آذر ۱۳۹۶

شیخ، سربه‌سر مردم ای‌جّا نِذار. ای مردم بالا چل ساله که روز میلاد پیغمبر می‌آن دور ای درخت جم می‌شن. خب فقط هم مردم این روستا نیستن که. از همه‌جا می‌آن. حاجت می‌گیرن که خب می‌آن. چرا بقیه‌ی درختا ای‌طوری نیستن؟! اگرم پولی به جانعلی می‌دن با رضا و رغبت.

آذر ۱۳۹۶

بلقیس آن‌قدر آش پخت که از خیر بچه گذشت، مدتی بعد هم از محله‌مان بی‌خبر اسباب‌کشی کردند و رفتند. اهل محل پشت سرش حرف‌ها می‌زدند. یکی می‌گفت بلقیس دختری را به فرزندی قبول کرده و رفته محله‌ی دیگری تا مردم فکر کنند خودش زاییده. روایت دیگر این بود که شوهرش زن دیگری گرفته تا بچه‌دار شود.

آذر ۱۳۹۶

روز چهارم ژوئيه میله‌ی فلزی به عمو سام تبدیل می‌شد، روز كهنه سرباز، سرباز بود و روز هالووین روح می‌شد. میله آیین پدر بود برای سرزندگی. ما هر بار اجازه داشتیم از جعبه فقط یک مدادشمعی برداریم. یک بار شب عید کریسمس بود که سر کیمی به‌خاطر هدر دادن یک تکه سیب فریاد بلندی زد.

آبان ۱۳۹۶

اگه بگم همون موقع که عکس می‌گرفتم، به شط نگاه می‌کردم و سال‌ها اسارت می‌دیدم فکر می‌کنی دارم جعل می‌کنم. فکر می‌کنی حالا دارم این ‌رو می‌گم ولی همون موقع می‌دونستم می‌رم خط و اسیر می‌شم. ترسو نبودم اما می‌دونستم حالاحالاها قرار نیست بمیرم.

آذر ۱۳۹۶

شلدن کوئیک در کتابخانه‌ی کوچک تنها بود. اولین بار بود که همدیگر را می‌دیدیم. پنجاه‌ساله بود، بسیار قدبلند و به طرز کاهلانه ولی خودنمایانه‌ای خوش‌تیپ. موهایش طلایی بود، چشم‌هایش آبی و در حالی ‌که با من دست می‌داد، انگشت کوچکش را روی سبیلش می‌کشید. گفت: «خیلی تعریف‌تان را شنیده‌ام.»

آبان ۱۳۹۶

بیرون هوا روشن و آفتابی است. تابستان است و مارجری قدم‌زنان می‌رود سمت قنادی. از وقتی تغییر مذهب داد، الکل را کنار گذاشت و بی‌خیال نوشیدنی‌ای شد که مادر و پدرش قبل از خواب می‌خوردند. با این‌که مارجری از این هشیاری، از این تیزهوشی بی‌سابقه‌ی ناشی از ضدیت با الکل خوشش می‌آید، از لذت‌ مصون نیست.

آبان ۱۳۹۶

عمو نجف قبل این‌که از کوه بیفتد، خیلی خوش‌حوصله و خوش‌اخلاق بود. کم‌حرف بود ولی وقتی سر صحبت را از کوه و کوهنوردی باز می‌کردی، تا خود صبح چانه‌نرمی می‌کرد ولی بعد از این‌که دیگر نتوانست برود کوه، ناجور سگ‌اعصاب شده بود. لگن خاصره‌اش شکسته بود و با چند بار عمل هم درست نشده بود. با بدبختی می‌نشست و پا می‌شد.

آبان ۱۳۹۶

جهان چنان وسیع است که حیات هوشمند قطعا بارها پیدا شده است. جهان در ضمن چنان کهن است که حتی نوعی حیات مجهز به فناوری هم فرصت داشته که تکوین بیابد و کیهان را پر کند. با این‌همه در هیچ‌کجا جز بر کره‌ی زمین حیات وجود ندارد. انسان‌ها به این پدیده تناقض فِرمی می‌گویند.

آبان ۱۳۹۶

پشت در كه رسیدم یادم آمد كلید برنداشته‌ام. پرسیدم: «كیه؟» پرسید: «آقای اعتماد شما هستید؟» گفتم: «بله، و روی زنگ در هم نوشته، شما؟» گفت: «لطفا باز كنید، غریبه نیست.» گفتم: «صدا كه آشنا نمی‌زنه، چه‌كار داشتید، اسم‌تون چیه؟» گفت: «به اسم نمی‌شناسید به قیافه چرا، ضمنا سرما هم خورده‌م.»

مهر ۱۳۹۶

میان ماشین‌های پارکینگ مردی میانسال ایستاده بود. قدش کوتاه‌تر از پارسا، جثه‌اش کوچک‌تر از او بود و پیراهن آبی پوشیده بود. آستین‌هایش را یک تا زده بود و ساعت طلایی‌رنگش را می‌شد دید. شلوار جین توسی پایش بود و یک گوشیِ هوشمند در دستش. در نظر اول با پارسا چندان فرقی نمی‌كرد، جز در خطوط صورتش كه در هم فرو رفته بودند؛ مثل یك مجسمه‌ی خمیری له شده.