مهري رحيم‌زاده

مهر ۱۳۹۵

چند روایت از «وضعیت قرمز»

روایت‌های آن روزها نشان می‌دهد وقتی جنگ به شهرها می‌رسد و بچه‌ها را درگیر می‌کند چه اثر تلخ و عمیقی از خود به جا می‌گذارد. اثری که رزمنده‌هایی که ازجان‌‌‌گذشته در جبهه‌ها می‌جنگیدند نگذاشتند بزرگ‌تر و ترسناک‌تر از این شود.

69-YekTajrobe-Pishkhaan

شهریور ۱۳۹۵

روایتی از نمایشگاه مطبوعات استانبول

فاتح می‌رود و من مثل شکارچی مکاری که سر راه صید طعمه می‌گذارد، شروع می‌کنم به چیدن مجله‌ها روی میز. می‌دانم که مشتری‌های واقعی‌مان زیاد نیستند؛ اینجا غیر از دانشجوهای زبان و ادبیات فارسی دانشگاه استانبول و مهاجران ایرانی و افغان، که به‌ندرت گذارشان به نمایشگاه می‌افتد، کسی فارسی بلد نیست.

مهسا ايماني| 1395

مرداد ۱۳۹۵

چند روایت از «لوازم ورزشی خاک‌خورده»

تصميم به ورزش كردن معمولا از آن تصميم‌هايي است كه هميشه ته ذهن هر آدمي هست. از آن تصميم‌هايي كه معمولا به‌سرعت نمي‌آيد و قبلش مدت‌ها روياپردازي و سبك سنگين كردن وجود دارد اما معمولا به‌سرعت مي‌رود. تنها گذشت مدتي كوتاه كافي است تا لوازم ورزشي‌اي كه با ذوق و وسواس انتخاب كرده‌ايم سرنوشتي متفاوت با آنچه برايش به مغازه‌ها رفته‌ايم پيدا كنند.

نغمه صداقت

تير ۱۳۹۵

چند روایت از «کار در ژاپن»

آن سال‌ها آن‌قدر رفتن نيروي كار به ژاپن جدي و فراگير شد كه كم‌كم پاي اين سوژه به فيلم‌هاي سينمايي و تئاترهاي طنز تلويزيوني هم باز شد.

64-YekTajrobe-Pishkhaan

اسفند ۱۳۹۴ و فروردین ۱۳۹۵

چند روایت از «کنج‌های خانه»

عید که می‌رسد خانه‌ها زنده می‌شوند. با اینکه همان چهاردیواری ۳۶۵ روز قبل‌اند اما دست کشیدن به گوشه و کنار و زیر و رو کردن و تکاندن‌شان آن‌ها را جور دیگری می‌کند. گردها که گرفته شد و شیشه‌ها که برق افتاد، می‌شود کناری ایستاد و دوباره به این حجم محدود نگاه کرد. به اینکه این حریم امن هر گوشه‌اش چه خاصیتی دارد. کجاها بیشتر جای پا مانده و کجاها کمتر روی آدم‌ها را دیده.

محسن يزدي‌پور، از مجموعه‌ي اسم کوچکم سرباز،1387-89

آذر ۱۳۹۴

چند روایت از «اسطوره‌های سربازی»

مثل روز روشن بود که ارشد گروهان می‌شود. ورزیده نبود ولی شکم هم نداشت. جدی بود و انعطاف‌ناپذیر. حضور و غیاب‌های سختگیرانه‌اش رابطه‌مان را شکرآب‌تر کرد و تا آخر هم شکرآب ماند. فقط سرِ گیر دادن به تشک‌های آنکادرشده بود که شرم می‌کرد و چیزی به من نمی‌گفت. دوره‌ی آموزشی تمام شد و روزِ تقسیم رسید.

وايسا تا برگردم

شهريور ۱۳۹۴

ظهر یکی از روزهای تابستان هزاروسیصدوهفتادوسه، وسط ترمینال تودرتوی مشهد گم شدم. پدرم گمم نکرده بود، چون چهار سال پیش از این مرده بود. مادرم گمم نکرده بود چون یک هفته قبل از آن رفته بود شهر آبا‌ و اجدادی‌مان فاروج. پسر‌خاله‌ی در آستانه‌ی سی‌سالگیِ مادرم، اصغر رضایت بود که مرا گم کرد. اصغر رضایت به «دست‌گرفتن» اعتقادی نداشت. اعتقادش به رابطه‌ی چشمی و حواس‌جمعی بود.

بينوايان پشت مانيتور

خرداد ۱۳۹۴

کلاه‌برداران اینترنتی چه شکلی‌اند؟

اگه بتونم بهتون اعتماد کنم، ازتون می‌خوام که نقش شوهر من رو بازی کنین، حتی اگه ازدواج کرده باشین. اون‌وقت می‌تونین به جای من پول رو مطالبه کنین. من همه‌ی مدارک لازم رو به‌علاوه‌ی یه سند ازدواج بین من و شما آماده می‌کنم که به بانک نشون می‌ده، به‌طور قانونی در دادگاه عالی انگلستان ازدواج کردیم.

rsz_1rsz_حمیدرضا_ابک

اسفند ۱۳۹۳ و فروردین ۱۳۹۴

چند روایت از «عکس یادگاری سفر»

پُرس‌وپال که کردم، گفتند: «موتَروان‌ها اعتصاب کرده‌اند.» از یکی‌شان پرسان کردم: «برای چه؟» گفت: «پیش از این نصف درآمدمان را رِشوت می‌دادیم به پولیس، نصفش برای خودمان می‌ماند. حال چندوقت است که نصفش را رشوت می‌دهیم نصفش را دزدهای بین راه می‌برند. پولِ سوخت را از جیب‌مان تاوان می‌دهیم.»

هزارتو

دی ۱۳۹۳

دارم تصورش مي‌كنم. مي‌دانم پدر خيلي خوبي مي‌شود. اصلا انگار دارم مي‌بينمش كه انگشت اشاره‌اش را دراز مي‌كند و همين کوچولوي اندازه‌ي سر سوزن با دست كوچكش، ‌انگشت پدرش را سفت مي‌گيرد و آرام‌آرام دنبالش مي‌رود. اما نمي‌شود. لااقل الان نمي‌توانيم. حتي تصورش هم ديوانگي است.