ارديبهشت ۱۳۹۶

اعتبار تا پنجم خرداد ۹۶

هفتادوسومين مسابقه‌ی داستان‌نویسی یک‌خطی

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

قسمت شصت‌وچهارم

«داستان‌های دیدنی» بخش ثابتی است در مجله داستان برای نمایش قصه‌های تصویری کامبیز درم‌بخش؛ قصه‌هایی کوتاه و ساده که روایتشان، تنها چند فریم طول می‌کشد و با این حال هر کدام چیزی کم از یک داستانک ندارد؛ شروع می‌شود، اوج می‌گیرد و غافلگیر می‌کند. نام صفحه، انتخاب خود درم‌بخش است.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

داستان امدادی

داستان‌ها اصولا انفرادی نوشته می‌شوند. ساختن یک جهان تازه با جزئیات و کاراکترهای خاص، معمولا کاری نیست که به سادگی بشود بین چند نفر تقسیمش کرد اما همین ویژگی، چالش جالبی پدید می‌آورد: آیا می‌توان داستانی را در حد فاصل دنیای انفرادی و تیمی پیش برد؟ آیا می‌شود داستان را امدادی نوشت؟ جواب این کنجکاوی، چیزی است که در ادامه می‌بینید.

بهمن ۱۳۹۵

قسمت شصت‌وسوم

«داستان‌های دیدنی» بخش ثابتی است در مجله داستان برای نمایش قصه‌های تصویری کامبیز درم‌بخش؛ قصه‌هایی کوتاه و ساده که روایتشان، تنها چند فریم طول می‌کشد و با این حال هر کدام چیزی کم از یک داستانک ندارد؛ شروع می‌شود، اوج می‌گیرد و غافلگیر می‌کند. نام صفحه، انتخاب خود درم‌بخش است.

بهمن ۱۳۹۵

خیلی‌ها به او گفته بودند که مادرش را توی خانه نگه ندارد اما او به حرف‌شان گوش نمی‌کرد؛ دکترش، کشیش کلیسا، شوهرش و خاله‌اش که گفته بود: «قبول کن اتل، جِنی دیگه هوش و حواس درست و حسابی نداره. خواهرمه و منم خیلی دوسش دارم ولی دارم بهت می‌گم آدم سالم به بچه‌هایی که واسه شکلات دمِ در اومدن، رب گوجه تعارف نمی‌کنه.»

دی ۱۳۹۵

قسمت شصت‌ودوم

«داستان‌های دیدنی» بخش ثابتی است در مجله داستان برای نمایش قصه‌های تصویری کامبیز درم‌بخش؛ قصه‌هایی کوتاه و ساده که روایتشان، تنها چند فریم طول می‌کشد و با این حال هر کدام چیزی کم از یک داستانک ندارد؛ شروع می‌شود، اوج می‌گیرد و غافلگیر می‌کند. نام صفحه، انتخاب خود درم‌بخش است.

دی ۱۳۹۵

رز تقریبا پنج سال است که دارد «مادرِ موزیکال» بازی می‌کند؛ بزرگ‌ترین بازی قرن بیستم بعد از لاتاری، با دو تا هشت بازیگر و چند تا قانون ساده. یک مادرِ بیوه را بردارید و این طرف و آن طرف بچرخانید تا وقتی كه کنار دخترش در فلوریدا آرام بگیرد. دخترِ ساکن فلوریدا چهار ماه فرصت دارد تا برادرش در شیکاگو را گول بزند که مادر را مدتی پیش خودش نگه دارد.

آذر ۱۳۹۵

يك روز كه سارا با مادرش تنها بود، تصميم گرفت يك بار ديگر براي مادرش توضيح بدهد كه چرا دلش مي‌خواهد بدون بچه بماند. گفت: «سعي كن درك كني مامان. من از بچه بدم نمي‌آد، خودم بچه نمي‌خوام. براي گريس خيلي هم خوبه، چون اصن مادر به دنيا اومده. ولي من نمي‌خوام توي خونه‌اي زندگي كنم كه همه‌ي سوراخ‌هاش در داره و همه‌ي درهاش قفل و وان حمومش پر از قايق و اردك پلاستيكيه. بچه‌دار شدن آدمو عوض مي‌كنه مامان و اين ترسناكه.