چند روايت از «ناهار روز جمعه»

سفره‌‌ی هر خانه روزنامه باشد یا ترمه یک کار می‌کند؛ آدم‌ها دوست و دشمن، غریب و آشنا، قهر و آشتی را دور هم جمع می‌كند. نه که همه‌ی این جذب به هوای لذت خوراک باشد. چیزی در این با هم نشستن‌ها هست که سفره را مبارک و محترم می‌کند. یک تجربه‌ی این شماره درباره‌ی همین دور هم نشستن‌های ظهرهای جمعه است.

آذر ۱۳۹۶

خاطرات یک سرباز گروهان پاکسازی

توی میدان مین کار به این صورت است: زمین‌ها را به قطعه‌های مربعی‌شکل بزرگ (باکس) تقسیم‌بندی می‌کردند و ما وظیفه داشتیم از چند نقطه‌ی اتفاقی با فواصل یکسان شروع کنیم به تراشیدن سطح زمین تا انتهای باکس. این کار را با بیل انجام می‌دادیم اما فکرش را نمی‌کردم مین را هم با بیل باید دربیاوریم. قشنگ مثل سیب‌زمینی و پیاز. میوه‌های این مناطق مین بود.

آبان ۱۳۹۶

چند روایت از «وصله‌ها‌ی ناجور فامیل»

آقا فرهاد عادت‌‌های همیشگی کم ندارد. در سال‌های کودکی من موهایش مشکی بود و حالا که بیست‌وچند سال از آن روزها می‌گذرد، همیشه موهایش را پرکلاغی رنگ می‌کند که جوان‌ به نظر برسد. همیشه یک کت و شلوار برق‌‌برقی می‌پوشد با پیراهن‌های زرد و قرمز و نارنجیِ جیغ.

شهریور ۱۳۹۶

چند روایت از «سفر به شیراز»

«درب شاهزاده»، «چشمه هشت پیر»، «باغ دلگشا» یا هر نقطه‌ی شیراز قصه‌های پنهانی در خود دارند كه مثل پچ‌پچه در هوای شهر جریان دارند و آدم را مسحور و شیدا می‌کنند. شاید برای همین حال خوش است که هرکس یک بار به شیراز می‌رود آرزوی دوباره دیدن شهر را دارد.
یک تجربه‌ی این شماره درباره‌ی سفر به شیراز است، روایت کسانی که اهل شیراز نیستند اما با قصه‌های زیادی بازگشته‌اند.

مرداد ۱۳۹۶

چند روايت از چپ‌دستی

چپ‌دست‌ها در اقلیت‌اند، پراکنده در دنیای بزرگی که برای راست‌دست‌ها طراحی شده زندگی می‌کنند، همدیگر را هر جای دنیا که باشند با اولین چراغ سبز، مثل گرفتن دستگیره‌ی در یا برداشتن قاشق پیدا می‌کنند و تجربه‌های مشترک به هم وصلشان می‌کند.

خاطرات يك مبلغ از سفر به روستا در ماه رمضان

محل اعزام من روستای قنبری بود که هفتاد خانوار داشت. تا رسیدم یکراست رفتم به تنها مسجد روستا. مسجد بزرگ و خوبى بود و به‌جز نبود آب ‌لوله‌کشی برای حمام و دستشویی و نداشتن وسایل خنک‌کننده در ظل گرما، مشکل خاصی نداشت! با آن‌که دلم می‌خواست در مسجد بمانم اما یاد «خانه‌ی عالِم» افتادم.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

چند روايت از «باربند»

درست خاطرم نیست؛ این قضیه مربوط به زمانی است که آن پیکان دولوکس لاستیک دور سفید را خریده بودیم یا این‌كه هنوز همان پیکان داشبورد ترک‌خورده‌ی زوزه‌کشنده را داشتیم اما خوب یادم است که این برنامه چطور در تعطیلات نوروز آن سال اعصابم را به هم ریخته بود. آن موقع هنوز خانواده‌های کمی ماشین داشتند و در جاده‌های خلوت با همان پیکان له‌ولورده هم حس سلطان جاده‌ها به آدم دست می‌داد.

بهمن ۱۳۹۵

خاطرات يک فارسی‌زبان در آلمان

اسمم را که می‌بیند امیر را می‌خواند، حسین را در دلش می‌خواند و با نگاهی متعجب که آخر این یارو بابانوئل مگر می‌داند یعنی چه، شعر و ترانه‌ي کریسمس مگر شنیده و از بر است، نگاهی به همکارش می‌اندازد. همکارش یک پسر جوان موبور تیپیکال آلمانی است. من جلویش سیاهپوست نیجری محسوب می‌شوم. بلند می‌شود جلو می‌آید و می‌گوید: «ما باید زبان شما را ارزیابی کنیم.»

دی ۱۳۹۵

چند روايت از «هديه‌های ته كمد»

درست از همان لحظه‌ي باز کردن کاغذکادوهای رنگ و وارنگ است که سرنوشت هدیه‌ها تعیین می‌شود. برای بعضی‌هایشان همان چند ساعت اول جا پیدا می‌کنیم و زود در چرخه‌ی زندگی می‌افتد. بعضی‌های دیگر را هم می‌گذاریم کنار تا ببخشیم به کسی دیگر تا به چرخه‌ی زندگی دیگری وارد شوند.

آذر ۱۳۹۵

چند روايت از مکان‌هايی در اصفهان

ثبت روایت این راویان خاموش که ممکن نیست اما می‌شود سراغ رهگذران‌شان رفت. در روایت‌های این شماره، هر کدام از راویان به انتخاب خودشان از مکانی در اصفهان نوشته‌اند؛ بعضی از جایی که دوستش داشته‌اند، بعضی از جایی که برایشان خاطره‌ای خاص را ثبت کرده و بعضی از یک عمر همزیستی با آن مکان.