانی و گاز گرفتنِ زمین و زمان، در هفده‌سالگی، جوری زندگی را سه‌طلاقه کرده بود که اسمش شد مُمو کِلوین!

زینت و مک‌لوهان

آبان ۱۳۹۳

«هر وقتی برگشتی ایران به زینت سلام برسون و بگو اگه یه آدم با عرضه‌ای پاشه یه فیلمی از زندگی و روزگار تو بسازه، من تمام کتاب‌هام رو از کتاب‌فروشی‌ها جمع می‌کنم و باقی عمر هم می‌رم تو یه دسته‌ی جاز پیروپاتال تو یه کافه‌ی خسته و زهواردررفته کنترباس می‌زنم که خیلی وقته دلم می‌خواد، و دیگه ‌تموم!»