شهریور ۱۳۹۶

ظاهرا همه‌ی روایت داستان درباره‌ی همین قول است، می‌نویسد: می‌توانم همان‌طور که قول داده‌ام، دهانم را بسته نگه دارم و از خود می‌پرسد که چی بشود؟ و احتمال می‌دهد که اگر نامه‌ای بنویسد و به دست خانم میرزایی برساند، مبهوت می‌ماند. راوی وانمود می‌کند او هرکس باشد از همه‌چیز باخبر است.

مرداد ۱۳۹۶

مینا باحرص ظرف‌ها را به هم کوبید. حتی از این فکر که فریبرز بدون ماشین سر کار رفته باشد هم عصبی می‌شد. انگار که گناه بزرگی مرتکب شده باشد. شیر آب را بست و دست‌هایش را خشک کرد. سه حبه قند به فلورا داد که به گوسفند بدهد و بچه‌ها را روانه کرد. سابقه نداشت فریبرز بدون ماشینش برود سر کار.

مرداد ۱۳۹۶

ریکو را از دوران کودکی‌مان می‌شناسم. در یک محله بزرگ شدیم، مدرسه‌هایمان یکی بود، مادرهایمان غروب‌ها با آهنگِ صدای مشابهی ما را به خانه صدا می‌زدند ولی برخلاف پدر من، پدر ریکو حین انجام آزمایشی در کارگاه زیرزمین خانه‌شان در انفجاری رفت هوا، ریکو هم همان‌جا بود و از آن به بعد به‌نوعی زخم خورده است.

تیر ۱۳۹۶

وقتی مصطفی جندی پشت میزش نشست، وقتی کامپیوتر را روشن کرد، وقتی برای خودش کمی کاپوچینو آماده کرد، وقتی سیگاری آتش زد، وقتی ترانه‌ای از فیروز با صدای ملایم پخش کرد و وقتی به مونیتور زل زد، احساسش این بود که اثر فوق‌العاده‌ای خواهد نوشت.

تیر ۱۳۹۶

هر روز، جلوی خانه‌ی چهل پنجاه نفر را می‌دید. بعضی‌ها در را کامل باز می‌کردند و مرتضی می‌توانست در یک نظر تمام آشپزخانه یا هالشان را ببیند: مبل‌های استیلی که معمولا کسی رویشان ولو بود، تلویزیون‌های پت و پهنی که همیشه روی شبكه‌های خارجی بودند و پرده‌های ضخیم و چندلایه‌ای که تمام نور خانه را می‌گرفتند.

تیر ۱۳۹۶

پس همه‌اش همین بود. بازگشت من به خانه. چه انتظاری داشتم؟ کل دهکده بیاید به استقبال دختر گمشده‌ای که بالاخره به خانه برگشته؟ چند وقت گذشته بود؟ چهل سال؟ باید چهل سالی شده باشد. عجیب حساب زمان را از دست دادم.

خرداد ۱۳۹۶

در طول ده سالی که ازدواج کرده بودند، گاهی پیش می‌آمد که در مورد این موضوع حرف بزنند؛ اینکه کدامشان ممکن است زودتر بمیرد. کاویتا همیشه تاکید کرده بود که می‌خواهد زودتر برود و نمی‌تواند رنج زندگی بدون ویناد را تحمل کند اما دروغ می‌گفت. می‌دانست که بدون او هم به خوبی از پس همه‌چیز برمی‌آید، حتی شاید بهتر از وقتی که او هست.

خرداد ۱۳۹۶

حدودا چهل سالی داشت. بارانی مشکی پوشیده‌ بود و عینک زده بود. قیافه‌اش نسبتا زشت و بدترکیب بود، نه جذابیتی داشت نه هیچ چیز خاصی. فروشنده خم شد تا تکه گوشت ایتالیایی را که رنگ قرمزش به کبودی می‌زد بردارد؛ از پشت ویترین خشم تلخ در نگاهش را دیدم.

تیر ۱۳۹۶

حلقه‌اش را روی کاشی ترک‌خورده گذاشت، کنار دایره‌های صورتی منجمد از شره‌ی صابون مایع. دست‌ها را برد زیر شیر آب. لوله لرزید و هوا بافشار بیرون زد. آبی نیامد. دختری پشت پرده گفت: «کف سالن می‌خوابم. بار ندارم که. » مامور گفت: « به داداشت دیروز گفتم چهاروده دیقه نرسی قطار نداریم تا فردا.»

تیر ۱۳۹۶

زندگی خانوادگی ما ساعت هفت و سی‌وپنج دقیقه‌ی بعدازظهر روز هشت ژوئن سال ۱۹۹۰ یعنی روز جمعه هجده خرداد سال ۱۳۶۹ از هم پاشید. وقتی که در دقیقه‌ی هشتادویک بازی افتتاحیه‌ی جام‌جهانی ایتالیا، روژه میلا بازیکن کامرون وارد زمین ورزشگاه سن‌سيروی شهر میلان شد تا مقابل تیم آرژانتین بازی کند.