آذر ۱۳۹۵

يک روز پرسه در ميان خوردنی‌های اصفهان

«چاحَج‌میرزا» ـ یا همان چاهِ حاج‌میرزا ـ قهوه‌خانه نیست؛ در واقع موزه است. موزه‌ی خصوصی فرهنگ و تاریخ شهر. قهوه‌خانه داخل یک تیمچه ‌و گاراژ قدیمی است که از همان راهروی ورودی‌اش، درهای قدیمی و کوزه و بولونی و خمره روی هم سوار شده تا آخر. داخل قهوه‌خانه هم بی‌اغراق در کل در و دیوار و سقف، یک جای خالی نمی‌شود پیدا کرد. همه‌جا پر است از عتیقه‌جات؛ تفنگ و شمشیر و خود و سپر و کشکول و لاله و شمعدان و مردنگی و رادیو و لوستر.

آبان ۱۳۹۵

چند قاب از شهر

در شهر فرق می‌کند. هزاران جزء بی‌خاصیت یا آزاردهنده جلوی چشم‌ها است که زیبایی محضِ آن صحنه را پنهان کرده. این مجموعه تلاشی است برای نشان دادن همین تکه‌های ناب. تکه‌هایی که نشان می‌دهند شهر هنوز پر از زیبایی‌های پنهان است. زیبایی‌هایی منتظر کشف؛ منتظر دیده شدن.

مهر ۱۳۹۵

چند قاب از كلاس‌های درس در شهرهای مختلف دنيا

فرقی ندارد عکس دسته‌جمعی کدام کلاس درس در کجای دنیا باشد و شاگردانش در چه سن و سالي؛توی هرکدام‌شان چندتایی از این چهره‌ها پیدا می‌شوند. کلاس درس، انگار بیشتر از آن‌که ترکیبِ اتاق و تخته و معلم و شاگرد باشد، از حضورِ این چشم‌ها و نگاه‌ها شکل می‌گیرد.

شهریور ۱۳۹۵

چند قاب از پشت پنجره‌ها

روایت تصویری این شماره عکس‌هایی از پنجره‌های مجموعه‌ي مسکونی اکباتان است. عکاس انگار رهگذری کنجکاو است که پای هر پنجره که رسیده پا کند کرده و چند لحظه‌ای به این قاب‌ها خیره مانده. به اشيايي كه هركدام به دليلي سر از آنجا درآورده‌اند. هر کدام‌ چند وقت دیگر در قاب پنجره‌ها خواهند ماند؟

تير ۱۳۹۵

چند قاب از مسافران متروی توكيو

خیابان‌های شلوغ، آسانسورهای پر، اتوبوس‌ها و واگن‌هاي مترو قاتل خلوت و تنهايي‌اند. و در عين حال بهترين جا براي خيره شدن و فكر كردن و خيال بافتن. در جمعي چنين فشرده و شلوغ، كمتر مي‌شود چشم گرداند و كسي را جدا كرد و به حس و حالش پي برد.

خرداد ۱۳۹۵

روايتی از زادگاه امام خمينی (ره)

کنار اتاق تولد امام، یک اتاقک خیلی کوچولو است که محراب ساده‌ای دارد، آن‌قدری که جای نماز خواندن یک نفر بشود. ظاهرا آن قدیم‌‌ها اتاق را برای نماز خواندن اهل خانه در نظر گرفته بودند. توی خانه‌های الان آدم یا باید وسط هیاهوی تلویزیون و مهمان‌ها قامت ببندد یا برود توی آشپزخانه‌ بچسبد به میز غذاخوری.

ارديبهشت ۱۳۹۵

چند قاب از اسب‌ها

تمام کودکی‌ام عاشق اسب بودم. بزرگ‌ترين آرزوی بچگی‌ام بود. هميشه در خيالم سوار بر اسب سیاهی بودم که می‌تاخت و یال‌هایش به صورتم می‌خورد. با اسب خیالی‌ام به مدرسه می‌رفتم. در خيابان‌ها قدم مي‌زدم.

اسفند ۱۳۹۴ و فروردین ۱۳۹۵

«روايتی از زندگی در کنار عشاير»

امروز شصتِ بهار است. شصت روز از بهار گذشته. خوزستان گرم است. گرم و خشک. بچه‌ها توی چشمه بازی می‌کنند. زن‌ها خودشان را باد می‌زنند. کسی آتش روشن نمی‌کند. غذا نان و ماست است. سرد و سبک و ساده. ماست را امروز نخوری تا فردا ترش شده.

اسفند ۱۳۹۴ و فروردین ۱۳۹۵

روايتی از دو فضانوردِ گير افتاده در فضا

در اولین روز فوریه ۲۰۰۳، شاتل «کلمبیا» دقایقی مانده به فرود بر زمین، منفجر شد و علاوه بر از بین رفتن هفت سرنشینش، مسئله‌ی دیگری به وجود آورد. «کلمبیا» قرار بود وسیله‌ی بازگشت دو فضانورد آمریکایی ساکن ایستگاه فضایی بین‌المللی به زمین باشد.

آبان ۱۳۹۴

مهم‌ترین چیزی که پناهجویان با خودشان برداشته‌اند

همه‌ی این پناهجویان در گذشته‌ی نزدیک، در آن شبی که مخفیانه و با حداقل اسباب و وسایل جلای وطن کرده‌اند، مجبور شده‌اند پیش خودشان به سوال‌هایی شبیه این جواب بدهند: کدام را بردارم؟ دوست دارم چه چیزی را همیشه همراه داشته باشم؟ اگر دیگر به این خانه برنگشتم، اگر جنگ به‌زودی با خاک یکسانش کرد کدام‌شان را می‌خواهم نجات بدهم؟