آبان ۱۳۹۵

وقتی داشت این‌ها را به من می‌گفت، هنوز چند دقیقه هم از آشنایی‌مان نگذشته بود. کمی قبل از این‌که دستم را بالا ببرم و زنگ در خانه‌اش را بزنم، زمانی که هنوز جلوی در نایستاده بودم و داشتم زیر درخت‌های بلوط بلند بلوار قدم می‌زدم و گاه‌گاهی پوسته‌ی خشک دانه‌ی بلوطی زیر پایم چرق‌چرق می‌شکست، از خودم پرسیدم که با او در مورد چه چيزي گپ بزنم.