دی ۱۳۹۵

چند روايت از «هديه‌های ته كمد»

درست از همان لحظه‌ي باز کردن کاغذکادوهای رنگ و وارنگ است که سرنوشت هدیه‌ها تعیین می‌شود. برای بعضی‌هایشان همان چند ساعت اول جا پیدا می‌کنیم و زود در چرخه‌ی زندگی می‌افتد. بعضی‌های دیگر را هم می‌گذاریم کنار تا ببخشیم به کسی دیگر تا به چرخه‌ی زندگی دیگری وارد شوند.

آذر ۱۳۹۵

چند روايت از مکان‌هايی در اصفهان

ثبت روایت این راویان خاموش که ممکن نیست اما می‌شود سراغ رهگذران‌شان رفت. در روایت‌های این شماره، هر کدام از راویان به انتخاب خودشان از مکانی در اصفهان نوشته‌اند؛ بعضی از جایی که دوستش داشته‌اند، بعضی از جایی که برایشان خاطره‌ای خاص را ثبت کرده و بعضی از یک عمر همزیستی با آن مکان.

مهر ۱۳۹۵

چند روايت از «وضعيت قرمز»

روایت‌های آن روزها نشان می‌دهد وقتی جنگ به شهرها می‌رسد و بچه‌ها را درگیر می‌کند چه اثر تلخ و عمیقی از خود به جا می‌گذارد. اثری که رزمنده‌هایی که ازجان‌‌‌گذشته در جبهه‌ها می‌جنگیدند نگذاشتند بزرگ‌تر و ترسناک‌تر از این شود.

شهریور ۱۳۹۵

روايتی از نمايشگاه مطبوعات استانبول

فاتح می‌رود و من مثل شکارچی مکاری که سر راه صید طعمه می‌گذارد، شروع می‌کنم به چیدن مجله‌ها روی میز. می‌دانم که مشتری‌های واقعی‌مان زیاد نیستند؛ اینجا غیر از دانشجوهای زبان و ادبیات فارسی دانشگاه استانبول و مهاجران ایرانی و افغان، که به‌ندرت گذارشان به نمایشگاه می‌افتد، کسی فارسی بلد نیست.

مرداد ۱۳۹۵

چند روايت از «لوازم ورزشی خاک‌خورده»

تصميم به ورزش كردن معمولا از آن تصميم‌هايي است كه هميشه ته ذهن هر آدمي هست. از آن تصميم‌هايي كه معمولا به‌سرعت نمي‌آيد و قبلش مدت‌ها روياپردازي و سبك سنگين كردن وجود دارد اما معمولا به‌سرعت مي‌رود. تنها گذشت مدتي كوتاه كافي است تا لوازم ورزشي‌اي كه با ذوق و وسواس انتخاب كرده‌ايم سرنوشتي متفاوت با آنچه برايش به مغازه‌ها رفته‌ايم پيدا كنند.

تير ۱۳۹۵

چند روايت از «كار در ژاپن»

آن سال‌ها آن‌قدر رفتن نيروي كار به ژاپن جدي و فراگير شد كه كم‌كم پاي اين سوژه به فيلم‌هاي سينمايي و تئاترهاي طنز تلويزيوني هم باز شد.

اسفند ۱۳۹۴ و فروردین ۱۳۹۵

چند روايت از «كنج‌های خانه»

عید که می‌رسد خانه‌ها زنده می‌شوند. با اینکه همان چهاردیواری ۳۶۵ روز قبل‌اند اما دست کشیدن به گوشه و کنار و زیر و رو کردن و تکاندن‌شان آن‌ها را جور دیگری می‌کند. گردها که گرفته شد و شیشه‌ها که برق افتاد، می‌شود کناری ایستاد و دوباره به این حجم محدود نگاه کرد. به اینکه این حریم امن هر گوشه‌اش چه خاصیتی دارد. کجاها بیشتر جای پا مانده و کجاها کمتر روی آدم‌ها را دیده.

دی ۱۳۹۴

چند روایت از کریسمس ارامنه در ایران

اما این برايم تمام کریسمس نبود. برایم تعطیلی چند روزه‌ی مدرسه هم بود و البته وقتی بزرگ‌تر شدم، امتحان‌های دبیرستان که درست هم‌زمان بود با همین روزهای عید. قسمت همیشه‌خوبش برایم شب عید بود. خودِ خود شب عید. هرسالش یک خاطره بود، چون تنها شبی است که در خانه‌ی ما مهمانی ثابت است و در به روی همه باز.

آذر ۱۳۹۴

چند روایت از «اسطوره‌های سربازی»

مثل روز روشن بود که ارشد گروهان می‌شود. ورزیده نبود ولی شکم هم نداشت. جدی بود و انعطاف‌ناپذیر. حضور و غیاب‌های سختگیرانه‌اش رابطه‌مان را شکرآب‌تر کرد و تا آخر هم شکرآب ماند. فقط سرِ گیر دادن به تشک‌های آنکادرشده بود که شرم می‌کرد و چیزی به من نمی‌گفت. دوره‌ی آموزشی تمام شد و روزِ تقسیم رسید.

وايسا تا برگردم

شهريور ۱۳۹۴

ظهر یکی از روزهای تابستان هزاروسیصدوهفتادوسه، وسط ترمینال تودرتوی مشهد گم شدم. پدرم گمم نکرده بود، چون چهار سال پیش از این مرده بود. مادرم گمم نکرده بود چون یک هفته قبل از آن رفته بود شهر آبا‌ و اجدادی‌مان فاروج. پسر‌خاله‌ی در آستانه‌ی سی‌سالگیِ مادرم، اصغر رضایت بود که مرا گم کرد. اصغر رضایت به «دست‌گرفتن» اعتقادی نداشت. اعتقادش به رابطه‌ی چشمی و حواس‌جمعی بود.