دی ۱۳۹۵

رویال پنج دقیقه بعد جلوی آینه ایستاد و به نقش صورتی‌رنگ و پرچروک روبالشی‌اش نگاه کرد که روی گونه‌اش جا مانده بود. با خودش فکر کرد من انضباط شخصی ندارم و لیاقتم مرگ است. زیر دوش که به موهایش شامپو می‌زد همان‌طور که چشمانش بسته بود و کف‌ گرم شامپو سر و صورتش را پوشانده بود یک لحظه خوابش برد.

دی ۱۳۹۵

پرده‌ها را کنار می‌کشم. برف نم‌نم می‌بارد. چراغ‌های برج میلاد روشن است. شب شلوغی است. با این‌که ساعت از دو گذشته هنوز ماشین‌های زیادی در اتوبان در رفت‌وآمدند. مهران سرِ شب زنگ زد، گفت می‌رود لواسان خانه‌ی یکی از دوست‌هایش و قول داد تا قبل از دوازده بر‌گردد. شماره‌اش را می‌گیرم. گوشی‌اش خاموش است. خدا کند تصادف نکرده باشد.

دی ۱۳۹۵

شاپور برگشت و خانم‌کوچولو را دید. پشت سرش ایستاده بود و لبخند می‌زد. آن دو شادی و محبت دیدار تصادفی را به همدیگر ابراز کردند. رفاقتِ ده دوازده‌ساله داشتند اما خانم‌کوچولو از دست شاپور دلخور بود. شاپور دلش را شکسته بود. بعد از آن‌که برای چند ماه، رفت‌وآمد و صمیمت بیشتری از همیشه داشتند، شاپور کم‌پیدا شده بود و در سراغ گرفتن از خانم‌کوچولو اهمال کرده بود.

بهمن ۱۳۹۵

امروز شنبه است. منم و آقای عبدی و دو تا پسرهای خوبم؛ دو سرباز که مسئول بلیت‌اند. هنوز خبری نیست. صبح تا حالا سرجمع ده تا بازدیدکننده نداشته‌ایم؛ عوضش دیشب قیامت بود مدام باید می‌نشستم دم درِ سلولی یا روی پله‌ی آهنی، تا خانم‌ها و آقایان و بچه‌های بازیگوش جمع شوند دو کلمه حرف بزنم و بازدید را ادامه بدهیم.

دی ۱۳۹۵

این صحنه –یعنی خودش و مادرش روی همین صندلی‌ با همین حالت نگاه مادر– روزهای کودکستان را به خاطرش آورد که برمی‌گشت خانه و پدر و مادرش پشت میز آشپزخانه، همین سوال را ازش می‌کردند. همیشه هم شانه می‌انداخت بالا و چیزی نمی‌گفت اما بعضی وقت‌ها واقعا فکر می‌کرد که نکند مامان و بابایش کل روز پشت میز منتظر او می‌نشینند و فقط راجع به او حرف می‌زنند.

دی ۱۳۹۵

توي اين مدت کوتاهی كه اين‌طرف‌ها ماهيگيري مي‌كردم، نشده بود اين موقع شب چيزي به قلابم نيفتد. زل زده بودم به آبِ صافِ دریاچه که صداي ‌موتورسيكلتي‌ را از دور شنيدم‌. برگشتم. چراغش‌ تمام تپه‌ي نزدیک جاده را روشن كرده بود. همين ‌كه‌ رسید چندمتريِ‌ ماشين‌ِ من، چراغش‌ خاموش‌ شد و نگه‌ داشت‌. توي‌ آن‌ تاريكي‌ معلوم‌ نبود چند نفرند.

دی ۱۳۹۵

جوابش را نمی‌دهم چون به‌نظرم می‌رسد باید منتظر ادامه‌ی جمله‌اش بمانم. با من سر یک میز نشسته و با قیافه‌ای مشکوک لیوان نوشیدنی‌اش را وارسی می‌کند. پیشخدمت بادقت به ما نگاه می‌کند. در این مکان باشکوه که در خیابان گراند پِلَس بروکسل و روبه‌روی رستوران خانه‌ی قو واقع شده، ما یک گروه سه‌نفره هستیم که فقط روی همین موضوع متوقف شده که «بلژیک حقیقتا مملکت سوررئالیسم است».

آذر ۱۳۹۵

مردم شهر در حال ناپدید شدن‌اند. مجبورند به سمت شرق بروند. مردم هنگام انفجارهای شبانه به بخار خون بدل می‌شوند. خوش‌شانسیم که صرب‌ها برج تلویزیونی را منفجر می‌کنند، که نمی‌توانیم اخبار را بگیریم و تصاویری را ببینیم که باقی اروپا نظاره می‌کند و نادیده می‌گیرد.

آذر ۱۳۹۵

حالا حسن شیر به سن خاطرخواهی هم رسیده بود و دلش پیش دختری بود به اسم زعفران. زعفران کنیز صراف‌خان بود. آن وقت‌ها در اصفهان کنیز زیاد بود. همه‌رقم بودند. سفید، کشمشی، برزنگی. ترکمن، کرد، گرجی، قفقازی. زعفران قفقازی بود. حسن شیر گلویش پیش زعفران گیر کرده بود. زود هم باید می‌جنبید چون آن وقت‌ها حساب و کتاب نداشت؛ یکهو می‌دیدی صاحب‌منصبی حاکمی چیزی از کنیز یک نفر خوشش می‌آمد و دیگر هیچ.

آذر ۱۳۹۵

اسم زن جوان لوئیز است، لوئیز وِرن. گرون دوست دارد اعضای جوان تیمش را به اسم کوچک صدا بزند اما می‌داند بهتر است این کار را نکند. این کار پیوندی عاطفی میان‌شان ایجاد می‌کند که درست نیست. لوئیز محقق جوانی است که تقریبا دو سال پیش به تیم او ملحق شد. وقتی پرونده‌ی او را برای گرون فرستادند، گفته بودند لوئیز فوق‌العاده است. واقعا هم همین‌طور بود.