تیر۱۳۹۷

مغز من برای یاد گرفتن یک زبان دیگر ساخته نشده بود یا حداقل من این‌طور فکر می‌کردم. گرچه سرم را مثل همه‌ی بچه‌تنبل‌ها تکان می‌دادم و می‌گفتم خوب فهمیده‌ام، وقتی در مقابل سوالات غلط‌انداز امتحان قرار می‌گرفتم یا قرار می‌شد دو کلمه حرف بزنم آبروی نداشته‌ام می‌رفت.

خرداد ۱۳۹۷

در دوره‌ی دبستان و حتی اوایل راهنمایی در تیم‌ فوتبال دهداری بازی می‌کردم و لباس ورزشی‌مان قرمز بود. عاشق این رنگ بودم و طرفدار پرسپولیس اما نمی‌توانستم به کسی بگویم. مگر می‌شد در آبادان طرفدار صنعت نفت نباشی؟

اردیبهشت ۱۳۹۷

چند سال بعد از آن ماجرا و با ورودم به دبستان گونه‌ی زیست‌شناسی من مشخص شد؛ به دسته‌ی یکجانشینان و خیره‌شوندگان تعلق داشتم. گونه‌ای که کاری جز خیالبافی ندارند و تنها برای سه کار اصلی از سر جایشان بلند می‌شوند. در همه نوع آب و هوایی قادر به زیست هستند اما من مجبور بودم علاوه بر سه کار اصلی روزانه مدرسه هم بروم و مدرسه بزرگ‌ترین لطمه به جهان خیالبافی‌ام بود.

بهمن ۱۳۹۶

اولین خوابگاه من، امپراتوری کپک‌زده‌ی پسران دانشگاه هنر تهران، یعنی خوابگاه هادیان بود که ته یکی از فرعی‌های چهارراه ولیعصر لمیده بود، طوری‌ که انگار الکش را آویخته و خودش را از دنیا و مافی‌ها منتزع کرده بود. ورودی‌های دختر ۷۹ بیشتر از پسران بودند و چون امکان خرید ساختمان‌های جدیدتر مهیا نبود امور خوابگاه‌ها مجبور شد یک‌ سال خوابگاه پسران را در اختیار دختران دانشگاه هنر قرار دهد.

دی ۱۳۹۶

در هواپیما کنار پنجره می‌نشینم تا کمتر بترسم و چیزی نمی‌خورم که سقوط نکنیم. احساس می‌کنم خوردن صبحانه‌ی
دوست‌داشتنیِ داخل هواپیما یعنی عادی پنداشتن شرایط در حالی که تو هیچ کنترلی بر آن نداری و در ارتفاع هزارپایی بر تکه‌های به‌هم‌پیوسته‌ی آهن و فلز نشسته‌ای.

آذر ۱۳۹۶

من ‌هم صداقت سراسر دروغ دارم. یعنی در بعضی موارد مثل همین مورد جوراب از خودم این‌قدر صداقت نشان می‌دهم که همه می‌گویند چرا این یکی این‌قدر صادق است؟ چرا این یکی با بقیه فرق دارد؟ و این دقیقا همان وقتی است که من هیچ فرقی با بقیه ندارم چون صداقتم سرتاپا دروغ است.

آبان ۱۳۹۶

هرکسی از چیزی می‌ترسد. از این جمله بدیهی‌تر هم می‌شود؟! ولی ترس‌ها تومنی دوهزار فرق معامله‌شان است. مثلا مرگ یک بار است. مثل چَک خوردنِ نابهنگام از کسی است که یک کشیده به صورت شما بدهکار است. فرض کنید طرف گفته باشد هر وقت دلش خواست، ناغافل و بی‌هوا، طلبش را صاف خواهد کرد.

مهر ۱۳۹۶

همه‌چیز از همین‌جا شروع شد. آن اوایل که توی مدرسه، سر کلاس‌های درس مدام شیطنت می‌کردم و با بغل‌دستی و پشت سری و جلویی حرف می‌زدم، معلم‌ها پدرم را می‌خواستند و می‌گفتند این پسر خودش درسش خوب است و سریع مطلب را می‌گیرد اما شلوغ می‌کند و نمی‌گذارد بقیه‌ی بچه‌ها درس را بفهمند. می‌گفتند نصیحتش کنید. پدرم هم دعوایم می‌کرد، تشر می‌زد، توصیه می‌کرد، شعر می‌خواند، جریمه می‌کرد… مگر پسرش سربه‌راه شود.

شهریور ۱۳۹۶

از ثبت احوال که بیرون می‌آمدم حس بدی داشتم. از دست خودم ناراحت بودم. چند روز قسم می‌خوردم این خصلتم را اصلاح کنم. حالا باید دو ماهی منتظر شناسنامه می‌ماندم تا از زنجان صادر شود و بیاید؛ از استان محل تولدم. عین دو ماه را به قسم خوردن گذراندم تا این‌که رفتم و شناسنامه را گرفتم. یک ماه بعد از تحویل شناسنامه دوباره لازمش داشتم اما گمش کرده بودم.