تیر۱۳۹۷

حالا نشسته‌ام وسط زمین تمرین پسر دردانه‌ام، پاهایم را دراز کرده‌ام روی خاک‌اره‌ها. دلم می‌خواهد چنگ بزنم و خاک‌اره‌های کف پادوک را با دست جمع کنم دورم، مشتم را ازشان پر کنم، دو دستم را بیاورم بالا و بریزم‌شان روی سر.

تیر۱۳۹۷

یک ‌شب بیدار شدم دیدم بالای سرم نشسته. چشم‌های درشتش سرخ شده بود. تا نشستم عقب‌عقب رفت. کمی همان‌طور بالای سرم را نگاه کرد. بعد موهای دم و تنش سیخ شد.

تیر۱۳۹۷

سر تکان می‌دادند و با خانم‌شان حرف می‌زدند و این‌دست آن‌دست می‌کردند و کفر بابا را درمی‌آوردند چون فقط می‌خواست شخم‌زن کهنه‌اش را همین‌جوری مجانی ببرند و از سر راه بردارند و تمام‌مدت می‌خواست مخ آن یاروها را بزند که ببرندش.

تیر۱۳۹۷

حالا گوشوار خورشیدی را بالا گرفت پیش چشم. نگین یاقوت درشت سرخش برق می‌زد. شبیه دانه‌ی انار. سرخ بود و دلش را آب می‌‌کرد. چه حس خوبی داشت زندگی با یک تکه جواهر.

تیر۱۳۹۷

در آن‌سوی دیوار نازک، در اتاق مجاور، یک منِ دیگر خوابیده است. سرش را به طرف سرم گذاشته و مثل تصویر من در آیینه پاهایش را به طرف دیگر دراز کرده و به خواب عمیقی فرورفته‌ است. منِ آن‌سوی دیوار هم خسته است. آن‌قدر خوابش می‌آید که نای فکر کردن ندارد.

تیر۱۳۹۷

منتظر بودم وقتی اسم برادرش را توی قهوه‌خانه‌ی بین‌راهی وسط گردنه‌ی حیران از آدم غریبه‌ای می‌شنود گل از گلش بشکفد اما انگار بی‌ربط‌ترین سوال را در بدترین زمان پرسیده بودم.

تیر۱۳۹۷

همه‌ی مهمان‌ها می‌‌افتند به خندیدن. ایوان توپوریشکین، پدر، هم پا به پایشان می‌خندد. آن‌قدر از خنده ریسه می‌روند که سرشان می‌رسد به دستمال‌سفره‌های لوله‌شده بین ظرف و ظروف و کارد و چنگال‌های روی میز.

تیر۱۳۹۷

شوهر قبل از رفتن به سر کار گفته بود: «فکرش را بکن، پسرت وقت مدرسه رفتنش که بشود، یک اتاق برای خودش خواهد داشت.» خندیده بودند و از رنگ اتاق‌ها، تزئینات آشپزخانه و پذیرایی حرف زده بودند.