تیر ۱۳۹۶

حلقه‌اش را روی کاشی ترک‌خورده گذاشت، کنار دایره‌های صورتی منجمد از شره‌ی صابون مایع. دست‌ها را برد زیر شیر آب. لوله لرزید و هوا بافشار بیرون زد. آبی نیامد. دختری پشت پرده گفت: «کف سالن می‌خوابم. بار ندارم که. » مامور گفت: « به داداشت دیروز گفتم چهاروده دیقه نرسی قطار نداریم تا فردا.»

تیر ۱۳۹۶

زندگی خانوادگی ما ساعت هفت و سی‌وپنج دقیقه‌ی بعدازظهر روز هشت ژوئن سال ۱۹۹۰ یعنی روز جمعه هجده خرداد سال ۱۳۶۹ از هم پاشید. وقتی که در دقیقه‌ی هشتادویک بازی افتتاحیه‌ی جام‌جهانی ایتالیا، روژه میلا بازیکن کامرون وارد زمین ورزشگاه سن‌سيروی شهر میلان شد تا مقابل تیم آرژانتین بازی کند.

خرداد ۱۳۹۶

آروین مرخصی ساعتی گرفته بود بیاید دکتر و برگردد. چند نوبت دیر رسیده بود. زن صندلی کنار در را نشان داد. نوبت هرکه بود، آن‌جا می‌نشست. زن با مریض‌ها نرمش داشت. بار چهارم یا پنجم آروین فهمید منشی نوبت‌ها را جابه‌جا می‌کند.

خرداد ۱۳۹۶

ولی پدرم هرچقدر هم که بی‌پول بود در تخیل هیچ کم نداشت. مرد باهوش و چیزدانی بود که خلق‌وخوی پرنشاطی هم داشت. مدرسه را تمام نکرده بود؛ سرنوشت او را در خواربارفروشی محقری محبوس کرده بود که در بین کالباس‌های دودی و سوسیس‌ها، شجاعانه حمله‌های هستی را خاموش می‌کرد.

خرداد ۱۳۹۶

لاشه‌ی کبک را گذاشتم روی سنگ. دوربین شکاری را از دستش گرفتم. دلم می‌خواست پیش از آن‌که نوذر دوباره دست‌به‌تفنگ شود، نشانه بگیرد و ماشه بچکاند. فرصت یک دلِ سیر زنده دیدنش را داشته باشم. آن رقص پای زیبا روی تخته‌سنگ کنار چشمه. آن کج کردن سر و کشیدن گردن رو به آبی که برقابرقش پشت پونه‌ها پیدا بود.

از دیروز ظهر قلبش توی مشتش، توی تخم‌ چشم‌هایش، توی گوش‌هایش، زیر زبانش حتی مچاله می‌شد، می‌كوبید و دل‌دل می‌زد. دیروز رفته بود سری به لنج‌های كارگاهش بزند که برگشتنی وقتی از كنار دكه‌ی موسی می‌گذشت یادش افتاد سیگارش تمام شده.

ارديبهشت ۱۳۹۶

کمی بعد از این‌که شغلم را به‌عنوان معلم از دست دادم، شروع کردم به قدم ‌زدن با دخترم در مسیر گورستانی که نزدیکی محله‌‌مان بود. ‌غروب که می‌شد راه می‌افتادیم تا بتوانیم هزاران هزار کلاغی را که از چهارگوشه‌ی شهر کوچک‌مان به گورستان می‌آمدند ببينيم.

ارديبهشت ۱۳۹۶

«خوش به حال نویسنده‌ها. حرفاشونو دوپهلو و سمبولیک می‌نویسن… غرب پناهنده‌ی سمبولیک دوس داره!… من نقاشم، بی‌سروصدا کار می‌کنم… کارم شده پرتره کشیدن، منظره کشیدن. رئالیست سوسیالیست. غرب این‌جور کارا رو مسخره می‌کنه. باید از نظر حزب فاسد و بورژوا باشم. کوبیسم باشم تا غرب پناهندگی بده.

ارديبهشت ۱۳۹۶

بهنام دراز كشید. دستش‌ را که گذاشت‌ زیر سرش، صدای شکسته شدن چیزی را از آشپزخانه شنید. باعجله بلند شد رفت‌ توی‌ آشپزخانه. گفت: «مواظب‌ باش‌ پاتو رو خرده‌هاش‌ نذاری!»

ارديبهشت ۱۳۹۶

وقت‌هایی که مریض بودم، به‌خاطر تلویزیون توی هال دراز می‌کشیدم و خیابان سسمی و راز بقا می‌دیدم. کنارِ تخت پرچین‌وچروکم، که سابقا کاناپه بوده، صندلی کوچکی بود، رویش ردیفی از بطری‌ها، جعبه‌های قرص و آب‌نبات‌های گلودرد و کوهی از دستمال‌کاغذی‌های دماغی و مچاله.