ارديبهشت ۱۳۹۶

در آن زمان پدرم حتما مرده بود دیگر. او ظاهرا به‌دفعات مرگ سراغش آمده بود اما هر بار چیزی شده بود كه ما در مردنش شك كنیم و به این نتیجه برسیم كه نه، زنده است. این شك و دودلی‌ها ارزش خودشان را داشتند. پدر با انتخاب مرگی قسطی ما را با مرگ تدریجی آشنا كرد.

از دیروز ظهر قلبش توی مشتش، توی تخم‌ چشم‌هایش، توی گوش‌هایش، زیر زبانش حتی مچاله می‌شد، می‌كوبید و دل‌دل می‌زد. دیروز رفته بود سری به لنج‌های كارگاهش بزند که برگشتنی وقتی از كنار دكه‌ی موسی می‌گذشت یادش افتاد سیگارش تمام شده.

ارديبهشت ۱۳۹۶

«خوش به حال نویسنده‌ها. حرفاشونو دوپهلو و سمبولیک می‌نویسن… غرب پناهنده‌ی سمبولیک دوس داره!… من نقاشم، بی‌سروصدا کار می‌کنم… کارم شده پرتره کشیدن، منظره کشیدن. رئالیست سوسیالیست. غرب این‌جور کارا رو مسخره می‌کنه. باید از نظر حزب فاسد و بورژوا باشم. کوبیسم باشم تا غرب پناهندگی بده.

ارديبهشت ۱۳۹۶

بخشی از سفرنامه‌ی کریستین سن به ایران

قضیه از این قرار بود که بنیاد کارلسبرگ مقداری پول نقد برای خرید نسخه‌های خطی و کتاب‌های چاپ سنگی در اختیارم قرار داده بود که به کتابخانه‌ی دانشگاه اهدا شد و همزمان کتابخانه‌ی سلطنتی نیز به من نسخه‌های خطی باارزش هنری (مینیاتور و غیره) سفارش داده بود و همین‌طور نسخه‌های خطی درباره‌ی مذاهب اسلامی.

ارديبهشت ۱۳۹۶

بهنام دراز كشید. دستش‌ را که گذاشت‌ زیر سرش، صدای شکسته شدن چیزی را از آشپزخانه شنید. باعجله بلند شد رفت‌ توی‌ آشپزخانه. گفت: «مواظب‌ باش‌ پاتو رو خرده‌هاش‌ نذاری!»

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

مشهدی علی‌دوست زن عادت‌مندی است. شب‌ها سه نوبت از خواب بیدار می‌شود و در هر نوبت یک سیگار اشنو دود می‌کند. توی رختخواب نیم‌خیز می‌شود و توی تاریکی با دستش، کورمال‌کورمال روی فرش را می‌جورد تا برسد به کبریت و بسته‌ی سیگارها. بعد همان‌طور که گیج خواب است، چوب کبریت را می‌کشد روی سنباده.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

مادرم ایمان داشت که قرار است دوقلو داشته باشد اما بعد فقط من را دنیا آورد. ظاهرا هیچ‌کس انتظار نداشت که او دوقلو باردار باشد. در روستا همه به پیش‌گویی‌های دیوانه‌وارش از آینده عادت داشتند ـ پیش‌گویی‌هایی که هیچ‌وقت به حقیقت نمی‌پیوستند.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

حقیقت ماجرا این است که ته تهش من و گراسی‌یلا اراده‌ي لازم را نداریم و دل‌مان نمی‌آید نه بگوییم. همیشه سر راه مهمانی، در افکاری غم‌‌افزا،‌ تالماتی تلخ و احساس گناهی دردناک غوطه‌ور می‌شویم.‌ ولی به محض ورود به گردباد پرهیاهوی جماعت، صداها، چهره‌ها، لبخندها و لطیفه‌ها حس رنجش ِبودن در جایی علی‌رغم میل قلبی را پاک از یادمان می‌‌برند.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

فرِد جوری عوض شده بود که تونی او را به جا نیاورد. هر روز موقع رفتن به نانوایی به او برمی‌خورد. بعد، فرد یک هفته غیبش زد. تونی خبردار شد که با یک کلوب گردشگری رفته آفریقا. معمولا با شادمانی به هم سلام می‌دادند، دست هم را می‌فشردند و چند کلمه‌ای رد و بدل می‌کردند که جز تضمین سلام فردا تاثیر دیگری نداشت. بی‌آن‌که دوست واقعی باشند، همدیگر را خوب می‌شناختند، به‌ظاهر.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

من و کبریت، سرِ ویتنی هُستون، دختر وسطیِ سلمانِ قناد، جمیله، به اساسی‌ترین درگیری زندگی‌مان تا آن روز رسیدیم. می‌گویم تا آن روز، چون جلوتر که آمدم، در زندگی منظورم است، به یکصد هزار چیز و مسئله‌ی اساسی‌تر پی بردم. به این پی بردم که مبارزات عشقی مبارزات عبث و بی‌دلیلی هستند. یک مبارزِ عشقی به‌هیچ‌عنوان جزو خانواده‌ی سلحشورها به حساب نمی‌آید. ابدا.