ارديبهشت ۱۳۹۶

يک روز در يک آشپزخانه‌ی بزرگ

وسط آشپزخانه پر است از دیگ‌ها و تابه‌های عظیم‌الجثه. بالای دیگ‌ها و تابه‌ها هود بسیار بزرگی است و شیلنگ‌های آب بالای هر دیگ آویزان شده که هر وقت لازم باشد آب به دیگ اضافه شود. از هر دیگ و تابه یک بو بلند می‌شود و ترکیب‌شان بخاری جادوگرانه است که شانزده آشپز با روپوش‌های سفید یا زرشکی لای آن پنهان و پیدا می‌شوند.

چند قاب از ماسوله‌ی سال ۶۰

این عکس‌ها از شش سفرم به ماسوله در بهار و تابستان سال‌های ۶۰ تا ۶۳ است. چند سال پیش که دوباره برای عکاسی رفته بودم ماسوله خانمی مسن من را شناخت. آمد جلو و گفت: «یادت است چند سال پیش چند باری آمدی این‌جا؟ از شوهرم عکس گرفتی. عکسش را داری هنوز؟» همسرش فوت کرده بود.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

«خاطرات يک راننده‌ی کاميون»

راننده‌ها ساعت‌ها و بلكه روزها را در مكعبی آهنی به‌تنهایی می‌گذرانند. دلتنگ خانواده می‌شوند. خسته می‌شوند و از یك وقتی جاده‌ها را آن‌قدر رفته‌اند و آمده‌اند كه مثل كف دست‌شان می‌شناسند. راننده‌ها آدم‌های ساکت و کم‌حرفی‌اند. زندگی‌شان در تنهایی می‌گذرد و از آن‌جا که به سکوت خو گرفته‌اند راه یافتن به درون‌شان آسان نیست. اما کافی است کمی به زبان بیایند. آن‌وقت گوش دادن به آن‌ها شبیه پا گذاشتن در سفری جاده‌ای است.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

ماجراهای عجيب مردی که آسمان‌پيمايی می‌کند

شلپیگ بیست‌وپنج‌ساله در گروه نخبه‌ی کوچکی از مسافران که هدف‌شان دور زدن شرکت‌های هواپیمایی است، از بزرگ‌ترین ستارگان است. گروهی که اعضایش خود را رقیب هم می‌دانند و هدفی مشترک را دنبال می‌کنند، پرواز مجانی، تا جای ممکن، بدون گیر افتادن. در بیست سال گذشته، افراد این دسته‌ی عجیب را اینترنت کنار هم جمع کرده است.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

چند روايت از «باربند»

درست خاطرم نیست؛ این قضیه مربوط به زمانی است که آن پیکان دولوکس لاستیک دور سفید را خریده بودیم یا این‌كه هنوز همان پیکان داشبورد ترک‌خورده‌ی زوزه‌کشنده را داشتیم اما خوب یادم است که این برنامه چطور در تعطیلات نوروز آن سال اعصابم را به هم ریخته بود. آن موقع هنوز خانواده‌های کمی ماشین داشتند و در جاده‌های خلوت با همان پیکان له‌ولورده هم حس سلطان جاده‌ها به آدم دست می‌داد.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

سفر به شهرهایی با نام‌های عجیب

دنبال تصویر گشتم و فهمیدم نام این مکان جادویی پرپله ماچوپیچو است. واژه‌ی ماچوپیچو را صد باری برای خودم تکرار کردم. چنان سحری داشت که اولین جرقه‌ی نام مکان‌ها در ذهنم زده شد: من می‌خواستم به این ماچوپیچو با آن عنوان افسانه‌ای‌اش سفر کنم. از پله‌هایش بالا بروم، نفسم بند بیاید و از آن بالا جهان را نظاره کنم.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

نوروز در مزارشريف

افغانستان در دوران حکومت طالبان نوروز نداشت. طالبان به آن می‌گفتند آیین کافرانه. حالا بیشتر از پانزده سال است که از طالبان خبری نیست و نوروز در افغانستان جشن گرفته می‌شود. افغان‌ها هفت‌سین و لحظه‌ی تحویل سال ندارند اما لباس نو می‌پوشند و برای جشن‌های عیدانه به مکان‌های مذهبی شهر می‌روند.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

روايتی از آتش‌سوزی پالايشگاه نفت آبادان در مهر ۵۹»

آن روز هم در دلم ولوله‌ای بود. تا رسیدم شستم خبردار شد که پالایشگاه را دوباره هدف گرفته‌اند و این بار با تیراندازی، آتش‌سوزی شده است. فاصله‌ی پالایشگاه تا مقر بعثی‌ها به اندازه‌ی عرض یک خیابان چهارصدمتری بود. خیلی راحت می‌توانستیم ببینیم‌شان. دوچرخه را رها کردم و دویدم. دود غلیظی آسمان پالایشگاه را گرفته بود و هرچه بیشتر نزدیک می‌شدم، سرفه و سوزش چشمم بیشتر می‌شد.

بهمن ۱۳۹۵

خاطرات يک فارسی‌زبان در آلمان

اسمم را که می‌بیند امیر را می‌خواند، حسین را در دلش می‌خواند و با نگاهی متعجب که آخر این یارو بابانوئل مگر می‌داند یعنی چه، شعر و ترانه‌ي کریسمس مگر شنیده و از بر است، نگاهی به همکارش می‌اندازد. همکارش یک پسر جوان موبور تیپیکال آلمانی است. من جلویش سیاهپوست نیجری محسوب می‌شوم. بلند می‌شود جلو می‌آید و می‌گوید: «ما باید زبان شما را ارزیابی کنیم.»

بهمن ۱۳۹۵

روايتی از همسفر شدن با مال‌برها

توی ظل گرما و شرجی صبح آخرهاي زمستان جنوب، وقتی از قایق تندرویی که مرا از بندرعباس به اسکله‌ی قشم رسانده بود پیاده شدم، پراید تروتمیزی جلوی پایم ترمز زد و در عقب را باز کرد تا خنکی کولر روشنش وسوسه‌ام کند. سوار شدم. بوی نویی توی دماغم زد. هنوز مزه‌ی زیبایی خلیج زیر دندانم بود و قشم با آن خاک گیرا زیر پایم.