عكس‌ها: علي ناجيان| از مجموعه‌ي تهران نيمه‌هاي شب | 1386ـ1384

آبان ۱۳۹۵

تهران در شب یک شهر دیگر است با آدم‌هایی دیگر. انگار شهری ديگر در دل تهرانِ روشنِ شلوغِ آفتاب‌گرفته پنهان شده که به‌غایت زیبا و در عین حال خجالتی است و از شلوغی فرار می‌کند و فقط وقتی بیرون می‌آید که ماه درآمده باشد. در متن پيش ‌رو احسان عمادي شب تهران را روايت ‌مي‌كند در مواجهه با کسانی که به‌خاطر شغل‌شان باید شب را در شهر بگذرانند.

64-YekShoghl-Pishkhaan

اسفند ۱۳۹۴ و فروردین ۱۳۹۵

خاطرات یک «فرش‌فروش»»

می‌گویند کاسب حبیب خداست؛ یعنی موقعیت شغلی‌اش چیزی فراتر از یک داد و ستد است. جنس رفتار و گفتار و مرام هر کاسب در محلی که خانه‌ی ثابت او در بازار است جایگاه و اعتبارش را تعیین می‌کند. اگر سال‌ها آبروداری کند و ذره‌ذره اعتبار کسب کند، می‌تواند به موقعیتی برسد که تار سبیلش را گرو بردارند.

عباس نوري، 1394

آذر ۱۳۹۴

خاطرات معاون سابق مشمولان و امور معافیت‌ها

از اتاق رفت بیرون. چند دقیقه‌ای نگذشت جنب و جوشی به سازمان افتاد. می‌گفتند یکی رفته روی پشت بام و می‌خواهد خودش را بیندازد پایین. از پنجره‌ی اتاقم نگاه کردم دیدم خودش است. نرفتم بالا. فکر کردم شاید رفتنم مساله را تشدید کند.

عباس نوري، 1394

آبان ۱۳۹۴

خاطرات یک کارشناس آزمایشگاه

از طبقه‌ي بالا آمده‌ام پایین که زونکنی بردارم و برگردم. دو نفر بالای سر خانمی که روی زمین ولو شده، ایستاده‌اند. می‌پرسم ماجرا چیست؟ جواب تست مواد مخدر آقا مثبت بوده. مرد به شیشه اعتیاد دارد. زن باردارش تا فهمیده از حال رفته. فکر می‌کنم الان تا چشم باز کند اول زار می‌زند. بله، درست است. اول اشک می‌ریزد، بعد شروع می‌کند …

59-1Shoghl-Pishkhaan

مهر ۱۳۹۴

خاطرات یک آموزشیار نهضت سوادآموزی

این خنده‌ها بعضی‌شان را عصبانی می‌کرد. «مرضی، ننه‌ی رضا» یکی از همین‌ها بود. با دقت سعی می‌کرد بکشد اما نمی‌شد. یکی دو تا از دخترها خندیدند. مرضی شاکی شد و شروع کرد به دعوا. تهدید می‌کرد که دوتا پسر دارد و برای هیچ‌کدام از این دخترها نمی‌رود خواستگاری.

باشد كه گواهي بدهد چوب‌پرم

شهريور ۱۳۹۴

از بالا بردن دست‌ها به حالت تکبیرة‌الاحرام و نشان دادن دو انگشت، فهمیدم می‌خواهد دو رکعت نماز بخواند. با چوب‌پر اشاره کردم که باید به رواق اصلی برود. ولی اصرار داشت در کنار جوان‌ترها نمازش را بخواند. مزاحمش نشدم؛ آخر او هم مزاحمتی نداشت. نفهمیدم عاقبت نمازش را کجا خواند. فقط در دلم گفتم: «زبان بی‌زبانی تو رو من نمی‌فهمم؛ آقا که می‌فهمه. خوشا به حال تو با اون درددل‌هایی که بی‌هیچ کلامی به محضر آقا می‌بری.»

احوال شخصيه

تیر ۱۳۹۴

خاطرات یک وکیل

روزی که برای ملاقات با او می‌رفتم، اصلا منتظرم نبود و نمی‌دانست من وکیلش هستم. گفت ماه گذشته در زندان شهر دیگری بوده. خانمی آن‌جا برایش استخاره می‌گیرد و این آیه می‌آید که: «ای بنده‌ای که من را از صمیم قلب خوانده‌ای، برای یاری تو هزاران فرشته می‌فرستم». همین‌طور اشک می‌ریخت و شوکه شده بود. تحقیقات را دوباره از ابتدایی‌ترین نقطه شروع کردم.

بعد از لِيبر

اردیبهشت ۱۳۹۴

گفت: «خانوم‌دکتر این بچه‌م هم مرده. نه؟ به من راستش رو بگین. اینم مرده؟» گفتم: «مادر هیس.» ولی واقعا چیزی برای گفتن نداشتم. همین‌طور که به مادر می‌گفتم هیس، یک لحظه صدای ضعیفی شنیدم. صدای قلب بچه بود. قلب خودم آمده بود توی دهنم. رو کردم به‌اش و گفتم: «این هم صدای قلب بچه‌ت!»

عضویت شما لغو شد

آبان ۱۳۹۳

خاطرات یک سردبیر محتوای دیجیتال

به شماره‌ای زنگ زدم که پیامکی فرستاده بود با این املا و مضمون: «جرا بیامهای سبح بخیر نمیفرستی؟» آن‌طرف خط پسر توضیح داد که به خواندن روزانه‌ی پیامک‌های صبح‌به‌خیر ما عادت دارد اما چند روز است به دستش نمی‌رسند، بعد گفت: «یک لحظه گوشی…» و رفت تا گوسفندانش را هی کند و برگردد…