اردیبهشت ۱۳۹۷

ایستاده بودم روی پل گالاتا و به نقش نورهای روشنی که یکی‌یکی در آب می‌افتاد نگاه می‌کردم و هرچه فکر می‌کردم یادم نمی‌آمد چطور رسیده‌ام آن‌جا. فقط آن دقیقه‌های قبل از غروب مسجد آبی را یادم بود و چیزهایم را که دستم نبود و بعد، انگار طی‌العرض کرده باشم این‌جا بودم.

اردیبهشت ۱۳۹۷

هنگامه شنیده بود قرار است خواننده ی قدیمی به تلویزیون بیاید و برای شب یلدا چیزی بخواند. عبد چندباری رسیور را خاموش و روشن کرد. عاقبت روشن شد و هنگامه با دیدن تصویر خواننده که کت پولک‌دار طلایی پوشیده بود آرام گرفت اما ناگهان رسیور دوباره خاموش شد و هنگامه که تازه خیالش راحت شده بود، شروع کرد به لُندیدن و لیچار.

اردیبهشت ۱۳۹۷

هم‌دانشگاهی بودیم، من طراحی صنعتی می‌خواندم، رشته‌ای در نگاه اول حتی مهم‌تر و سخت‌تر از مرمت اما نمی‌دانم به‌خاطر قد بلندش بود یا تیزی حرفه‌ا‌‌ی یا برداشت و تماس من با آدم‌ها که ابتدایی و حسی بود و مال پرتو عقلانی و روشنفکرانه که همیشه بهش حسی از خودکم‌بینی داشتم. تمنای شکل یکی دیگر شدن داشتم.

اردیبهشت ۱۳۹۷

بچه که بودم حتی وقتی مادربزرگ کتکم می‌زد و گریه می‌کردم، کمی بعد از گریه کردن و غصه خوردن خسته می‌شدم و می‌رفتم سراغ بازی با مورچه‌ها یا با دمپایی روی خیابان‌های خیالی نقشِ قالی ماشین‌بازی می‌کردم اما او خسته نمی‌شد، همیشه غمگین بود.

اردیبهشت ۱۳۹۷

جزئیات زندگی‌ام از دستم رفتند، درست مثل کتاب‌هایی که به دریا ریخته می‌شوند و جوری در آب محو می‌شوند که گویی اصلا وجود نداشته‌اند. فقط چمدانم ماند اما برای آدمی به سن من آن‌ را هم نمی‌توانم موقع رفتن به سوی آن پایان بی‌نظیر داشته باشم. تختخوابم، لیوانم و پنجره‌ام باید امانت باشد. به این ترتیب پیوندهای مادی بین من و زندگی، بعد از من صاحبان جدید‌شان را می‌یابند.

اردیبهشت ۱۳۹۷

استانبول شهری است زیبا و جذاب. خاک استانبول دامنگیر است و آب‌وهوایش را نمی‌توانی رها کنی. طی سال‌ها نقاشی‌های زیادی از استانبول ترسیم كرده‌اند و عکس‌های بسیاری از هر گوشه‌اش گرفته‌اند. در موردش شعرها سروده‌اند. باید بگویم من بیشترشان را دیده و خوانده‌ام اما هیچ‌کس و هیچ‌چیز استانبول را به‌اندازه‌ی زباله‌دانی‌هایش برایم تعریف و توصیف نکرده.

اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

روز بعد، وقتی پرستار منطقه داشت تزریقات آقای بلکی را انجام می‌داد، خانم بلکی به فروشگاه رفت و چند تا کتاب‌ الگو را بررسی کرد. یک الگوی چینی با یقه‌ی‌ بلند و آستین‌ها و جیب‌های لبه‌دوزی‌شده را انتخاب کرد که با ابریشم تناسب داشت اما آقای بلکی که همه‌ی عمر لباس پشمی راه‌راه با دوخت معمولی پوشیده بود.

اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

رفت نشست روی نوکِ یکی از اهرام و زل زد به گوش‌های بَل‌بَلیِ ابوالهول… رفت توی این فکر که بی‌شک وقتی سر فرعون درد می‌کرده مصری‌ها دوایی داشته‌اند برایش و حتم که شیشه‌ی دوا هم با بقیه‌ی داروندار و کاسه بشقاب‌ها خاک شده کنار مومیایی‌اش توی یکی از این سه تا هرم، داشت پُر پوچ می‌کرد که کدام یکی‌شان… که صدای یکی که اسپانیایی حرف می‌زد و قاتی حرف‌هایش یک چیزی شبیه ماشالا هم می‌گفت، پیچید توی سرش.

اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

وسط‌ هال ایستاده بود و آلبوم ورق می‌زد. چقدر آن روزها چاق‌تر از الانش بوده. حالا چند ماهی می‌شد که سخت ورزش می‌کرد، فقط میوه و سبزیجات می‌خورد و احساس می‌کرد دارد به روزهایی که آدم‌ها دو بار نگاهش می‌کردند برمی‌گردد، چرخید و در آینه‌ای که پشتش را به داخلِ درِ کمد چسبانده بود نگاه خریدارانه‌ای به خودش انداخت، وقت گرفته بود خط بین ابروهایش را محو کند.