خرداد ۱۳۹۶

خاطرات يک مهندس عمران از جاده‌سازی در كشور كامرون

آدم فراموشکاری هستم و بیشتر اوقات مجبور می‌شوم برای برداشتن دسته کلید و عینک و کارت بانکی که جا گذاشته‌ام، از راه دوری به خانه برگردم. همین خصلتم داشت مرا از سفر به آفریقا محروم می‌کرد. کارت پرواز را گم کردم و خیلی دیر به هواپیمای در حال حرکت رسیدم.

خرداد ۱۳۹۶

روايتی از محبوس شدن معدنچيان شيليايی

هکتور توبار، روزنامه‌نگار برنده‌ی جایزه‌ی پولیتزر، قصه‌ی این روزها را جمع کرده و روايت مفصلی درباره‌ی زندگی شصت‌ونه‌روزه‌ی مردانی نوشته که فکر می‌کردند معدن تابوت آنها خواهد شد. کسانی که تمام آن روزها بارها خودشان را مردگانی در دل زمین تصور کردند اما با شنیدن صداهای غرش زمینی که آنها را بلعیده بود، با ته‌ماندهی امید به دیدن دوباره‌ی آسمان خودشان را زنده نگه داشتند.

تیر ۱۳۹۶

جهانگردی که كنيا و اوگاندا را رکاب زد

تفاوت از رنگ پوست شروع می‌شد و به فرهنگ و آداب و رسوم که می‌رسید، زاویه آنقدر باز می‌شد که انگار هیچ‌چیز در عالم نمی‌توانست ما را به آنها ربط دهد. قبیله‌ای سیاه‌پوست و بدوی که دور آتش حلقه زده‌اند، وردهایی را تکرار می‌کنند و هیچ از غریبه‌ها خوششان نمی‌آید.

خرداد ۱۳۹۶

وسايل جامانده از مهاجران غيرقانونی در مرزها

درست مثل یک مسافرت که این بار قرار است خیلی طولانی باشد؛ احتمالا مهاجران این‌طوری برای خودشان وسایل جمع می‌کنند. همه‌ی احتمال‌ها را در نظر می‌گیرند و با دقت و وسواس وسایل را جدا می‌کنند و توی ساک یا کوله می‌گذارند.

خرداد ۱۳۹۶

خاطرات بهياران مرکز نگهداری از بيماران اعصاب و روان مزمن

هنوز هم هر آدم تازه‌ای را می‌بیند، می‌کشدش کنار و آرام با سر پایین از او می‌پرسد: «می‌دونی این جمله یعنی چی؟» چیزی که می‌گوید عبارت بی‌معنایی شبیه به این است: «کُلمَژِتِه لو، دو لَه زیته لایتیشن.» بعدش هم دوباره می‌آید سراغ ما تا برای چندمین‌بار در آن روز باز هم از ما بپرسد.

خاطرات يك مبلغ از سفر به روستا در ماه رمضان

محل اعزام من روستای قنبری بود که هفتاد خانوار داشت. تا رسیدم یکراست رفتم به تنها مسجد روستا. مسجد بزرگ و خوبى بود و به‌جز نبود آب ‌لوله‌کشی برای حمام و دستشویی و نداشتن وسایل خنک‌کننده در ظل گرما، مشکل خاصی نداشت! با آن‌که دلم می‌خواست در مسجد بمانم اما یاد «خانه‌ی عالِم» افتادم.

ارديبهشت ۱۳۹۶

خاطرات يک قاضی و بازپرس ويژه‌ی قتل»

قاضی حسین اصغرزاده برای کسانی که خبرهای حوادث را دنبال می‌کنند چهره‌ی شناخته‌شده‌ای است. او که زمانی بازپرس ویژه‌ی قتل بوده، حالا یکی از قضات دادگاه کیفری شماره یک تهران است. دفتر کارش همیشه شلوغ است. متهم‌ها و وکیل‌ها و شاکی‌ها با پرونده‌های قطورشان می‌آیند و می‌روند.

ارديبهشت ۱۳۹۶

يک روز در يک آشپزخانه‌ی بزرگ

وسط آشپزخانه پر است از دیگ‌ها و تابه‌های عظیم‌الجثه. بالای دیگ‌ها و تابه‌ها هود بسیار بزرگی است و شیلنگ‌های آب بالای هر دیگ آویزان شده که هر وقت لازم باشد آب به دیگ اضافه شود. از هر دیگ و تابه یک بو بلند می‌شود و ترکیب‌شان بخاری جادوگرانه است که شانزده آشپز با روپوش‌های سفید یا زرشکی لای آن پنهان و پیدا می‌شوند.

چند قاب از ماسوله‌ی سال ۶۰

این عکس‌ها از شش سفرم به ماسوله در بهار و تابستان سال‌های ۶۰ تا ۶۳ است. چند سال پیش که دوباره برای عکاسی رفته بودم ماسوله خانمی مسن من را شناخت. آمد جلو و گفت: «یادت است چند سال پیش چند باری آمدی این‌جا؟ از شوهرم عکس گرفتی. عکسش را داری هنوز؟» همسرش فوت کرده بود.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

«خاطرات يک راننده‌ی کاميون»

راننده‌ها ساعت‌ها و بلكه روزها را در مكعبی آهنی به‌تنهایی می‌گذرانند. دلتنگ خانواده می‌شوند. خسته می‌شوند و از یك وقتی جاده‌ها را آن‌قدر رفته‌اند و آمده‌اند كه مثل كف دست‌شان می‌شناسند. راننده‌ها آدم‌های ساکت و کم‌حرفی‌اند. زندگی‌شان در تنهایی می‌گذرد و از آن‌جا که به سکوت خو گرفته‌اند راه یافتن به درون‌شان آسان نیست. اما کافی است کمی به زبان بیایند. آن‌وقت گوش دادن به آن‌ها شبیه پا گذاشتن در سفری جاده‌ای است.