آذر ۱۳۹۵

سه ماه می‌شد با بابا حرف نزده بودم. گوشی را که برداشت گفتم دارم می‌آیم اصفهان. گفت: «زود خبرت کردن، فردا می‌خواستم این‌جا رو رنگ کنم.» خیالم راحت شد. آدم پماد و پانسمان و زیر عوض کردن نبودم. گفتم: «می‌خواستی تو این پونزده سال می‌کردی.» گفت: «برو دم خونه‌ي عموت، اون سنگ کابینت رو بیار.» تِقی گوشی را گذاشت. گفتم هر گندی زده توی آشپزخانه زده و حتما تریاکی شده.

آذر ۱۳۹۵

حالا ديگر بلد شده کراوات ببندد اما چیزهای دیگری هست که هرگز یاد نگرفته. مثلا بلد نیست شیر آبی را که چکه می‌کند تعمير کند، يا نمی‌تواند توري پنجره‌ها را عوض کند یا زنجیر چرخ ببندد. چرا؟ چون در بچگي پدرش را از دست داده؟ من در خانه‌ای بزرگ شده‌ام که هميشه فکر می‌کرده‌ام مسئولیت این کارها با مردها است، حالا احساس می‌کنم رودست خورده‌ام. حالا یا خودم با بدخلقی این کارها را انجام می‌دهم یا زنگ می‌زنم به کسی تا برايم انجام دهد.

آبان ۱۳۹۵

ساعت دوازده‌ونیم بود و داشتم برای خودم می‌رفتم. با نود تا سرعت. هوا حتی توی شب هم دم داشت و گرم بود. کولر را روشن کرده بودم و شیشه‌ها را کشیده بودم بالا. حالم خوب نبود. دلم می‌خواست فقط زودتر برسیم درمانگاه تا بعد بتوانم بروم خانه و بخوابم. برای همین در خط سرعت بودم. از آینه دیدم که ماشینی با سرعت خیلی زیاد نزدیک می‌شود. بین دو خط حرکت می‌کرد و از وسط ماشین‌ها رد می‌شد. بعد، از آینه دیدم که دو بار برایم چراغ زد.

آبان ۱۳۹۵

از سرِ بی‌کاری یکی از بروشورهای داروخانه را برداشته بودم و می‌خواندم. بالای نوشته‌ها عکس خانمِ باریکی بود که با چشم‌های بسته به ابرها نگاه می‌کرد و هوا را بو می‌کشید. دختربچه‌ی بوری روی گردنش نشسته بود و پیشانی‌ا‌ش را می‌بوسید. کنار دریا بودند و انگار قرار نبود پوست‌شان در آفتاب بسوزد.

آبان ۱۳۹۵

من اگر به دوردست‌ها گریخته‌ام، علتش ترس از دستگیری‌ نیست، راستش می‌ترسم توی خیابان او را ببینم و مجبور شوم از نگاهش فرار كنم و رو برگردانم. برایم سخت است. برای توتو هم، چون‌ ـ هرچه هم که پشت سرم برايش حرف زده باشندـ می‌دانم که دوستم دارد. آن‌ها واقعا رفتار من را چگونه براي او توضیح می‌دهند؟

آذر ۱۳۹۵

كفش‌ها، جعبه‌هاي چهل‌وچهار و چهل‌ودو، سي‌و‌هفت و سي‌ونه. به آن‌ها سلام مي‌كند. مي‌خندد و مي‌گويد: «سلام چيطورين خوش‌پاوا؟» و تندتر از قبل مي‌دود پشت ميز و مقوا را بيرون مي‌كشد. دفتر بزرگ را روي ميز مي‌گذارد. از زير ميز چكمه‌ي ساق‌بلند قهوه‌اي را بيرون مي‌آورد و دمپايي به‌پاكرده مي‌رود چكمه را مي‌گذارد وسط ويترين.

آبان ۱۳۹۵

وقتی داشت این‌ها را به من می‌گفت، هنوز چند دقیقه هم از آشنایی‌مان نگذشته بود. کمی قبل از این‌که دستم را بالا ببرم و زنگ در خانه‌اش را بزنم، زمانی که هنوز جلوی در نایستاده بودم و داشتم زیر درخت‌های بلوط بلند بلوار قدم می‌زدم و گاه‌گاهی پوسته‌ی خشک دانه‌ی بلوطی زیر پایم چرق‌چرق می‌شکست، از خودم پرسیدم که با او در مورد چه چيزي گپ بزنم.

آبان ۱۳۹۵

كاش تابستان بعدش نمي‌رفتيم. ما توي تهران برنامه زياد داشتيم، دوست و رفيق هم فتّ و فراوان. جشن پايان‌ترم مي‌گرفتيم و صفا. ولي آن سال امتحان آخر را که دادیم، فردايش شهر خودمان بوديم. چي داشت آن شهر خفه‌ي بي‌خاصيت كه وقت و بي‌وقت هوايش مي‌زد به سرمان؟ دست خودمان نبود. ولي آن روزها ولوله‌اي دیگر به سرمان افتاده بود كه به اين راحتي‌ها بيرون‌برو نبود.

مهر ۱۳۹۵

سر و کله‌ی هیولا در بدترین شب لائورا پیدا شد. زیر نور لامپ سقفی مشغول شمردن سوسک‌‌های مرده بود که خس‌خس خفه‌ای از داخل کمد به گوشش رسید. ترسید، چون فکر ‌کرد موش است، یا بدتر، يك‌جور حیوان موذی شهری که در میان بتون‌ها سخت‌جان شده و از زباله‌ها تغذیه کرده، از آن نوعی که می‌توانستند دیوارها را بجوند و خبرشان در صفحه‌ی اتفاقات عجیب روزنامه چاپ می‌شد.

مهر ۱۳۹۵

پشت در وا رفتم. چند وقتی بود که رفتار عطیه عوض شده بود. کمتر حرف می‌زد و بیشتر با لبخند محوی گوشه‌ي لبش زل می‌زد به جایی نامعلوم. به قول مامان سرش این‌جا دلش در جای دیگر شده بود. مدام نوار کاست این خواننده‌های به قول مامان مفنگی را می‌گذاشت به پخش صوت و باهاشان می‌خواند.