از دیروز ظهر قلبش توی مشتش، توی تخم‌ چشم‌هایش، توی گوش‌هایش، زیر زبانش حتی مچاله می‌شد، می‌كوبید و دل‌دل می‌زد. دیروز رفته بود سری به لنج‌های كارگاهش بزند که برگشتنی وقتی از كنار دكه‌ی موسی می‌گذشت یادش افتاد سیگارش تمام شده.

ارديبهشت ۱۳۹۶

کمی بعد از این‌که شغلم را به‌عنوان معلم از دست دادم، شروع کردم به قدم ‌زدن با دخترم در مسیر گورستانی که نزدیکی محله‌‌مان بود. ‌غروب که می‌شد راه می‌افتادیم تا بتوانیم هزاران هزار کلاغی را که از چهارگوشه‌ی شهر کوچک‌مان به گورستان می‌آمدند ببينيم.

ارديبهشت ۱۳۹۶

«خوش به حال نویسنده‌ها. حرفاشونو دوپهلو و سمبولیک می‌نویسن… غرب پناهنده‌ی سمبولیک دوس داره!… من نقاشم، بی‌سروصدا کار می‌کنم… کارم شده پرتره کشیدن، منظره کشیدن. رئالیست سوسیالیست. غرب این‌جور کارا رو مسخره می‌کنه. باید از نظر حزب فاسد و بورژوا باشم. کوبیسم باشم تا غرب پناهندگی بده.

ارديبهشت ۱۳۹۶

بهنام دراز كشید. دستش‌ را که گذاشت‌ زیر سرش، صدای شکسته شدن چیزی را از آشپزخانه شنید. باعجله بلند شد رفت‌ توی‌ آشپزخانه. گفت: «مواظب‌ باش‌ پاتو رو خرده‌هاش‌ نذاری!»

ارديبهشت ۱۳۹۶

وقت‌هایی که مریض بودم، به‌خاطر تلویزیون توی هال دراز می‌کشیدم و خیابان سسمی و راز بقا می‌دیدم. کنارِ تخت پرچین‌وچروکم، که سابقا کاناپه بوده، صندلی کوچکی بود، رویش ردیفی از بطری‌ها، جعبه‌های قرص و آب‌نبات‌های گلودرد و کوهی از دستمال‌کاغذی‌های دماغی و مچاله.

بابا فرمان را می‌چرخاند و مویی از کنار پسر رد می‌شود اما پسر تعادلش را از دست می‌دهد و می‌افتد و سرش می‌خورد به سپر عقب ماشین و همین. ضربه‌ی‌ آن‌چنانی هم نبوده. حتی سپر ماشین بابا تو هم نرفته. بابا فقط صدای تق شنیده و از آینه‌ی بغل ولو شدن پسره را روی زمین دیده. هیچ‌کس تو خیابان نبوده.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

فیلیپ و دبورا آخر هفته‌ای را در آن شرکت سپری می‌کنند. با هفت زوج دیگر به‌صورت دایره نشسته‌اند و از خودشان می‌گویند، سعی دارند تا چیزی در مورد خودشان بگویند، باید تلاش کنند رُک باشند. به حرف‌های هم گوش می‌دهند، هم غافلگیرکننده است و هم متاثرکننده که چقدر همه‌شان شبیه هم‌اند، خواست‌های اندک، حسرت ساده‌ی داشتن یک خانواده.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

مشهدی علی‌دوست زن عادت‌مندی است. شب‌ها سه نوبت از خواب بیدار می‌شود و در هر نوبت یک سیگار اشنو دود می‌کند. توی رختخواب نیم‌خیز می‌شود و توی تاریکی با دستش، کورمال‌کورمال روی فرش را می‌جورد تا برسد به کبریت و بسته‌ی سیگارها. بعد همان‌طور که گیج خواب است، چوب کبریت را می‌کشد روی سنباده.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

مادرم ایمان داشت که قرار است دوقلو داشته باشد اما بعد فقط من را دنیا آورد. ظاهرا هیچ‌کس انتظار نداشت که او دوقلو باردار باشد. در روستا همه به پیش‌گویی‌های دیوانه‌وارش از آینده عادت داشتند ـ پیش‌گویی‌هایی که هیچ‌وقت به حقیقت نمی‌پیوستند.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

حقیقت ماجرا این است که ته تهش من و گراسی‌یلا اراده‌ي لازم را نداریم و دل‌مان نمی‌آید نه بگوییم. همیشه سر راه مهمانی، در افکاری غم‌‌افزا،‌ تالماتی تلخ و احساس گناهی دردناک غوطه‌ور می‌شویم.‌ ولی به محض ورود به گردباد پرهیاهوی جماعت، صداها، چهره‌ها، لبخندها و لطیفه‌ها حس رنجش ِبودن در جایی علی‌رغم میل قلبی را پاک از یادمان می‌‌برند.