ساعت شش صبح جمعه، هجدهم اردیبهشت سیزده سال پیش، وقتی همراه با شانزده ‌هفده نوجوان شانزده‌ هفده‌ساله‌ی خواب‌آلوده‌تر از خودم سوار آن مینی‌بوس ایویکوی اگزوزترکیده شدم و مینی‌بوس از جلوی مدرسه‌ی علمیه‌مان در انتهای زنبیل‌آباد قم راه افتاد طرف تهران، نه من و نه هیچ‌کدام از آن‌ها نمی‌دانستیم داریم کجا می‌رویم و در نمایشگاه چه چیزی در انتظارمان است.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

تنهایی اولین چیزی است که هر صبح احساس می‌کنم، وقتی می‌گویم تنهایم معنی‌اش این نیست که کسی دور و برم نیست، هم‌خانه‌ای در اتاق کناری خوابیده یا بیدار شده و رفته سرِ کار. دوستان زیادی دارم که ساعت‌ها با هم می‌گذرانیم، گاهی به حرف و گاهی در سکوت و بعضی وقت‌ها مادر و پدرم می‌آیند پیشم می‌مانند اما باز همان احساس تنهایی را دارم.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

خط قرمزم لباس‌هایی است که رویشان نوشته دارد ولی عدد و رقم اذیتم نمی‌کند، بنابراین یک تی‌شرت آستین‌بلندِ لت‌وپار هم خریدم که ۹۹ را از پارچه‌ی سفید بریده بودند و وصله کرده بودند جلویش، البته قبل از این‌که نصفش را کز بدهند و بسوزانند؛ مثل تنها باقیمانده‌ی سقوط هواپیمای یک تیم فوتبال.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

تازه چراغ‌های اتاق را خاموش کرده بودیم. تصویر تپه‌های سبز جاده‌ي اسالم به خلخال و تصویرهای خاکستری تهران هنوز درهم بودند و نمی‌دانستم کدام خواب است، کدام بیداری. دختر خم شده بود و بالش تخت سوم اتاق را از دو طرف می‌کوبید تا به فرم اولش برگردد و باد کند.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

یکدفعه پرتاب می‌شوم به خانه‌ی مادربزرگم دو دهه سه دهه‌ی پیش در خیابان حاجباشی اراک، نزدیک به کوچه‌ی بارو، بین خیابان دکتر حسابی و خیابان حصار که به قول اراکی‌ها تمومایی ندارد. خیابان باریک و دوطرفه‌‌ای‌ است که خانه‌های کاه‌گلی یا خشتی کم ندارد. سر خیابان حمامی قدیمی ‌است که خراب شده و ورثه را می‌شناسیم.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

یك‌بار شنیدم آدم‌ها میانگین ده داستان از كودكی‌شان به یاد می‌آورند. و بیشتر آن‌ها هم براساس عكس‌ها یا تعریف چندباره‌ی داستان‌ها هستند تا خاطره‌ی خود فرد. پس حتی با وجود همه‌ی فیلم‌هایی كه گرفتیم، دو جعبه عكس‌های فوری زیر میزم و ۱۲۷۶ عكس روی كامپیوتر، اگر خوش‌شانس باشید دوازده‌تایی داستان یادتان می‌ماند.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

در ابتدا نمی‌دانستم چیزی به اسم کتابفروشی وجود دارد. کتاب و کتابخانه را می‌شناختم. خانواده‌ی ما و دوروبري‌هايمان همه کتابخانه داشتند ـ یک‌اندازه بودند و قهوه‌ای تیره و همه‌شان را انستیتوی تحقیقات، که پدرم آن‌جا فیزیکدان اتمی بود، با بقيه‌ي وسایل خانه توزیع کرده بود.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

احساس رضایت جایی در کودکی‌مان جا مانده، جایی که آن رشته‌ی الفت میان ما و مادران‌مان نازک شده، جایی که پناه آغوشی امن و گرم را وانهاده‌ایم و در جست‌وجوی چیزهایی مهم‌تر و بزرگ‌تر دویده‌ایم به سمت جهانی که هرگز امن نیست اما پر است از وسوسه‌های بی‌پایان. به این عکس که نگاه می‌کنم آن رشته‌ی الفت را می‌بینم.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

گاه می‌رفتم سروقت چمدان پدرم و لباس‌هایی را که در نمایش‌ها می‌پوشید تنم می‌کردم و به سبک خودم نقش او را بازی می‌کردم، حتی بعضی مونولوگ‌هایش را تا حدی که از بر بودم تکرار می‌کردم. مردم صفحه‌ می‌خریدند تا نمایش‌های پدرم را بارها و بارها گوش کنند. بیشترشان را از بر کرده بودم. با این‌که زمان زیادی گذشته اگر سعی کنم یادم می‌آید.

بهمن ۱۳۹۵

تصورش کردم که با موهای نقره‌ای شانه‌شده‌اش در تاریکی نشسته و به آکواریوم روشنش خیره شده. او می‌توانست ساعت‌ها به تماشای ماهی‌هایش بنشیند و خیره‌ی نورهای نئون درخشان آکواریومش شود. بچه‌کوسه‌های درخشان و گربه‌ماهی‌هاي سبیلوی شرور. بیشتر غرور و لذتش به‌خاطر فرشته‌ماهی‌های مرواریدیِ نیمه‌شفاف بودند که هر کدام‌شان به بزرگی یک مشت بودند.