بهمن ۱۳۹۵

امروز شنبه است. منم و آقای عبدی و دو تا پسرهای خوبم؛ دو سرباز که مسئول بلیت‌اند. هنوز خبری نیست. صبح تا حالا سرجمع ده تا بازدیدکننده نداشته‌ایم؛ عوضش دیشب قیامت بود مدام باید می‌نشستم دم درِ سلولی یا روی پله‌ی آهنی، تا خانم‌ها و آقایان و بچه‌های بازیگوش جمع شوند دو کلمه حرف بزنم و بازدید را ادامه بدهیم.

دی ۱۳۹۵

این صحنه –یعنی خودش و مادرش روی همین صندلی‌ با همین حالت نگاه مادر– روزهای کودکستان را به خاطرش آورد که برمی‌گشت خانه و پدر و مادرش پشت میز آشپزخانه، همین سوال را ازش می‌کردند. همیشه هم شانه می‌انداخت بالا و چیزی نمی‌گفت اما بعضی وقت‌ها واقعا فکر می‌کرد که نکند مامان و بابایش کل روز پشت میز منتظر او می‌نشینند و فقط راجع به او حرف می‌زنند.

دی ۱۳۹۵

توي اين مدت کوتاهی كه اين‌طرف‌ها ماهيگيري مي‌كردم، نشده بود اين موقع شب چيزي به قلابم نيفتد. زل زده بودم به آبِ صافِ دریاچه که صداي ‌موتورسيكلتي‌ را از دور شنيدم‌. برگشتم. چراغش‌ تمام تپه‌ي نزدیک جاده را روشن كرده بود. همين ‌كه‌ رسید چندمتريِ‌ ماشين‌ِ من، چراغش‌ خاموش‌ شد و نگه‌ داشت‌. توي‌ آن‌ تاريكي‌ معلوم‌ نبود چند نفرند.

دی ۱۳۹۵

جوابش را نمی‌دهم چون به‌نظرم می‌رسد باید منتظر ادامه‌ی جمله‌اش بمانم. با من سر یک میز نشسته و با قیافه‌ای مشکوک لیوان نوشیدنی‌اش را وارسی می‌کند. پیشخدمت بادقت به ما نگاه می‌کند. در این مکان باشکوه که در خیابان گراند پِلَس بروکسل و روبه‌روی رستوران خانه‌ی قو واقع شده، ما یک گروه سه‌نفره هستیم که فقط روی همین موضوع متوقف شده که «بلژیک حقیقتا مملکت سوررئالیسم است».

آذر ۱۳۹۵

مردم شهر در حال ناپدید شدن‌اند. مجبورند به سمت شرق بروند. مردم هنگام انفجارهای شبانه به بخار خون بدل می‌شوند. خوش‌شانسیم که صرب‌ها برج تلویزیونی را منفجر می‌کنند، که نمی‌توانیم اخبار را بگیریم و تصاویری را ببینیم که باقی اروپا نظاره می‌کند و نادیده می‌گیرد.

آذر ۱۳۹۵

حالا حسن شیر به سن خاطرخواهی هم رسیده بود و دلش پیش دختری بود به اسم زعفران. زعفران کنیز صراف‌خان بود. آن وقت‌ها در اصفهان کنیز زیاد بود. همه‌رقم بودند. سفید، کشمشی، برزنگی. ترکمن، کرد، گرجی، قفقازی. زعفران قفقازی بود. حسن شیر گلویش پیش زعفران گیر کرده بود. زود هم باید می‌جنبید چون آن وقت‌ها حساب و کتاب نداشت؛ یکهو می‌دیدی صاحب‌منصبی حاکمی چیزی از کنیز یک نفر خوشش می‌آمد و دیگر هیچ.

آذر ۱۳۹۵

اسم زن جوان لوئیز است، لوئیز وِرن. گرون دوست دارد اعضای جوان تیمش را به اسم کوچک صدا بزند اما می‌داند بهتر است این کار را نکند. این کار پیوندی عاطفی میان‌شان ایجاد می‌کند که درست نیست. لوئیز محقق جوانی است که تقریبا دو سال پیش به تیم او ملحق شد. وقتی پرونده‌ی او را برای گرون فرستادند، گفته بودند لوئیز فوق‌العاده است. واقعا هم همین‌طور بود.

آذر ۱۳۹۵

سه ماه می‌شد با بابا حرف نزده بودم. گوشی را که برداشت گفتم دارم می‌آیم اصفهان. گفت: «زود خبرت کردن، فردا می‌خواستم این‌جا رو رنگ کنم.» خیالم راحت شد. آدم پماد و پانسمان و زیر عوض کردن نبودم. گفتم: «می‌خواستی تو این پونزده سال می‌کردی.» گفت: «برو دم خونه‌ي عموت، اون سنگ کابینت رو بیار.» تِقی گوشی را گذاشت. گفتم هر گندی زده توی آشپزخانه زده و حتما تریاکی شده.

آذر ۱۳۹۵

حالا ديگر بلد شده کراوات ببندد اما چیزهای دیگری هست که هرگز یاد نگرفته. مثلا بلد نیست شیر آبی را که چکه می‌کند تعمير کند، يا نمی‌تواند توري پنجره‌ها را عوض کند یا زنجیر چرخ ببندد. چرا؟ چون در بچگي پدرش را از دست داده؟ من در خانه‌ای بزرگ شده‌ام که هميشه فکر می‌کرده‌ام مسئولیت این کارها با مردها است، حالا احساس می‌کنم رودست خورده‌ام. حالا یا خودم با بدخلقی این کارها را انجام می‌دهم یا زنگ می‌زنم به کسی تا برايم انجام دهد.

آبان ۱۳۹۵

ساعت دوازده‌ونیم بود و داشتم برای خودم می‌رفتم. با نود تا سرعت. هوا حتی توی شب هم دم داشت و گرم بود. کولر را روشن کرده بودم و شیشه‌ها را کشیده بودم بالا. حالم خوب نبود. دلم می‌خواست فقط زودتر برسیم درمانگاه تا بعد بتوانم بروم خانه و بخوابم. برای همین در خط سرعت بودم. از آینه دیدم که ماشینی با سرعت خیلی زیاد نزدیک می‌شود. بین دو خط حرکت می‌کرد و از وسط ماشین‌ها رد می‌شد. بعد، از آینه دیدم که دو بار برایم چراغ زد.