بهمن ۱۳۹۶

یکی از دلایل اصلی اهمیت چگونه توزیع شدن صندلی‌ها در هواپیما، نشستن کنار کسانی بود که سفر با آن‌ها کیف می‌داد و برخلاف تصور، خواهرهای بزرگ، خجالتی و سمبل احترام به والدین بودند که سفر را باحال می‌کردند. به این دلیل ساده: آن‌ها بودند که نافرمانی می‌کردند.

بهمن ۱۳۹۶

نورا در هدیه‌ دادن بی‌نظیر بود. همیشه چیزی می‌فرستاد برایت بیاورند. شیرینی‌های زنجبیلی که از سان‌فرانسیسکو آورده بود. کلوچه‌های کره‌‌ی بادام‌زمینی از سیاتل. مارشمالوهای شکلاتی. زنگ می‌زد می‌گفت: «اینا حرف ندارن. همین الان چندتا برات می‌فرستم.»

بهمن ۱۳۹۶

خانه‌ی پدر هر هفته چیز تازه‌ای برای کشف کردن داشت. بچه‌ی طلاق بودن به درد همین چیزها می‌خورد. می‌توانستم هر پنجشنبه تمام سر ‌و صورتم را با خودکارهای رنگی و کاربن و جوهر پلیکان و خودنویس‌های عجیب شبیه ببر بنگال کنم. می‌توانستم موج رادیو را هزار بار عوض کنم، به ضبط خبرنگاری دست بزنم و نوار که تویش گیر کرد پرتش کنم پشت مبل.

بهمن ۱۳۹۶

بابا اسم کوچک پدرش را نمی‌دانست. سوال هم نمی‌کرد. مری مطمئن شده بود که هیچ‌کس اسم مردی به نام چستر را به زبان نمی آورد. سیدی به امرونهی‌های بی‌وقفه‌اش گوش می‌کرد و دهانش را هم می‌بست. مامان هم همین‌طور.

بهمن ۱۳۹۶

تمام سال‌های خردسالی و کودکی و نوجوانی‌ام، بغل گوشم یک چاه عمیق تعارض بین شمال و جنوب دهان گشوده بود. این‌که من شمالی‌ام یا جنوبی سوال مهمی بود که اگر از مادر و پدرم می‌پرسیدی پاسخ مسلمی داشتند اما از خودم نه. مدرسه‌ی ابتدایی‌ام مملو از بچه‌های عرب‌زبان جنگ‌زده و مهاجر بود. برای بچه‌های جنگ‌زده چیزی بدتر از حضور یک بچه‌ی شمالی نبود.

بهمن ۱۳۹۶

مادرم نودسالگی‌اش را در خانه‌ی کنتیکت بود، جایی که شصت سال در آن زندگی کرد و ده سال آخر عمرش از پنجره به بیرون نگاه کرد. (پدرم در پنجاه‌ودوسالگی مرد.) من و همسرم، جِین کِنیون، برای تولد مادر زودتر به خانه‌اش رسیدیم و سر ظهر بچه‌ها و نوه‌هایم مامان‌بزرگ لوسی را سورپرایز کردند.

بهمن ۱۳۹۶

بعد از مراسم وقتی با چشمانی سرخ از اتاق مامانی بیرون ‌آمدم تا راهی تهران شوم چشمم به یک بانکه سیر ترشی پانزده شانزده‌ساله افتاد که مامانی توی زیرزمین در جای تاریک نگه داشته بود. مطمئنم آن را مامانی گذاشته بود آن‌جا برای آخرین وداع تا توشه‌ی راهم باشد و دست خالی از خانه‌اش نروم.

دی ۱۳۹۶

اولین بار در نه‌سالگی یک چهارپایه‌ی چوبی بیست‌سانتیمتری قد من را به اجاق‌گاز ‌رساند؛ تا اندازه‌ای که بشود داخل قابلمه را ببینم. مادرم کفگیربه‌دست ایستاده بود به سخنرانی، که برنج هفت بند دارد. وقتی پنج بندش باز شد برای مهمان روی آبکش می‌ریزیم. به شش که رسید دیگر مجلسی نمی‌شود و مال خودمان است.

دی ۱۳۹۶

من آشپزی می‌کنم چون کارم است. روزهای تعطیلی‌ام انگشت‌شمارند. روزهایی هم كه تعطیل می‌كنم دلم می‌خواهد فقط در رستوران‌هایی غذا بخورم که یا غذایی بهتر از دستپخت خودم جلویم بگذارند، یا غذای مکزیکی، یا سوشی. راستش حتی وقتی روزهای متوالی سفرم هم آشپزی‌ام تعطیل نمی‌شود، چون قبل از رفتن غذای خانواده را آماده کرده‌ام تا در نبودم بخورند.

دی ۱۳۹۶

دختر بین پاستا و پیتزا مانده بود. من‌من می‌كرد و در جواب سوال‌های خاله‌اش چیزهایی می‌گفت و حالا جمعیت اطراف دختر که تعلل او را می‌دیدند، همه با هم در حال نظر دادن بودند که دختر کدام را برای شام انتخاب کند. عده‌ای داد می‌زدند: «پااااااااستا، پاااااااااستا.» و عده‌ای دیگر فریاد می‌زدند: «پیییییتزا، پیییییتزا.»