آذر ۱۳۹۵

خاطرات يک عکاس سيار سی‌وسه‌پل

تا پل بوده عکاس پل هم بوده، عکاس عکس‌های چاپی و فوری. پشت دسته‌ی قبض‌هایشان هم نوشته «فوتو شادی». زمستان‌ها دنبال آفتاب‌اند و تابستان‌ها دنبال سایه. آفتاب که جابه‌جا می‌شود و از این طرف پل می‌پرد آن طرف، آن‌ها هم تکانی به صندلی‌هایشان می‌دهند و سر می‌خورند و می‌روند به جای بعدی: «عکس فوری آقا؟ عکس بیگیرم ازدون؟ می‌خَين با سی‌وسه‌پل عکس داشته باشیند؟»

آبان ۱۳۹۵

چند مواجهه با خبر ربوده شدن امام موسی صدر

آخرين مواجهه با امام موسي صدر پيش از وقوع ربوده شدن انگار مقدمه‌اي است براي روشن‌تر شدن تصوير اتفاق اصلي. حسن حبيبي، سرشناس‌ترين معاون اول تاريخ جمهوري اسلامي، در آن دوران جوانی مبارز بود که آرمان‌ها و دغدغه‎هایش را نه در ایران که در فرانسه و دانشگاه دنبال می‌کرد و در اين مسير سید موسی صدر را پیدا کرده بود.

آبان ۱۳۹۵

تهران در شب یک شهر دیگر است با آدم‌هایی دیگر. انگار شهری ديگر در دل تهرانِ روشنِ شلوغِ آفتاب‌گرفته پنهان شده که به‌غایت زیبا و در عین حال خجالتی است و از شلوغی فرار می‌کند و فقط وقتی بیرون می‌آید که ماه درآمده باشد. در متن پيش ‌رو احسان عمادي شب تهران را روايت ‌مي‌كند در مواجهه با کسانی که به‌خاطر شغل‌شان باید شب را در شهر بگذرانند.

مهر ۱۳۹۵

لارا گیج شده بود. چرا خورخه خودش را شخصِ دیگری جا می‌زد؟ فکر کرد شاید دلش نمی‌خواهد کسی بفهمد که شغل دیگری دارد، آن هم این‌مدلی، با پیشبند خونی و کلاه سفید. جنت اصرار داشت که لارا اشتباه می‌کند اما لارا قانع نمی‌شد. پذیرفتن این‌که خورخه دارد نقش کس دیگری را بازی می‌کند برایش راحت‌تر از این بود که قبول کند ممکن است دو نفر این‌قدر شبیه هم باشند.

مهر ۱۳۹۵

چند روايت از «وضعيت قرمز»

روایت‌های آن روزها نشان می‌دهد وقتی جنگ به شهرها می‌رسد و بچه‌ها را درگیر می‌کند چه اثر تلخ و عمیقی از خود به جا می‌گذارد. اثری که رزمنده‌هایی که ازجان‌‌‌گذشته در جبهه‌ها می‌جنگیدند نگذاشتند بزرگ‌تر و ترسناک‌تر از این شود.

مهر ۱۳۹۵

روايت کوکب محمدزاده، سرپرستار بيمارستان گلستان اهواز از سال‌های جنگ

روایت پرستاران و پزشکان جنگ را کم نشنیده‌ایم. اما روایت کوکب محمدزاده از روایت‌های شنیده‌شده‌ی جنگ فاصله می‌گیرد. او با جنگ زندگی کرده. تمام آن هشت سال در یک‌قدمی جنگ سرکار رفته، بچه‌دار شده و خانه و زندگی‌اش را بارها زیر بمب و موشک و خمپاره‌های اهوازِ جنگ‌زده، به امید جایی امن‌تر جابه‌جا کرده است.

مهر ۱۳۹۵

چند قاب از كلاس‌های درس در شهرهای مختلف دنيا

فرقی ندارد عکس دسته‌جمعی کدام کلاس درس در کجای دنیا باشد و شاگردانش در چه سن و سالي؛توی هرکدام‌شان چندتایی از این چهره‌ها پیدا می‌شوند. کلاس درس، انگار بیشتر از آن‌که ترکیبِ اتاق و تخته و معلم و شاگرد باشد، از حضورِ این چشم‌ها و نگاه‌ها شکل می‌گیرد.

شهریور ۱۳۹۵

چند قاب از پشت پنجره‌ها

روایت تصویری این شماره عکس‌هایی از پنجره‌های مجموعه‌ي مسکونی اکباتان است. عکاس انگار رهگذری کنجکاو است که پای هر پنجره که رسیده پا کند کرده و چند لحظه‌ای به این قاب‌ها خیره مانده. به اشيايي كه هركدام به دليلي سر از آنجا درآورده‌اند. هر کدام‌ چند وقت دیگر در قاب پنجره‌ها خواهند ماند؟

شهریور ۱۳۹۵

روايتی از پشت صحنه‌ی آخرين فيلم عباس‌كيارستمی

كمتر کسی درباره‌ی رنج او هنگام فیلمسازی حرف می‌زند. كمتر کسی کیارستمی را با تمام شیرینی‌ها و صبوری‌ها، کلافه ‌شدن‌ها و رنج کشیدن‌ها، قصه‌های زمین خوردن و دوباره بلند شدن می‌شناسد. این متن تلاشی است برای ساختن تصویری واقعی از عباس کیارستمی.

شهریور ۱۳۹۵

روايتی از نمايشگاه مطبوعات استانبول

فاتح می‌رود و من مثل شکارچی مکاری که سر راه صید طعمه می‌گذارد، شروع می‌کنم به چیدن مجله‌ها روی میز. می‌دانم که مشتری‌های واقعی‌مان زیاد نیستند؛ اینجا غیر از دانشجوهای زبان و ادبیات فارسی دانشگاه استانبول و مهاجران ایرانی و افغان، که به‌ندرت گذارشان به نمایشگاه می‌افتد، کسی فارسی بلد نیست.