شهریور ۱۳۹۶

از اسفند به بعد هوای شیراز به‌ناگهان عوض می‌شد. باد با حریری لطیف از هرچه عطر خوش بود همراه می‌شد. سرما و گزندگی هوا جایش را به لطافت بی‌آزاری می‌داد. پانزده اسفند به بعد پشت‌بام‌های کاه‌گلی زیر علف می‌شد سبز و یکدست و مخملی. ‌یکی از تفریح‌های ما بچه‌ها پیدا کردن «گربه نوروزی» درون علف‌ها بود؛ کرم‌هایی بودند رنگارنگ.

مرداد ۱۳۹۶

من مادر پدربزرگم را دیده‌ام. نابینا بود. در آشپزخانه‌ی پایین ‌می‌نشست. با آن میز گرد و بوفه، با آن در زرد که مستقیم به پارکینگ باز می‌شد، سروصدای دستگاه شتاب‌دهنده که برای بررسی وضعیت سوخت‌رسانی در خلأ ضربه می‌زد، صدای خرخر خفه‌ی کمپرسور موقع راه‌اندازی‌اش، سکسکه‌های بی‌وقفه‌ی او.

مرداد ۱۳۹۶

سفرهای وحشیانه با ماشین و قوانین مدرسه‌ی قبلی‌ام ناخواسته مرا شجاع کرده بودند و چون هنوز کلمات به‌تنهایی قدرت تخریبم را نداشتند، با بهترین دوست‌هایم پورشا و جسی روی صندلیِ بزرگی نزدیک در می‌نشستم ـ آن‌ها هم برادران بزرگ‌تری داشتند که بی‌باک‌شان کرده بودند ـ جایی که تا می‌رسیدیم می‌نشستیم و یک‌جورهایی دوستش داشتیم.

مرداد ۱۳۹۶

عكس تصویرِ رازها و تراژدی‌ها هم هست، این‌كه هشدارهایی چون میراثى در خانواده نسل به نسل گشته. مادرم می‌گفت هركدام از این زنان سرنوشتى وحشتناك داشتند با این‌كه زنانى بودند شهرى و بسیار مدرن و نه دهقان و روستایى. عضو سالن‌هاى ورزشی و مطابق مد روز. شاید قرار بوده خوشبخت‌ترین‌ها باشند.

مرداد ۱۳۹۶

در میان پیشنهادهای مختلف پیشنهاد تاسیس کتابخانه‌ای توسط او یا من مطرح شد. کاری که تا آن وقت سابقه نداشت و به‌نظرمان آن‌قدر عجیب و تازه بود که از میزان موفقیتش برای بیرون آمدن از آن تنهایی مطمئن نبودیم. ایده‌ی راه‌اندازی یک کتابخانه آن‌قدر برایم جذابیت پیدا کرد که از همان بعدازظهر لحظه‌ای آسوده‌ام نگذاشت.

شهریور ۱۳۹۶

صدای دلنشین ابوالقاسم فقیری مثل زمزمه‌ی آب و نسیم جاری می‌شد در کوچه‌ها. شنیدنش آن‌قدر همه‌گیر بود که می‌شد همان‌طور قدم‌زنان در کوچه‌های خلوت آبادی صدا را از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر برد و برنامه را دنبال کرد. وسوسه وقتی شروع می‌شد که در پایان برنامه آقای فقیری از شنوندگان عزیز درخواست می‌کرد قصه‌ها و افسانه‌ها و واسونک‌ها و دوبیتی‌های محلی را از زادگاه و محله‌ی خود جمع‌آوری کنند و به نشانی برنامه بفرستند.

مرداد ۱۳۹۶

حالا اما پیش روی مونیتور. با سرانگشتان نازنین سرب‌ندیده، کاغذ کاهی بی‌خط و خودکار بیک ندیده، گاه خبرنویسی نیاموخته با عکسی عاریتی از این سایت و آن سایت می‌شود مثلا ترکاند و سل نگرفت، توسری نخورد که پس کی خبرنویسی یاد می‌گیری؟ بگذریم. هر رودخانه‌ای ماهی خود را دارد. هر جاده‌ای عابر و هر آسمانی پرنده‌ی خود را دارد و هر روزگاری هم «جنگ و صلح» خود را دارد.

مرداد ۱۳۹۶

آیین همیشگی‌ام بود. دیالوگ‌هایم را در ذهنم مرور کردم ـ «با این شروع کن، برو سراغ اون» ـ و دکمه سردست‌های نقره‌ی پدرم را بستم. استرس داشتم و توده‌ای کوچک توی گلویم حس می‌کردم. مجری چنین برنامه‌ای بودن کار آسانی نیست.

مرداد ۱۳۹۶

روزی که پیانو را برایمان می‌آوردند، بچه و بزرگ پشت پنجره ایستاده بودیم تا هدیه را زودتر ببینیم. ورود یک ون بزرگ و یک جسم پتوپیچ به کوچه‌ی بن‌بست منزل‌مان، کنجکاوی نه‌تنها ما که اهالی کوچه را هم برانگیخته بود.

تیر ۱۳۹۶

در آگوست ۲۰۰۲ با من تماس گرفتند و برای بازی در تیم ‌ملی دعوت شدم. آن زمان بیست‌وچهار سال داشتم و تازه اولین فصل کامل را در تیم گنگام می‌گذراندم. این اولین شانسم بود که با هم‌تیمی‌های آینده‌ام روبه‌رو شوم و راستش از چند بازیکن حرفه‌ای تیم ترسیده بودم.