بهمن ۱۳۹۵

زمستان‌ها زندگی در پماکودی خلاصه می‌شد در ورزش‌های زمستانی. مهمانخانه پذیرای بی‌کاره‌ها و مشروب‌خورها نبود و بیشتر آدم‌ها به‌طور جدی برای اسکی کردن آن‌جا می‌آمدند. صبح‌ها از دهکده یک اتوبوس می‌گرفتند به سوی کوهستان می‌رفتند و اگر هوا خوب بود ناهارشان را هم همراه‌شان می‌بردند و تا غروب در پیست می‌ماندند.

بهمن ۱۳۹۵

اكبر مشتي مويز از جيب شلوارش درآورد و طرفم گرفت. دست پيش بردم و نصفِ مويزها را توي گودي‌ دستم ريخت. زيرِ اين بيدمشك، خودمان دوتا تنها بوديم. بقيه‌ي كارگرها زير درخت‌هاي ديگر، دور از ما مي‌نشستند. خودم يك بار شنيدم كه سركارگر به ‌آن‌ها مي‌گفت: «پا رو دمِ اين اكبره نذارين. اين مخش تاب داره، اگه پاچه‌تون رو بگیره، ديگه ول نمي‌كنه.»

بهمن ۱۳۹۵

لیدیا ایوانوونا بدون فکر قبول کرده بود حیوانی را پیش خودش بیاورد و دوستش هم احتمالا همین را می‌خواست اما او که فقط می‌خواست دست‌کم برای یکی از حیوانات جایی پیدا کند، توقع نداشت لیدیا ایوانوونا پلنگ را بردارد. گرچه نمی‌شود گفت لیدیا ایوانوونا، موقع انتخاب، دنبال پلنگ بوده باشد از آن‌سو به‌نظر هم نمی‌رسید خامِ حرف‌های دوستش شده باشد که در تشبیه پلنگ به گربه‌ی ملوس خانگی مذبوحانه اغراق می‌کرد.

بهمن ۱۳۹۵

راستش هنوز گیج بودم. نمی‌دانستم واقعا. بعد از پیاده شدن، سینا چند قدمی از من فاصله گرفت و از حراستیِ پشت مونیتور گیت چيزي پرسید. اولین کسی بود که بالاخره یک جوابی به ما داد؛ از بالای فریم عینک نگاهی کرده بود و گفته بود: «هنوز کاملا مشخص نشده، اعلام می‌شه…» همان وقتِ دور زدن توی آسمان به سینا گفته بودم: «باور کن هواپیما داره دور می‌زنه.»

دی ۱۳۹۵

رویال پنج دقیقه بعد جلوی آینه ایستاد و به نقش صورتی‌رنگ و پرچروک روبالشی‌اش نگاه کرد که روی گونه‌اش جا مانده بود. با خودش فکر کرد من انضباط شخصی ندارم و لیاقتم مرگ است. زیر دوش که به موهایش شامپو می‌زد همان‌طور که چشمانش بسته بود و کف‌ گرم شامپو سر و صورتش را پوشانده بود یک لحظه خوابش برد.

دی ۱۳۹۵

پرده‌ها را کنار می‌کشم. برف نم‌نم می‌بارد. چراغ‌های برج میلاد روشن است. شب شلوغی است. با این‌که ساعت از دو گذشته هنوز ماشین‌های زیادی در اتوبان در رفت‌وآمدند. مهران سرِ شب زنگ زد، گفت می‌رود لواسان خانه‌ی یکی از دوست‌هایش و قول داد تا قبل از دوازده بر‌گردد. شماره‌اش را می‌گیرم. گوشی‌اش خاموش است. خدا کند تصادف نکرده باشد.

دی ۱۳۹۵

شاپور برگشت و خانم‌کوچولو را دید. پشت سرش ایستاده بود و لبخند می‌زد. آن دو شادی و محبت دیدار تصادفی را به همدیگر ابراز کردند. رفاقتِ ده دوازده‌ساله داشتند اما خانم‌کوچولو از دست شاپور دلخور بود. شاپور دلش را شکسته بود. بعد از آن‌که برای چند ماه، رفت‌وآمد و صمیمت بیشتری از همیشه داشتند، شاپور کم‌پیدا شده بود و در سراغ گرفتن از خانم‌کوچولو اهمال کرده بود.

بهمن ۱۳۹۵

امروز شنبه است. منم و آقای عبدی و دو تا پسرهای خوبم؛ دو سرباز که مسئول بلیت‌اند. هنوز خبری نیست. صبح تا حالا سرجمع ده تا بازدیدکننده نداشته‌ایم؛ عوضش دیشب قیامت بود مدام باید می‌نشستم دم درِ سلولی یا روی پله‌ی آهنی، تا خانم‌ها و آقایان و بچه‌های بازیگوش جمع شوند دو کلمه حرف بزنم و بازدید را ادامه بدهیم.

دی ۱۳۹۵

این صحنه –یعنی خودش و مادرش روی همین صندلی‌ با همین حالت نگاه مادر– روزهای کودکستان را به خاطرش آورد که برمی‌گشت خانه و پدر و مادرش پشت میز آشپزخانه، همین سوال را ازش می‌کردند. همیشه هم شانه می‌انداخت بالا و چیزی نمی‌گفت اما بعضی وقت‌ها واقعا فکر می‌کرد که نکند مامان و بابایش کل روز پشت میز منتظر او می‌نشینند و فقط راجع به او حرف می‌زنند.

دی ۱۳۹۵

توي اين مدت کوتاهی كه اين‌طرف‌ها ماهيگيري مي‌كردم، نشده بود اين موقع شب چيزي به قلابم نيفتد. زل زده بودم به آبِ صافِ دریاچه که صداي ‌موتورسيكلتي‌ را از دور شنيدم‌. برگشتم. چراغش‌ تمام تپه‌ي نزدیک جاده را روشن كرده بود. همين ‌كه‌ رسید چندمتريِ‌ ماشين‌ِ من، چراغش‌ خاموش‌ شد و نگه‌ داشت‌. توي‌ آن‌ تاريكي‌ معلوم‌ نبود چند نفرند.