خرداد ۱۳۹۷

چند روایت از «اسم»

می‌گفتند اولین قدم برای وارد شدن به دایره‌ی دور هر آدم دانستن اسم او است، انگار که اسم یک کلید باشد. وقتی کسی را به اسمی می‌نامی، این کلید دروازه را باز می‌کند و تو را راه می‌دهد توی حریم رفاقت و دشمنی‌ها، ناآرامی و آسودگی‌هایش. قصه باشد یا واقعیت، اسم‌ها دنیای ما را بزرگ می‌کنند.

اردیبهشت ۱۳۹۷

روایت فارسی‌زبانان خیابان استقلال استانبول

بعد از آن اتفاق به صورت ناخودآگاه یک زبان قراردادی بین ما به وجود آمد. با کمترین خارج شدن صوت از دهان و با اشاره کردن به سوژه‌ی مورد نظر. مثلا اگر قرار بود لباسش را به خشکشویی ببرد و می‌خواست به من هم برای بردن لباس‌هایم تعارف کند، کمد اتاقش را نشانم می‌داد، بعد با دستش به لباس‌ها چنگ می‌زد و بعد همان دست را مثل حرکت اتو روی لباس بالا و پایین می‌برد و این یعنی می‌خواهم بروم خشکشویی.

اسفند ۱۳۹۶ و فروردین ۱۳۹۷

چند روایت از «کارت‌پستال»

موقع خانه‌تکانی مادرها اصرار دارند همه‌ی خانه را یک بار بیرون بریزند و از نو بچینند، چه وسایل دم‌دست را چه کارتن‌های ته انباری و گوشه‌ی کمد را. ته کمدها در جعبه‌های یادگاری کارت‌پستال‌ها معمولا عضو ثابت‌‌‌اند، عکس‌ها و نقاشی‌های رنگ‌ورورفته که نگاه کردن به‌شان یاد چیزی یا کسی را در ما زنده می‌کند، تصاویری که از کلمات عبور می‌کنند و رنج‌ها و شادی‌های فراموش‌شده را به یادمان می‌آورند.

چند روايت از «ناهار روز جمعه»

سفره‌‌ی هر خانه روزنامه باشد یا ترمه یک کار می‌کند؛ آدم‌ها دوست و دشمن، غریب و آشنا، قهر و آشتی را دور هم جمع می‌كند. نه که همه‌ی این جذب به هوای لذت خوراک باشد. چیزی در این با هم نشستن‌ها هست که سفره را مبارک و محترم می‌کند. یک تجربه‌ی این شماره درباره‌ی همین دور هم نشستن‌های ظهرهای جمعه است.

آذر ۱۳۹۶

خاطرات یک سرباز گروهان پاکسازی

توی میدان مین کار به این صورت است: زمین‌ها را به قطعه‌های مربعی‌شکل بزرگ (باکس) تقسیم‌بندی می‌کردند و ما وظیفه داشتیم از چند نقطه‌ی اتفاقی با فواصل یکسان شروع کنیم به تراشیدن سطح زمین تا انتهای باکس. این کار را با بیل انجام می‌دادیم اما فکرش را نمی‌کردم مین را هم با بیل باید دربیاوریم. قشنگ مثل سیب‌زمینی و پیاز. میوه‌های این مناطق مین بود.

آبان ۱۳۹۶

چند روایت از «وصله‌ها‌ی ناجور فامیل»

آقا فرهاد عادت‌‌های همیشگی کم ندارد. در سال‌های کودکی من موهایش مشکی بود و حالا که بیست‌وچند سال از آن روزها می‌گذرد، همیشه موهایش را پرکلاغی رنگ می‌کند که جوان‌ به نظر برسد. همیشه یک کت و شلوار برق‌‌برقی می‌پوشد با پیراهن‌های زرد و قرمز و نارنجیِ جیغ.

شهریور ۱۳۹۶

چند روایت از «سفر به شیراز»

«درب شاهزاده»، «چشمه هشت پیر»، «باغ دلگشا» یا هر نقطه‌ی شیراز قصه‌های پنهانی در خود دارند كه مثل پچ‌پچه در هوای شهر جریان دارند و آدم را مسحور و شیدا می‌کنند. شاید برای همین حال خوش است که هرکس یک بار به شیراز می‌رود آرزوی دوباره دیدن شهر را دارد.
یک تجربه‌ی این شماره درباره‌ی سفر به شیراز است، روایت کسانی که اهل شیراز نیستند اما با قصه‌های زیادی بازگشته‌اند.

مرداد ۱۳۹۶

چند روايت از چپ‌دستی

چپ‌دست‌ها در اقلیت‌اند، پراکنده در دنیای بزرگی که برای راست‌دست‌ها طراحی شده زندگی می‌کنند، همدیگر را هر جای دنیا که باشند با اولین چراغ سبز، مثل گرفتن دستگیره‌ی در یا برداشتن قاشق پیدا می‌کنند و تجربه‌های مشترک به هم وصلشان می‌کند.

خاطرات يك مبلغ از سفر به روستا در ماه رمضان

محل اعزام من روستای قنبری بود که هفتاد خانوار داشت. تا رسیدم یکراست رفتم به تنها مسجد روستا. مسجد بزرگ و خوبى بود و به‌جز نبود آب ‌لوله‌کشی برای حمام و دستشویی و نداشتن وسایل خنک‌کننده در ظل گرما، مشکل خاصی نداشت! با آن‌که دلم می‌خواست در مسجد بمانم اما یاد «خانه‌ی عالِم» افتادم.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

چند روايت از «باربند»

درست خاطرم نیست؛ این قضیه مربوط به زمانی است که آن پیکان دولوکس لاستیک دور سفید را خریده بودیم یا این‌كه هنوز همان پیکان داشبورد ترک‌خورده‌ی زوزه‌کشنده را داشتیم اما خوب یادم است که این برنامه چطور در تعطیلات نوروز آن سال اعصابم را به هم ریخته بود. آن موقع هنوز خانواده‌های کمی ماشین داشتند و در جاده‌های خلوت با همان پیکان له‌ولورده هم حس سلطان جاده‌ها به آدم دست می‌داد.