مرداد ۱۳۹۶

اوستا بیرون از مغازه‌اش با موبایل گپ می‌زد. دسته‌ای آچار به کمرش بسته بود. سیگار می‌کشید و با موبایلش گپ می‌زد. شاه عصمت‌الله باز روی دو پا نشست. انگشتانش را از بین پره‌ها و قاب زنجیر دوچرخه‌اش عبور داد و سعی کرد زنجیر را به جای اولش برگرداند. اوستا دم در تعمیرگاه دست‌هایش را به هم مالید گفت: «برفش تهران می‌آید، سرمایش قم.»

مرداد ۱۳۹۶

ازه توی پاییز درخت‌های ولیعصر بالایی‌ها زودتر از پایینی‌ها زرد می‌شوند. حالا چرا هرچه اتوبوس می‌رفت، درخت‌ها زردتر می‌شدند. به دلم افتاد نکند اشتباه سوارم کرده باشند. یک دختری ایستاده بود جلوی من. دو تا سیم تو گوشش بود. سرش هم توی گوشی‌اش بود. اتوبوس که ترمز می‌گرفت، هی می‌رفت، هی می‌آمد. گفتم نکند خراب بشود روی من.

مرداد ۱۳۹۶

الان چهل سال است در آلمان زندگی می‌کنم و چهل‌ سال است از سالاد ماکارونی‌ بدم می‌آید. در دمشق وقتی‌ کسی دعوتت می‌کند، تمام روز گرسنگی می‌کشی چون می‌دانی که آزمون سختی پیش رو داری. این‌که بگویی غذا خیلی‌ خوشمزه بود کافی‌ نیست، برای ثابت کردنش باید یک کوه غذا را به‌زحمت ببلعی.

مرداد ۱۳۹۶

زن با خودش فکر کرد طبیعت که فقط دشتی وسیع، تکه‌ای جنگل، دهکده‌ای، آسیابی بادی در خط افق، شیارهای مزرعه‌ای و جاده‌ای پردرخت نیست. طبیعت انعکاس نور روی برگ‌های جوان، سایه‌ی درخت‌ها روی جاده و ابرهایی که در آسمان در حرکت‌اند هم هست.

شهریور ۱۳۹۶

ظاهرا همه‌ی روایت داستان درباره‌ی همین قول است، می‌نویسد: می‌توانم همان‌طور که قول داده‌ام، دهانم را بسته نگه دارم و از خود می‌پرسد که چی بشود؟ و احتمال می‌دهد که اگر نامه‌ای بنویسد و به دست خانم میرزایی برساند، مبهوت می‌ماند. راوی وانمود می‌کند او هرکس باشد از همه‌چیز باخبر است.

مرداد ۱۳۹۶

مینا باحرص ظرف‌ها را به هم کوبید. حتی از این فکر که فریبرز بدون ماشین سر کار رفته باشد هم عصبی می‌شد. انگار که گناه بزرگی مرتکب شده باشد. شیر آب را بست و دست‌هایش را خشک کرد. سه حبه قند به فلورا داد که به گوسفند بدهد و بچه‌ها را روانه کرد. سابقه نداشت فریبرز بدون ماشینش برود سر کار.

مرداد ۱۳۹۶

ریکو را از دوران کودکی‌مان می‌شناسم. در یک محله بزرگ شدیم، مدرسه‌هایمان یکی بود، مادرهایمان غروب‌ها با آهنگِ صدای مشابهی ما را به خانه صدا می‌زدند ولی برخلاف پدر من، پدر ریکو حین انجام آزمایشی در کارگاه زیرزمین خانه‌شان در انفجاری رفت هوا، ریکو هم همان‌جا بود و از آن به بعد به‌نوعی زخم خورده است.

تیر ۱۳۹۶

وقتی مصطفی جندی پشت میزش نشست، وقتی کامپیوتر را روشن کرد، وقتی برای خودش کمی کاپوچینو آماده کرد، وقتی سیگاری آتش زد، وقتی ترانه‌ای از فیروز با صدای ملایم پخش کرد و وقتی به مونیتور زل زد، احساسش این بود که اثر فوق‌العاده‌ای خواهد نوشت.

تیر ۱۳۹۶

هر روز، جلوی خانه‌ی چهل پنجاه نفر را می‌دید. بعضی‌ها در را کامل باز می‌کردند و مرتضی می‌توانست در یک نظر تمام آشپزخانه یا هالشان را ببیند: مبل‌های استیلی که معمولا کسی رویشان ولو بود، تلویزیون‌های پت و پهنی که همیشه روی شبكه‌های خارجی بودند و پرده‌های ضخیم و چندلایه‌ای که تمام نور خانه را می‌گرفتند.

تیر ۱۳۹۶

پس همه‌اش همین بود. بازگشت من به خانه. چه انتظاری داشتم؟ کل دهکده بیاید به استقبال دختر گمشده‌ای که بالاخره به خانه برگشته؟ چند وقت گذشته بود؟ چهل سال؟ باید چهل سالی شده باشد. عجیب حساب زمان را از دست دادم.