بابا فرمان را می‌چرخاند و مویی از کنار پسر رد می‌شود اما پسر تعادلش را از دست می‌دهد و می‌افتد و سرش می‌خورد به سپر عقب ماشین و همین. ضربه‌ی‌ آن‌چنانی هم نبوده. حتی سپر ماشین بابا تو هم نرفته. بابا فقط صدای تق شنیده و از آینه‌ی بغل ولو شدن پسره را روی زمین دیده. هیچ‌کس تو خیابان نبوده.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

فیلیپ و دبورا آخر هفته‌ای را در آن شرکت سپری می‌کنند. با هفت زوج دیگر به‌صورت دایره نشسته‌اند و از خودشان می‌گویند، سعی دارند تا چیزی در مورد خودشان بگویند، باید تلاش کنند رُک باشند. به حرف‌های هم گوش می‌دهند، هم غافلگیرکننده است و هم متاثرکننده که چقدر همه‌شان شبیه هم‌اند، خواست‌های اندک، حسرت ساده‌ی داشتن یک خانواده.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

مشهدی علی‌دوست زن عادت‌مندی است. شب‌ها سه نوبت از خواب بیدار می‌شود و در هر نوبت یک سیگار اشنو دود می‌کند. توی رختخواب نیم‌خیز می‌شود و توی تاریکی با دستش، کورمال‌کورمال روی فرش را می‌جورد تا برسد به کبریت و بسته‌ی سیگارها. بعد همان‌طور که گیج خواب است، چوب کبریت را می‌کشد روی سنباده.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

مادرم ایمان داشت که قرار است دوقلو داشته باشد اما بعد فقط من را دنیا آورد. ظاهرا هیچ‌کس انتظار نداشت که او دوقلو باردار باشد. در روستا همه به پیش‌گویی‌های دیوانه‌وارش از آینده عادت داشتند ـ پیش‌گویی‌هایی که هیچ‌وقت به حقیقت نمی‌پیوستند.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

حقیقت ماجرا این است که ته تهش من و گراسی‌یلا اراده‌ي لازم را نداریم و دل‌مان نمی‌آید نه بگوییم. همیشه سر راه مهمانی، در افکاری غم‌‌افزا،‌ تالماتی تلخ و احساس گناهی دردناک غوطه‌ور می‌شویم.‌ ولی به محض ورود به گردباد پرهیاهوی جماعت، صداها، چهره‌ها، لبخندها و لطیفه‌ها حس رنجش ِبودن در جایی علی‌رغم میل قلبی را پاک از یادمان می‌‌برند.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

فرِد جوری عوض شده بود که تونی او را به جا نیاورد. هر روز موقع رفتن به نانوایی به او برمی‌خورد. بعد، فرد یک هفته غیبش زد. تونی خبردار شد که با یک کلوب گردشگری رفته آفریقا. معمولا با شادمانی به هم سلام می‌دادند، دست هم را می‌فشردند و چند کلمه‌ای رد و بدل می‌کردند که جز تضمین سلام فردا تاثیر دیگری نداشت. بی‌آن‌که دوست واقعی باشند، همدیگر را خوب می‌شناختند، به‌ظاهر.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

من و کبریت، سرِ ویتنی هُستون، دختر وسطیِ سلمانِ قناد، جمیله، به اساسی‌ترین درگیری زندگی‌مان تا آن روز رسیدیم. می‌گویم تا آن روز، چون جلوتر که آمدم، در زندگی منظورم است، به یکصد هزار چیز و مسئله‌ی اساسی‌تر پی بردم. به این پی بردم که مبارزات عشقی مبارزات عبث و بی‌دلیلی هستند. یک مبارزِ عشقی به‌هیچ‌عنوان جزو خانواده‌ی سلحشورها به حساب نمی‌آید. ابدا.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

وقتی از خواب بیدار شد، به تعبیر خوابش فکر کرد اما خیلی زود مثل هر خواب دیگری، فراموشش کرد. عجیب این‌که خواب با تمام جزئیات، شب بعد و شب‌های دیگر هم تکرار شد، تا جایی‌ که احساس کرد رازی در کار است و عاقلانه دید که آن را پیش خودش نگه دارد. برای همین، آن را برای هیچ‌کس حتی هنیه‌خانم، یار زندگی‌اش، هم فاش نکرد.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

سی‌وپنج سال پیش، وقتی پدرم هنوز در قید حیات بود، خانواده‌ی ما ـ خانواده که چه عرض کنم؟ مادرم هفت سال قبل از آن، وقتی من سیزده‌ساله بودم، از دنیا رفته بود ـ خانواده‌ای سه‌نفره بود، من و پدر و خواهر کوچک‌ترم. پدرم وقتی من هجده‌ساله بودم و خواهرم شانزده‌ساله، در شهری کوچک و بیست‌و‌چند هزارنفره در استان شیمانه، درست کنار دریای ژاپن، مدیر مدرسه‌ی راهنمایی شد.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

از شب دوم به جای خوابیدن در رختخواب روی کاناپه می‌خوابیدم. با خودم می‌گفتم این‌جا گرم‌تر است. به روی خودم نمی‌آوردم که صرفا برای کشیک دادن، آن‌جا می‌خوابم. سه شب خودم را به کاناپه بستم. به‌اندازه‌ي سه سال فکر کردم و به هیچ نتیجه‌ي خاصی نرسیدم. نتوانستم خودم را راضی کنم که برگردم به رختخوابم و مثل آدم بخوابم و روز بعدش مثل یک زن تنها زندگی کنم.