آبان ۱۳۹۶

هرکسی از چیزی می‌ترسد. از این جمله بدیهی‌تر هم می‌شود؟! ولی ترس‌ها تومنی دوهزار فرق معامله‌شان است. مثلا مرگ یک بار است. مثل چَک خوردنِ نابهنگام از کسی است که یک کشیده به صورت شما بدهکار است. فرض کنید طرف گفته باشد هر وقت دلش خواست، ناغافل و بی‌هوا، طلبش را صاف خواهد کرد.

مهر ۱۳۹۶

همه‌چیز از همین‌جا شروع شد. آن اوایل که توی مدرسه، سر کلاس‌های درس مدام شیطنت می‌کردم و با بغل‌دستی و پشت سری و جلویی حرف می‌زدم، معلم‌ها پدرم را می‌خواستند و می‌گفتند این پسر خودش درسش خوب است و سریع مطلب را می‌گیرد اما شلوغ می‌کند و نمی‌گذارد بقیه‌ی بچه‌ها درس را بفهمند. می‌گفتند نصیحتش کنید. پدرم هم دعوایم می‌کرد، تشر می‌زد، توصیه می‌کرد، شعر می‌خواند، جریمه می‌کرد… مگر پسرش سربه‌راه شود.

شهریور ۱۳۹۶

از ثبت احوال که بیرون می‌آمدم حس بدی داشتم. از دست خودم ناراحت بودم. چند روز قسم می‌خوردم این خصلتم را اصلاح کنم. حالا باید دو ماهی منتظر شناسنامه می‌ماندم تا از زنجان صادر شود و بیاید؛ از استان محل تولدم. عین دو ماه را به قسم خوردن گذراندم تا این‌که رفتم و شناسنامه را گرفتم. یک ماه بعد از تحویل شناسنامه دوباره لازمش داشتم اما گمش کرده بودم.

شهریور ۱۳۹۶

قسمت شصت‌ونهم

«داستان‌های دیدنی» بخش ثابتی است در مجله داستان برای نمایش قصه‌های تصویری کامبیز درم‌بخش؛ قصه‌هایی کوتاه و ساده که روایتشان، تنها چند فریم طول می‌کشد و با این حال هر کدام چیزی کم از یک داستانک ندارد؛ شروع می‌شود، اوج می‌گیرد و غافلگیر می‌کند. نام صفحه، انتخاب خود درم‌بخش است.

مرداد ۱۳۹۶

قسمت شصت‌وهشتم

«داستان‌های دیدنی» بخش ثابتی است در مجله داستان برای نمایش قصه‌های تصویری کامبیز درم‌بخش؛ قصه‌هایی کوتاه و ساده که روایتشان، تنها چند فریم طول می‌کشد و با این حال هر کدام چیزی کم از یک داستانک ندارد؛ شروع می‌شود، اوج می‌گیرد و غافلگیر می‌کند. نام صفحه، انتخاب خود درم‌بخش است.

مرداد ۱۳۹۶

جروبحث وقتی در خانه اتفاق می‌افتد دچار وقفه‌ها و هجمه‌های راه‌وبیراه می‌شود. تلفن زنگ می‌زند. یکی باید برود سر کار و دیرش شده. بچه‌ها گرسنه‌اند و غذا می‌خواهند. گاهی هم یک طرف ماجرا وسط بحث می‌گوید: «تموم شد؟ فلان سریال الان شروع می‌شه.»

تیر ۱۳۹۶

سفر کردن با سه تا بچه وقتی یک کاروان را هم داری دنبال خودت می‌کشی کار زیاد راحتی نبود. حالا که فکرش را می‌کنم نباید بیشتر از پنجره‌های ماشین بچه می‌زاییدم. در واقع اگر آن موقع تجربه‌ی الان را داشتم، باید یک هفته بعد از مسافرت با آن‌ها، می‌رفتیم یک پورشه می‌خریدیم و بچه‌ها را کرایه می‌دادیم.