مهر ۱۳۹۶

ببینید، من می‌توانستم سر تا ته زندگی‌ام را برایتان تعریف کنم. توی این زندگی خیلی چیزهای جالب اتفاق افتاده اما همچو کاری وقت می‌خواهد، روحیه می‌خواهد، کاغذ می‌خواهد و من فعلا فقط کاغذش را دارم. روحیه‌ام که پاک خراب است، وقت هم که انگار چراغ دم صبح. تا چشم به هم بزنی فردا شده و آفتاب درآمده.

مهر ۱۳۹۶

نازی از روی کمد کوچک کنار تخت، لیوان خالی چای را بر‌می‌دارد و می‌رود کنج روبه‌رو زیر تلویزیون، دمِ روشویی. انگار توی خانه‌ی خودمان پذیرایی می‌کند. چایی می‌ریزد، شیرینی می‌گرداند و ظرف می‌شورد. وقتی ملاقاتی ندارم، روی صندلی تاشوی کنار تختم می‌نشیند و می‌رود توی فکر و یکهو می‌گوید: «درد نداری؟»

پرستار پرسید: «با کی اومدی این‌جا؟» مرد گفت: «هیشکی. خودم پیاده اومدم. همه‌ش سه خیابون راهه.» پرستار بادقت نگاهش کرد. «بهتره بخوابونیمت رو تخت.» مرد گفت: «باشه، من همیشه آماده‌ی این کارا هستم.» پرستار باز هم بادقت به صورتش نگاه کرد. پرسید: «اون یکی چشمت شیشه‌ایه؟» مرد گفت: «مصنوعیه. پلاستیکیه، یا یه همچو چیزی.»

مهر ۱۳۹۶

معلوم بود در جوانی بسیار خوش‌قیافه‌ بوده، مثل ستاره‌های سینما. سرش را از روی روزنامه بلند نکرد اما معلوم بود می‌داند کسی او را زیر نظر دارد. مردی که زمانی مثل او خوش‌قیافه بوده باشد خوب می‌فهمد کِی زیر نگاه مردم است. چنان اعتمادبه‌نفس داشت که انگار این‌همه موی روی سرش، همه، مال خودش بود.

مهر ۱۳۹۶

یکی از کارمندان بانک دستش را که هنوز بالای سرش نگه داشته بود تکان داد. گفت: «من گروگان می‌شم.» سارق گفت: «تو که الانشم گروگانی.» زن گفت: «پس همه برن بشینن تو خزانه. اون‌جا هیچ راهی واسه زنگ‌ زدن و کمک‌ خواستن نیست، یه در سنگین آهنی هم داره. این‌جوری دیگه کسی نیست این‌جا رو به هم بریزه. منم به همه‌چی دسترسی دارم.» نقشه‌ی خوبی بود.

مهر ۱۳۹۶

من خودم می‌دونم چقدر دمغم. می‌دونم گاهی گوشه‌گیر می‌شم. می‌دونم چقدر سخته این‌جور وقت‌ها کنارم باشن، خب؟ باشه؟ ولی این‌که هر دفعه که دمغ و گوشه‌گیر می‌شم تو فکر می‌کنی دارم ولت می‌کنم و زمینه‌چینی می‌کنم که ولت کنم، اینو دیگه نمی‌تونم تحمل کنم.

مهر ۱۳۹۶

روز‌های اول جنگ، اسماعیل شال و کلاه کرد و رفت توی کوچه‌های خرمشهر برای همیشه گم شد. حالا آسیه به دنبال ردی و خبری از اسماعیل، از صبح موج رادیو را می‌چرخاند روی هرچه کانال فارسی‌زبان بود. رادیوی خودمان، بی‌بی‌سی، رادیو بغداد، رادیو کویت… تا وقتی که صدای سوت ممتد می‌شنید.

شهریور ۱۳۹۶

پیچیدم توی جاده. دو طرف خیابان خانه‌ها بودند و گاهی هم آپارتمانی تک یا مغازه‌ای. توی نقشه‌ای که دستم بود این قسمت‌ها نیامده بود. نقشه از چهارراه شروع می‌شد. این هم باید درست می‌شد. بعدتر توی اداره خواستم که نقشه‌‌های کامل‌تری بدهند یا نقشه‌ی جداگانه از شهر بلکه آدم این‌طور گیج و گم نشود اما چه کسی اهمیت می‌دهد؟

شهریور ۱۳۹۶

تصورش را بکنید درست در همان ورشو، که از لج مایِ همسایه که هنوز روی غرور خودمان ایستاده‌ایم، به ناتو پیوست، کنفرانس هیجان‌انگیزی برگزار شود پر از نویسندگان و روزنامه‌نگاران مختلف از همه‌ی کشورهای سابقا مال ما؛ از آلبانی تا استونی و مجارستان و رومانی و چک و همان اوکراینی‌ها و بلاروسی‌هایی که حالا عنوان اروپایی را یدک می‌کشند.

مهر ۱۳۹۶

افسوس می‌خورد چرا به جای فلسفه مدیریت صنعتی یا پزشکی نخوانده. یا هر رشته‌ی دیگری که با واقعیت قاطع و عقلانی سر و کار دارد. فلسفه او را وارد دنیای مجهولات می‌کرد و ایکس از هرچه مجهول بود وحشت داشت اما کنجکاوی علمی‌فلسفی رهایش نمی‌کرد. آیا زندگی بعد از مرگ ادامه دارد؟ آیا فرازمینی‌ها وجود دارند؟ آیا دنیای دیگری در جوار این دنیا هست؟ به دنبال پاسخ به این پرسش‌ها می‌رفت و گیج می‌شد.