اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

«خاطرات يک راننده‌ی کاميون»

راننده‌ها ساعت‌ها و بلكه روزها را در مكعبی آهنی به‌تنهایی می‌گذرانند. دلتنگ خانواده می‌شوند. خسته می‌شوند و از یك وقتی جاده‌ها را آن‌قدر رفته‌اند و آمده‌اند كه مثل كف دست‌شان می‌شناسند. راننده‌ها آدم‌های ساکت و کم‌حرفی‌اند. زندگی‌شان در تنهایی می‌گذرد و از آن‌جا که به سکوت خو گرفته‌اند راه یافتن به درون‌شان آسان نیست. اما کافی است کمی به زبان بیایند. آن‌وقت گوش دادن به آن‌ها شبیه پا گذاشتن در سفری جاده‌ای است.

دی ۱۳۹۵

به مشتری‌ها نمی‌گویم: «غرق یا شناور در نور و آفتاب»، غلو نمی‌کنم، می‌گویم: «تا ساعت دوازده ظهر نور خوبی داره.» نمی‌گویم: «این خونه روی همکفه.» می‌گویم: «دقیقا سيزده پله داره.» وقت نشان دادن خانه، روی سرامیک ترک‌خورده نمی‌ایستادم که مبادا مشتری متوجهش شود. این چیزها را کم‌کم یاد گرفتم.

آذر ۱۳۹۵

خاطرات يک عکاس سيار سی‌وسه‌پل

تا پل بوده عکاس پل هم بوده، عکاس عکس‌های چاپی و فوری. پشت دسته‌ی قبض‌هایشان هم نوشته «فوتو شادی». زمستان‌ها دنبال آفتاب‌اند و تابستان‌ها دنبال سایه. آفتاب که جابه‌جا می‌شود و از این طرف پل می‌پرد آن طرف، آن‌ها هم تکانی به صندلی‌هایشان می‌دهند و سر می‌خورند و می‌روند به جای بعدی: «عکس فوری آقا؟ عکس بیگیرم ازدون؟ می‌خَين با سی‌وسه‌پل عکس داشته باشیند؟»

آبان ۱۳۹۵

تهران در شب یک شهر دیگر است با آدم‌هایی دیگر. انگار شهری ديگر در دل تهرانِ روشنِ شلوغِ آفتاب‌گرفته پنهان شده که به‌غایت زیبا و در عین حال خجالتی است و از شلوغی فرار می‌کند و فقط وقتی بیرون می‌آید که ماه درآمده باشد. در متن پيش ‌رو احسان عمادي شب تهران را روايت ‌مي‌كند در مواجهه با کسانی که به‌خاطر شغل‌شان باید شب را در شهر بگذرانند.

اسفند ۱۳۹۴ و فروردین ۱۳۹۵

خاطرات يک «فرش‌فروش»»

می‌گویند کاسب حبیب خداست؛ یعنی موقعیت شغلی‌اش چیزی فراتر از یک داد و ستد است. جنس رفتار و گفتار و مرام هر کاسب در محلی که خانه‌ی ثابت او در بازار است جایگاه و اعتبارش را تعیین می‌کند. اگر سال‌ها آبروداری کند و ذره‌ذره اعتبار کسب کند، می‌تواند به موقعیتی برسد که تار سبیلش را گرو بردارند.

آذر ۱۳۹۴

خاطرات معاون سابق مشمولان و امور معافیت‌ها

از اتاق رفت بیرون. چند دقیقه‌ای نگذشت جنب و جوشی به سازمان افتاد. می‌گفتند یکی رفته روی پشت بام و می‌خواهد خودش را بیندازد پایین. از پنجره‌ی اتاقم نگاه کردم دیدم خودش است. نرفتم بالا. فکر کردم شاید رفتنم مساله را تشدید کند.

آبان ۱۳۹۴

خاطرات یک کارشناس آزمایشگاه

از طبقه‌ي بالا آمده‌ام پایین که زونکنی بردارم و برگردم. دو نفر بالای سر خانمی که روی زمین ولو شده، ایستاده‌اند. می‌پرسم ماجرا چیست؟ جواب تست مواد مخدر آقا مثبت بوده. مرد به شیشه اعتیاد دارد. زن باردارش تا فهمیده از حال رفته. فکر می‌کنم الان تا چشم باز کند اول زار می‌زند. بله، درست است. اول اشک می‌ریزد، بعد شروع می‌کند …

مهر ۱۳۹۴

خاطرات یک آموزشیار نهضت سوادآموزی

این خنده‌ها بعضی‌شان را عصبانی می‌کرد. «مرضی، ننه‌ی رضا» یکی از همین‌ها بود. با دقت سعی می‌کرد بکشد اما نمی‌شد. یکی دو تا از دخترها خندیدند. مرضی شاکی شد و شروع کرد به دعوا. تهدید می‌کرد که دوتا پسر دارد و برای هیچ‌کدام از این دخترها نمی‌رود خواستگاری.

باشد كه گواهي بدهد چوب‌پرم

شهريور ۱۳۹۴

از بالا بردن دست‌ها به حالت تکبیرة‌الاحرام و نشان دادن دو انگشت، فهمیدم می‌خواهد دو رکعت نماز بخواند. با چوب‌پر اشاره کردم که باید به رواق اصلی برود. ولی اصرار داشت در کنار جوان‌ترها نمازش را بخواند. مزاحمش نشدم؛ آخر او هم مزاحمتی نداشت. نفهمیدم عاقبت نمازش را کجا خواند. فقط در دلم گفتم: «زبان بی‌زبانی تو رو من نمی‌فهمم؛ آقا که می‌فهمه. خوشا به حال تو با اون درددل‌هایی که بی‌هیچ کلامی به محضر آقا می‌بری.»