من ساواکی‌ام

آبان ۱۳۹۲

قسمت پنجم

صاحب کفش، همان کسی بود که چند لحظه پیش داشت سیخ در دهان احسان می‌کرد. زانو زد. دست در جیبم کرد و پول و کارت بانکم را برداشت. شماره‌ی عبور را پرسید. گفتم: «۱۳۷۲».

فردا می‌ريم تو عمق

شهریور ۱۳۹۲

یادم نمی‌آید پدرم در آن سه‌دقیقه چه گفت ولی تاثیرش چنان در ذهن من نقش بسته که تا همین امروز شنیدن یا دیدن واژه‌ی شنا برایم مترادف با آخرین دست‌وپازدن‌های بچه‌ای پنج، شش‌ساله در آب‌های دریای خزر است.

قرمز رو فشار بدی ضبط می‌شه

تیر ۱۳۹۲

مادرم هنگام زاییدن من سرِ زا رفته بود. من یادگار و دنباله‌ی او بودم و همیشه رفتارها و حرکاتم را با او مقایسه می‌کردند. «اون هم دورازحالا هروقت می‌خندید همین‌جای لپش چال می‌افتاد، آدم دلش ریش می‌شه وقتی این می‌خنده.»