مرتضي نيك‌نهاد| از مجموعه‌ي رشت| 1395

آبان ۱۳۹۵

كاش تابستان بعدش نمي‌رفتيم. ما توي تهران برنامه زياد داشتيم، دوست و رفيق هم فتّ و فراوان. جشن پايان‌ترم مي‌گرفتيم و صفا. ولي آن سال امتحان آخر را که دادیم، فردايش شهر خودمان بوديم. چي داشت آن شهر خفه‌ي بي‌خاصيت كه وقت و بي‌وقت هوايش مي‌زد به سرمان؟ دست خودمان نبود. ولي آن روزها ولوله‌اي دیگر به سرمان افتاده بود كه به اين راحتي‌ها بيرون‌برو نبود.

Raoul Dufy | بخشی از اثر

آبان ۱۳۹۵

برلین زیباترین شهر دنیا است و ساکنانش بافرهنگ‌ترین مردم دنیا هستند. اگر یک نخود در این موضوع تردید داشتم چقدر مایه‌ی بیزاری می‌شد. مگر قیصر این‌جا زندگی نمی‌کند؟ اگر این‌جا بهترین جای دنیا نبود، مگر مجبور بود این‌جا زندگی کند؟ یک روز شاهزاده‌ها را سوار درشکه‌ی روبازشان دیدم. خیلی قشنگ‌اند.

محمد غزالي| خود نگاره| 1383

مهر ۱۳۹۵

شهرام کیسه‌ی نان را که از من گرفت، با آن ته‌لهجه‌ی جنوبی‌اش طوری که کسی نشنود گفت: «تو بگو… بریم روبه‌روی دانشگاه.» سری تکان می‌دهم. می‌رویم بالا. می‌گویم: «ما داریم می‌ریم روبه‌روی دانشگاه قدم بزنیم.» زن‌ها می‌گویند: «این وقت شب؟ شب دوم عید؟ اون هم تو این بارون؟»

مهر ۱۳۹۵

یک چنین شب‌هایی بود که مردآزما پیدا شد. مثل یک بلای ناگهانی. اول که خبرش را آوردند همه خیلی ترسیدیم و هرکس به قدر عقل و تجربه‌اش راه چاره‌ای می‌جست ولی پیش از هر چیز همه دل‌شان می‌خواست با چشم‌های خودشان او را ببینند. مثل همان دوازده نفر آبیاری که شب اول او را دیده بودند و نشانی‌هایی که می‌دادند کاملا مثل هم بود.

Cheryle St. Onge

مهر ۱۳۹۵

زبان پروانه‌ها خرطومی مارپیچی است مثل فنر ساعت. وقتی پروانه مجذوب گلی می‌شود خرطومش را باز می‌کند و آن را برای مکیدن در کاسه‌ی گل فرو می‌کند. وقتی انگشت مرطوب‌تان را توی قوطی شکر فرو می‌برید مگر نه این‌که شیرینی را در دهان‌تان حس می‌کنید انگار نوک انگشت نوک زبان‌تان باشد؟ زبان پروانه هم همین‌طور است.

محسن زارع | از مجموعه‌ي مجال استتار (براساس عكسي از بهرام محمدي فر) | 1394

مهر ۱۳۹۵

ما چند نفر، بازماندگان گردانی بودیم که سال‌ها پیش توی این رمل‌ها جنگیده بودیم و حالا دسته‌جمعی آمده بودیم تا شاید بتوانیم کانالی را که در آن سه شبانه‌روز مقاومت کرده بودیم، پیدا کنیم. شب عملیات، پس از چهارده کیلومتر راهپیمایی در میان تپه‌های شنی و رملی، وقتی توی تنگنا قرار گرفتیم، پناه بردیم به کانالی که کم‌کم به نام گردان‌مان مشهور شد.

Getty Image

شهریور ۱۳۹۵

هنوز به پايين پله‌ها نرسيده بودند كه دستيار نظافتچي را ديد که از پله‌ها بالا مي‌رفت و خدا مي‌داند داشت با انگشت‌هايش چه حساب و كتابي مي‌كرد. دستیار دست نظافتچي را گرفت و او بدون آنكه اصلا حواسش به عوض شدن مسير باشد، همراه سه نفر ديگر براي پيدا كردن گاو از ساختمان بيرون رفت.

Robert Polidor |بخشی از اثر

مرداد ۱۳۹۵

همیشه می‌گفت: «مراقب چایی‌تون باشین پدر» و او بدون اینکه سرش را از بشقاب بلند کند ‌می‌گفت: «متشکرم، لطف کردی.» بعد از غذا کمی می‌نشست و در حالی که چکمه‌هایش را با هر دو دست گرفته بود، بادقت به کف‌شان نگاه می‌کرد و گاهی هم سری تکان می‌داد.

ناصر بخشي| بخشی از اثر

شهریور ۱۳۹۵

آن‌قدر كه او از داشتن ما پشيمان و آزرده بود، من و فرهاد از خودمان دلخور نبوديم. وقتي مادری اين‌طور درباره‌ی بچه‌هایش حرف مي‌زند، كي می‌تواند درک کند چه غصه‌‌ی بزرگی توی دلش دارد؟ مامان با اين حرف‌ چشمش را روی سهمی که در زندگی ما داشت می‌بست و بدبختي‌ها را گردن سرنوشت می‌انداخت.

Alfredo Pini| بخشي از اثر

شهریور ۱۳۹۵

پیرمرد از خیر فروکش کردن درد می‌گذرد و به هول دادن موتورسیکلت ادامه می‌دهد. پیراهن بلند، روی شلوار نخی؛ ریشی اندازه‌ی دانه‌ی ‌جو و موی سری هم‌رنگ و قد برنج دانه‌بلند؛ تصویر همیشگی حاج ناصر فرهمند است.