در جنگ هیچ امیدی نیست

بهمن ۱۳۹۳

قسمت هشتم

انگار یک چیزی دورادور میانه‌مان را پاک به‌هم زده و من نمی‌دانم چطور درستش کنم. دلم می‌خواهد درستش کنم. گاهی وقتی باهم حرف می‌زنیم احساس می‌کنم سفیر نیوزلندم که دارد استوارنامه‌اش را به حضور وزیر امور خارجه‌ی اروگوئه تقدیم می‌نماید. عجیب‌وغریب و رسمی است و هیچ ردی از صمیمیت ندارد.

به جای شماها چی دارم؟

آذر ۱۳۹۳

می‌توانی برای نفر بعدی که قصد خریدن نقاشی‌هایت را دارد، یک دوره‌ی کوتاه آموزشی «قدرشناسیِ هنر» برگزار کنی. بدین شرح: یک تیوب کوچک رنگ یک‌دلار، بوم نقاشی دودلار و حداقل دست‌مزد در این کشور ساعتی یک‌دلار و بیست‌وپنج‌سنت است. ملت امریکا هنوز این واقعیت ساده را که «نقاش باید برای خرید مصالح کارش پول خرج کنند» یاد نگرفته.

با عین و شین و قاف

دی ۱۳۹۳

قسمت هفتم

و اما کلاس «فرم داستان‌نویسی»ام همین‌جور دارد بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و قرار است به دو کلاس کوچک‌تر تقسیمش کنند (کلاس آ و ب؛ چیز دیگری هم مگر می‌شود؟) که به هرکدام دوساعت درهفته درس بدهم. درضمن، اسم درس را هم عوض کردم و از آن‌جا که من تنها استادی هستم که آن را درس می‌دهد، کسی اعتراضی نداشت.

شش‌تا شومینه

مهر ۱۳۹۳

ما يک خانه‌ي بزرگ در بارنستابل خريديم؛ دويست‌ساله و مشرف به تپه‌هاي سرسبز، کنار يک برکه‌ي آب سرد که ماهي هم دارد. با شش‌تا شومينه! احتمالا همان ماجراجويي مالي‌اي است که کار مرا خواهد ساخت، ولي اگر طاقت بياورم يک سياست‌مدار کهنه‌کار ديگر پا به عرصه‌ي وجود خواهد گذاشت.

دکتر سراغ نداری؟

شهریور ۱۳۹۳

قسمت سوم

من خل نشده‌ام، کارهای عجیب‌وغریب نمی‌کنم. دری‌وری هم نمی‌نویسم؛ فقط انگاری دیگر خیلی مهربان، به‌دردبخور و باانگیزه نیستم. پس رفیق خوبی باش- می‌دانم که هستی- و اگر کسی را می‌شناسی که می‌تواند با روان‌درمانی گره‌ای از کارم باز کند، به من خبر بده.

بیا پاپیون درست کنیم

مرداد ۱۳۹۳

نامه‌های ونه‌گات

از زمان آخرين ديدارمان تا الان، من به‌ترتیب، مهندس آموزش فنون نظامی، سرباز پیاده‌نظام، اسير جنگي در آلمان، دانشجوی ارشد انسان‌شناسی در شيكاگو، حوادث‌نویس در شيكاگو و كارمند روابط عمومي بوده‌ام. ( تو چطوری؟)