مرداد ۱۳۹۶

تا آنجا که یادم می‌آید کورش اسدی را اولین بار در چهارشنبه‌روزی در زمستان ۶۹ در گالری کسری دیدم، در جلسه‌ای که برای نقد و بررسی مجموعه‌داستان سیاسنبو اثر محمدرضا صفدری برگزار شده بود. کورش اسدی مقاله‌ای نوشته بود در نقد آخرین داستان این مجموعه به نام «دو رهگذر».

تیر ۱۳۹۶

قبیله‌ی بمبا یکی از مهم‌ترین قبایل زامبیا است و در این مراسم مجلل مقامات محلی و تعدادی از دیپلمات‌ها و روسای قبایل دیگر شركت داشتند. به دلیل ارتباط نزدیکم با رئیس قبیله، من تنها سفیر حاضر در مراسم بودم و برای همین برادر عروس همواره كنار ما بود تا توضیحات لازم در مورد آئین ازدواج در قبایل زامبیا را بدهد.

تیر ۱۳۹۶

بچه كه بودم فكر می‌كردم آدم‌های دوست‌داشتنی‌اش برای اینکه در شب دیده شوند و به هم برخورد نکنند، دایم لبخندی بسیار پهن دارند و دندان‌های سفید و مرواریدهای داخل فکشان جایشان را روی کره‌ی زمین برای تمام شب معلوم می‌کند. مثل ستاره‌های درخشان در آسمان.

تیر ۱۳۹۶

در طول ساعت‌های درسی، کلاس و کل مجموعه‌ای که مدرسه‌مان در آن قرار داشت، ویژگی‌های بی‌شماری داشتند که مجذوبشان می‌شدیم اما کلاس خالی سرشت کاملا متفاوتی داشت که هر روز تغییر می‌کرد. بنابراین، من مدام در حال کشف‌های جدید بودم و همین باعث می‌شد در ساعت ناهار از بقیه عقب بیفتم.

تیر ۱۳۹۶

چرا از موهایم فرار می‌کردم، از خودم پرسیدم: بهتر و سالم‌تر نیست اگر آنها را همان‌طور که هستند بپذیرم؟ مطمئنا آسان‌تر نیست، این را می‌دانستم، با وجود این تصمیم گرفتم تجربه‌اش کنم، مصمم بودم با هر گره و گوریدگی‌اش روبه‌رو شوم تا زیبایی را در آن بیابم.

تیر ۱۳۹۶

از همان ابتدای مسیر، ازدحام جمعیت جهت حرکت ما را سمت محل وداع تعيين كرد ـ زنجیره‌ای انسانی به طول هجده کیلومتر. گروهی اشک می‌ریختند، گروهی شعار می‌دادند، گروهی پلاكارد دست می‌گرفتند، گروهی آيينی می‌رقصیدند… شهر یکپارچه تصویر ماندلا بود و می‌شد در قلب تک‌تک مردم، مهر نلسون ماندلا را ديد.

خرداد ۱۳۹۶

بعضی آدم‌ها در جهان هرچیزی را همانطور که هست تماشا می‌کنند: قدردان‌ها. یک دسته‌ی دیگر اما کسانی‌اند که با تماشای همان چیز، پتانسیلش را برای چيزی كه می‌تواند به آن تبدیل شود می‌بینند: بهبوددهنده‌ها. سی بدون شک جزو دسته‌ی دوم بود.

فهمیدم چیزی که از آن می‌ترسیدم سرم آمده. آن هراس یا واقعه پشت صندلی چوبی و میز دونفره‌ی فلزی نشسته بود تا حکایت مرا بشنود یا حکایت خودش را واگویه کند؟ تقدیر یک لحظه‌ی خالی پیدا کرده بود و داشت جلوی من بی‌محابا خودش را تحمیل می‌کرد.

تیر ۱۳۹۶

چند ماه بعد رفتیم کامپالا. جز یادداشت‌های تصویر‌یای که از بچه‌ها و طبیعت و فرهنگ شهر ثبت می‌کردیم، یکی از کارهای ما پیدا کردن خانواده‌هایی بود که هرکدام با بزرگ کردن ده دوازده تا از این بچه‌ها، حامی روحی‌روانی آنها بودند.