اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

خودش را تا کوچک‌ترین نقطه‌ضعفش می‌شناخت و این جنایت را طوری طراحی کرده بود که تمام ضعف‌های طبیعتش جای خطای خودشان را داشته باشند. شب‌های بی‌خوابی، امواج ترس، حتی پشیمانی گاه‌به‌گاه را که فقط با اندیشیدن به ارزش پول‌ دزدیده‌شده می‌شد دور کرد، در نظر گرفته بود.

بهمن ۱۳۹۶

هیچ‌وقت آدم بدبینی نبود. ساده بود، مهربان، آماده‌ی خدمت، بخشنده و کاری. هیچ‌کس ازش بدی ندیده بود. حتی شرط‌بندی نمی‌کرد. به ماهیگیری نمی‌رفت. فوتبال دوست نداشت. نه، سرش گرمِ خانه‌‌اش، زنش و کلکسیون کارت‌پستال‌هایش بود. مشروب نمی‌خورد. در جوانی سیگار کشیده بود ولی دیگر سال‌ها بود به سیگار لب نزده بود.

بهمن ۱۳۹۶

با داستان دشمن‌ها از چخوف شروع کردم، چون شخصیت اصلی داستان پزشک است و در یک موقعیت حاد که انتخاب میان احساس و وظیفه است، قرار می‌گیرد. تحت تاثیر قرار گرفتند. دوست داشتم مرگ ایوان ایلیچ از تولستوی را بخوانم اما با حجمی که داشت، حداقل دو جلسه را به خودش اختصاص می‌داد.

بهمن ۱۳۹۶

آن‌‌ زمان‌ در‌ یک‌ دوره‌ی‌ آموزشی‌ هنر دراماتیک‌ شرکت می‌کردم‌. از بین‌ همه‌ی‌ شاگردان‌ مدرسه‌ی‌ ماریوو، حالا هیچ‌‌کدام‌‌شان‌ در نمایش‌ کاره‌ای نیست، جز پسر تنومندی‌ که‌ بوبول‌ صدایش‌ می‌کردیم‌. اغلب‌ او را در تلویزیون‌ و روی‌ صحنه‌های‌ تئاتر می‌بینم‌. دیگر موی‌ زیادی‌ برایش‌ نمانده‌ اما قیافه‌اش‌ تغییری‌ نکرده‌‌: همان‌ بوبول‌ است‌ که‌ می‌شناختم‌.

بهمن ۱۳۹۶

کلماتی که از آن‌طرف خط می‌شنید، گنگ و نامفهوم بود. انگار دست خانم روی دهنی گوشی بود. نفس عمیقی کشید و یاد ماسک روی صورتش افتاد، گوشی را بیخ گوش راستش گذاشت و کش ماسک را دودستی گرفت و کشید و انداخت زیر چانه‌اش. منتظر شد که خانم مدیر دوباره حرف‌های صبح را تکرار کند.

بهمن ۱۳۹۶

زمان برگزاری تور دو فرانس، اگر هوا مساعد بود، می‌نشستند تا فینال را ببینند. هوای خنک و مطبوعی آشپزخانه را پر کرده بود. کرکره‌های پنجره پایین بودند. اول فقط شیارها و روزنه‌هایی از سایه معلوم بود كه از نور سپیده‌ی صبح که همه‌چیز را در اطراف آن خانه‌ی بزرگ گرفته بود محروم بودند.

دی ۱۳۹۶

مرد دشداشه‌پوش متوجه دست‌دست کردنم شده. نی قلیان را می‌گیرد طرفم و می‌گوید: «زل به چی شدی؟ خو بیو بشین یه گوشه» و بعد چشمم نی قلیان را دنبال می‌کند که می‌چرخاند به طرف میزک‌ها. از زیر طاقی نازک رد می‌شوم و دورترین جا را انتخاب می‌کنم. می‌نشینم روی یکی از چهارپایه‌ها. زمان هیولا است، انگار همین دیروز بود كه با هم آمده بودیم اینجا.

دی ۱۳۹۶

طوری که انگار نیرویی او را با خود می‌کشید به طرف همان راهی که آمده بود بازگشت. وقتی می‌خواست به سمت مغازه‌ی سوشی بپیچد، ناگهان در خیابان، سمت دیگر چهارراه، چشمش به یک دکه‌ی سوشی افتاد که روی پرده‌اش نام همان مغازه‌ی سوشی‌فروشی نقش بسته بود. سن‌کیچی با قدم‌های آهسته به آن سمت حرکت کرد.

دی ۱۳۹۶

دیری نگذشت که آقای ‌نانوا با دستیارانش از راه رسید. دارم سعی می‌کنم قضیه را بدون تاکید خاصی تعریف کنم چون از آقای ‌نانوا خوشم نمی‌آید و دلم می‌خواهد شهرت و محبوبیتش را کم‌اهمیت جلوه دهم اما ورودش از آن ورودها بود، در میان تشویق آرام مشتریان، ون جعبه‌مانند قرمزش را که شبیه فر اجاق‌گاز بود کنار جدول پارک کرد.

دی ۱۳۹۶

سر صبح از ترس این‌که هین‌هینی‌یه پوزش را یک‌ور کند بگوید «شماها تو ایران چقدر کیف می‌کنین، چقدر Lazy هستین، چقدر می‌خوابین» پا شده بودم رفته بودم نانوایی. بیست ‌سال بربری داغ آماده‌ام را تنهایی توی دفتر مدرسه خورده بودم حالا مجبور بودم از رودربایستی خواهرشوهر پنیر سرخ كنم و به املت فرنگی، ژامبون و مارچوبه و قارچ بزنم.