اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

وقتی از خواب بیدار شد، به تعبیر خوابش فکر کرد اما خیلی زود مثل هر خواب دیگری، فراموشش کرد. عجیب این‌که خواب با تمام جزئیات، شب بعد و شب‌های دیگر هم تکرار شد، تا جایی‌ که احساس کرد رازی در کار است و عاقلانه دید که آن را پیش خودش نگه دارد. برای همین، آن را برای هیچ‌کس حتی هنیه‌خانم، یار زندگی‌اش، هم فاش نکرد.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

سی‌وپنج سال پیش، وقتی پدرم هنوز در قید حیات بود، خانواده‌ی ما ـ خانواده که چه عرض کنم؟ مادرم هفت سال قبل از آن، وقتی من سیزده‌ساله بودم، از دنیا رفته بود ـ خانواده‌ای سه‌نفره بود، من و پدر و خواهر کوچک‌ترم. پدرم وقتی من هجده‌ساله بودم و خواهرم شانزده‌ساله، در شهری کوچک و بیست‌و‌چند هزارنفره در استان شیمانه، درست کنار دریای ژاپن، مدیر مدرسه‌ی راهنمایی شد.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

از شب دوم به جای خوابیدن در رختخواب روی کاناپه می‌خوابیدم. با خودم می‌گفتم این‌جا گرم‌تر است. به روی خودم نمی‌آوردم که صرفا برای کشیک دادن، آن‌جا می‌خوابم. سه شب خودم را به کاناپه بستم. به‌اندازه‌ي سه سال فکر کردم و به هیچ نتیجه‌ي خاصی نرسیدم. نتوانستم خودم را راضی کنم که برگردم به رختخوابم و مثل آدم بخوابم و روز بعدش مثل یک زن تنها زندگی کنم.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

پیام‌ها را پاك می‌كنم، مدتی تلویزیون تماشا می‌كنم، خوابم می‌گیرد، می‌خوابم. سر سپیده، در سده‌ی سیزده، بیدار می‌شوم، به بیابان می‌روم، هیزم می‌كشم. هیچ‌كس نمی‌داند كه مدتی است دل توی دلم نیست. عاشق شده‌ام اما نمی‌دانم او كیست، چرا این‌همه دوستش دارم. بیشتر خاطره‌هایم با او است.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

وقتی منصور نبود، طوطی کلید را از زیر آجر لق سر پله‌ها برمی‌داشت، می‌رفت تو. دماغش را می‌گرفت. خم می‌شد، از زیر تخت جوراب‌های مچاله را برمی‌داشت، می‌برد سر حوض. می‌شست، با پودر و صابون عطری. می‌انداخت رو بندِ میان حیاط. می‌ایستاد نگاه‌شان می‌کرد. باد جوراب‌ها را تاب می‌داد. طوطی پیش می‌رفت. بینی جلو می‌برد و عطر جوراب‌ها را در باد بو می‌کشید. خوش بود.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

افتاده روی صندلی‌ای که پشتی‌اش خوابیده و غیر از سوراخ‌های تایل‌های سفیدِ سقف چیزی برای نگاه کردن وجود ندارد. می‌داند که دست‌کم نیم ساعت تراشیدن و چرخ کردن در پیش دارد و مقداری بریدن لثه به‌خاطر پاکِت‌ها، که ظاهرا با بالا رفتن سن به وجود می‌آیند؛ حتی اگر همه‌کار را درست انجام داده باشی، حتی اگر تمام عمر پيوسته مسواک زده باشی.

بهمن ۱۳۹۵

زمستان‌ها زندگی در پماکودی خلاصه می‌شد در ورزش‌های زمستانی. مهمانخانه پذیرای بی‌کاره‌ها و مشروب‌خورها نبود و بیشتر آدم‌ها به‌طور جدی برای اسکی کردن آن‌جا می‌آمدند. صبح‌ها از دهکده یک اتوبوس می‌گرفتند به سوی کوهستان می‌رفتند و اگر هوا خوب بود ناهارشان را هم همراه‌شان می‌بردند و تا غروب در پیست می‌ماندند.

بهمن ۱۳۹۵

اكبر مشتي مويز از جيب شلوارش درآورد و طرفم گرفت. دست پيش بردم و نصفِ مويزها را توي گودي‌ دستم ريخت. زيرِ اين بيدمشك، خودمان دوتا تنها بوديم. بقيه‌ي كارگرها زير درخت‌هاي ديگر، دور از ما مي‌نشستند. خودم يك بار شنيدم كه سركارگر به ‌آن‌ها مي‌گفت: «پا رو دمِ اين اكبره نذارين. اين مخش تاب داره، اگه پاچه‌تون رو بگیره، ديگه ول نمي‌كنه.»

بهمن ۱۳۹۵

لیدیا ایوانوونا بدون فکر قبول کرده بود حیوانی را پیش خودش بیاورد و دوستش هم احتمالا همین را می‌خواست اما او که فقط می‌خواست دست‌کم برای یکی از حیوانات جایی پیدا کند، توقع نداشت لیدیا ایوانوونا پلنگ را بردارد. گرچه نمی‌شود گفت لیدیا ایوانوونا، موقع انتخاب، دنبال پلنگ بوده باشد از آن‌سو به‌نظر هم نمی‌رسید خامِ حرف‌های دوستش شده باشد که در تشبیه پلنگ به گربه‌ی ملوس خانگی مذبوحانه اغراق می‌کرد.

بهمن ۱۳۹۵

راستش هنوز گیج بودم. نمی‌دانستم واقعا. بعد از پیاده شدن، سینا چند قدمی از من فاصله گرفت و از حراستیِ پشت مونیتور گیت چيزي پرسید. اولین کسی بود که بالاخره یک جوابی به ما داد؛ از بالای فریم عینک نگاهی کرده بود و گفته بود: «هنوز کاملا مشخص نشده، اعلام می‌شه…» همان وقتِ دور زدن توی آسمان به سینا گفته بودم: «باور کن هواپیما داره دور می‌زنه.»