تیر ۱۳۹۶

هر روز، جلوی خانه‌ی چهل پنجاه نفر را می‌دید. بعضی‌ها در را کامل باز می‌کردند و مرتضی می‌توانست در یک نظر تمام آشپزخانه یا هالشان را ببیند: مبل‌های استیلی که معمولا کسی رویشان ولو بود، تلویزیون‌های پت و پهنی که همیشه روی شبكه‌های خارجی بودند و پرده‌های ضخیم و چندلایه‌ای که تمام نور خانه را می‌گرفتند.

تیر ۱۳۹۶

پس همه‌اش همین بود. بازگشت من به خانه. چه انتظاری داشتم؟ کل دهکده بیاید به استقبال دختر گمشده‌ای که بالاخره به خانه برگشته؟ چند وقت گذشته بود؟ چهل سال؟ باید چهل سالی شده باشد. عجیب حساب زمان را از دست دادم.

خرداد ۱۳۹۶

در طول ده سالی که ازدواج کرده بودند، گاهی پیش می‌آمد که در مورد این موضوع حرف بزنند؛ اینکه کدامشان ممکن است زودتر بمیرد. کاویتا همیشه تاکید کرده بود که می‌خواهد زودتر برود و نمی‌تواند رنج زندگی بدون ویناد را تحمل کند اما دروغ می‌گفت. می‌دانست که بدون او هم به خوبی از پس همه‌چیز برمی‌آید، حتی شاید بهتر از وقتی که او هست.

خرداد ۱۳۹۶

حدودا چهل سالی داشت. بارانی مشکی پوشیده‌ بود و عینک زده بود. قیافه‌اش نسبتا زشت و بدترکیب بود، نه جذابیتی داشت نه هیچ چیز خاصی. فروشنده خم شد تا تکه گوشت ایتالیایی را که رنگ قرمزش به کبودی می‌زد بردارد؛ از پشت ویترین خشم تلخ در نگاهش را دیدم.

تیر ۱۳۹۶

حلقه‌اش را روی کاشی ترک‌خورده گذاشت، کنار دایره‌های صورتی منجمد از شره‌ی صابون مایع. دست‌ها را برد زیر شیر آب. لوله لرزید و هوا بافشار بیرون زد. آبی نیامد. دختری پشت پرده گفت: «کف سالن می‌خوابم. بار ندارم که. » مامور گفت: « به داداشت دیروز گفتم چهاروده دیقه نرسی قطار نداریم تا فردا.»

تیر ۱۳۹۶

زندگی خانوادگی ما ساعت هفت و سی‌وپنج دقیقه‌ی بعدازظهر روز هشت ژوئن سال ۱۹۹۰ یعنی روز جمعه هجده خرداد سال ۱۳۶۹ از هم پاشید. وقتی که در دقیقه‌ی هشتادویک بازی افتتاحیه‌ی جام‌جهانی ایتالیا، روژه میلا بازیکن کامرون وارد زمین ورزشگاه سن‌سيروی شهر میلان شد تا مقابل تیم آرژانتین بازی کند.

خرداد ۱۳۹۶

آروین مرخصی ساعتی گرفته بود بیاید دکتر و برگردد. چند نوبت دیر رسیده بود. زن صندلی کنار در را نشان داد. نوبت هرکه بود، آن‌جا می‌نشست. زن با مریض‌ها نرمش داشت. بار چهارم یا پنجم آروین فهمید منشی نوبت‌ها را جابه‌جا می‌کند.

خرداد ۱۳۹۶

ولی پدرم هرچقدر هم که بی‌پول بود در تخیل هیچ کم نداشت. مرد باهوش و چیزدانی بود که خلق‌وخوی پرنشاطی هم داشت. مدرسه را تمام نکرده بود؛ سرنوشت او را در خواربارفروشی محقری محبوس کرده بود که در بین کالباس‌های دودی و سوسیس‌ها، شجاعانه حمله‌های هستی را خاموش می‌کرد.

خرداد ۱۳۹۶

لاشه‌ی کبک را گذاشتم روی سنگ. دوربین شکاری را از دستش گرفتم. دلم می‌خواست پیش از آن‌که نوذر دوباره دست‌به‌تفنگ شود، نشانه بگیرد و ماشه بچکاند. فرصت یک دلِ سیر زنده دیدنش را داشته باشم. آن رقص پای زیبا روی تخته‌سنگ کنار چشمه. آن کج کردن سر و کشیدن گردن رو به آبی که برقابرقش پشت پونه‌ها پیدا بود.

ارديبهشت ۱۳۹۶

در آن زمان پدرم حتما مرده بود دیگر. او ظاهرا به‌دفعات مرگ سراغش آمده بود اما هر بار چیزی شده بود كه ما در مردنش شك كنیم و به این نتیجه برسیم كه نه، زنده است. این شك و دودلی‌ها ارزش خودشان را داشتند. پدر با انتخاب مرگی قسطی ما را با مرگ تدریجی آشنا كرد.