71-banafshecherktab-khaam

آبان ۱۳۹۵

فرانک و ماری توافق کردند که یک سال وضع جدید را امتحان کنند: یعنی ماری برود سر کار و لوازم اداری بفروشد و فرانک بماند خانه و بنویسد. تصمیم ساده‌ای به نظر می‌آمد. به هر حال، رئیس‌جمهور آمریکا هم سال‌ها بود که کارش را از توی خانه، یعنی کاخ سفید، انجام می‌داد هرچند چند تا تفاوت نسبتا قابل توجه بین‌شان وجود داشت.

70-banafshecherktab-pishkhaan

مهر ۱۳۹۵

اولین ازدواج کویینی برفی بود، در سی‌وهفت‌سالگی و زمانی که دیگر فکر می‌کرد هرگز اتفاق نخواهد افتاد. گاهی مجبور بود خودش را نیشگون بگیرد تا مطمئن شود خواب نمی‌بیند. شده بود زنِ یک پادشاه موفق، با قلعه‌ای در حومه‌ی شهر و بچه‌ی کوچک خوشگلی به اسم سفید، که انگار از توی آگهی‌های پوشک بیرون آمده بود.

69-banfshecherktab-pishkhaan

شهریور ۱۳۹۵

مادر: «نمی‌خوام بدونم تا الان کجا بودی، چی‌کار می‌کردی یا با کی می‌کردی. الان دیره و صبح درباره‌ش حرف می‌زنیم. (تلویزیون را خاموش می‌کند، همین‌طور همه‌ی چراغ‌ها را به‌جز یکی.) واقعا فکر می‌کنی اگه درباره‌ش حرف نزنی خودش حل می‌شه؟ (پسر یا دختر دهانش را باز می‌کند که حرف بزند.) به من دروغ نگو!

68-Banafshecherktab-Pishkhaan

مرداد ۱۳۹۵

مادرهایی سعی کرده‌اند بفهمند مامانِ بقیه کجا زندگی می‌کند و مهارت‌های بچه بزرگ کردن را کجا فرا گرفته اما همگی به در بسته خورده‌اند. بهترین چاره‌ای که به عقل‌شان رسید این بود که بنشینند با سر هم کردن چیزهایی که از او می‌دانند، یک موجود مرکب بسازند.

67-BanfsheCherktab-Pishkhaan

تير ۱۳۹۵

مادر بودن هنر است و اینکه مادر را با بچه بفرستي توی رینگ و انتظار داشته باشی بعد از بیست سال پیروز بیرون بیاید، بسیار ساده‌لوحانه. همه‌چیز به سود بچه است؛ کوچک است، ناز است و می‌تواند اشک‌هایش را مثل شیر آب باز و بسته کند.

66-BanafsheCherktab-Pishkhaan

خرداد ۱۳۹۵

زوج‌های به‌هم‌چسبیده همیشه برایم جالب بوده‌اند. منظورم آن‌هایی است که انگار از کمر به هم وصل‌شان کرده‌اند. هروقت وارد جایی می‌شوند، دست همدیگر را گرفته‌اند. وقتی یکی عطسه می‌کند آن یکی سرما می‌خورد. زنه هر روز صبح به مرده زنگ می‌زند که مطمئن شود سالم رسیده سر کار.

no-65-BanafsheCherktab-Pishkhaan

ارديبهشت ۱۳۹۵

من و بیل ایستاده بودیم پشت در خانه‌ی دوستان‌مان، سندی و بن و با طمانینه‌ی خاصی به صدای زنگ درشان که داشت آهنگ «مرا به ماه ببر» پخش می‌کرد، گوش می‌دادیم. هر بار که می‌آمدیم خانه‌شان، عین این بود که توی صف ورود به «سرزمین عجایب» در دیزنی‌لند ایستاده باشیم.

63-BanafsheCherktaab-Pishkhaan

بهمن ۱۳۹۴

از یک سفر ده‌روزه‌ برای ضبط برنامه‌ی «صبح به‌خیر آمریکا» برگشته بودم. در آینده‌ی خیلی نزدیک، باید چند تا یادداشت برای ستونم به روزنامه تحویل می‌دادم، در دفاع از ERA 1سه روز در میسوری سخنرانی می‌کردم و تازه کل خاندان هم قرار بود عید شکرگزاری مهمان ما باشند.

طرح: روح‌اله گيتي‌نژاد

دی ۱۳۹۴

این‌ جماعتِ انگار از قحطی‌برگشته دیگر کی بودند؟ همین‌طور که دنبال جای بهتری برای تماشای مسابقه می‌گشتم، تنم به تن زنی خورد که دو پاره استخوان بود با موی دُم‌اسبی. مطمئنم بوقلمون‌هایی پخته بودم که از او بزرگ‌تر بودند. چرا باید کسی با عقل سلیم و سالم بخواهد چهل‌ودو کیلومتر زیر باران بدود، فقط برای اینکه تهش با دل‌وروده‌ی پریشان و پاهای تاول‌زده برسد به خط پایانی در یک دوردستِ خراب‌شده؟

طرح: روح‌اله گيتي‌نژاد

آذر ۱۳۹۴

فکر می‌کردم وقتی بیست‌وچند سال‌شان شود، خانه را ترک می‌کنند و می‌روند پی زندگی‌شان؛ من و بیل هم حدود پانزده دقیقه احساس تنهایی، خلاء و غربت می‌کنیم و بعد به زندگی ادامه می‌دهیم. در عالم واقع، حتی هنوز از در بیرون نرفته بودند که فرش‌ها را شستم، پوسترها را از دیوار اتاق‌هایشان کندم و نرخ کرایه را قاب کردم و زدم به در اتاق‌ها. از همه نظر آماده بودیم که بشویم همان آدم‌بزرگ‌های خودخواهِ مادی‌گرایی که باید می‌شدیم.