بهمن ۱۳۹۵

خيابان‌ها پر بود از آدم، همه‌جور آدم، كوچك و بزرگ با تفكرات و تمايلات و طبقات گوناگون با هدفى مشترك؛ انقلاب. در آن روزهاى پرتلاطم براى گرفتن نبض انقلاب از مسير بهارستان در نزديكى خانه‌ي پدرى، خودم را به ميدان ژاله و ميدان فوزيه و فردوسى و در ادامه به دانشگاه تهران مى‌رساندم و از آن‌جا با سيل جمعيت تا ميدان آزادى همراه مى‌شدم.

مهر ۱۳۹۵

لارا گیج شده بود. چرا خورخه خودش را شخصِ دیگری جا می‌زد؟ فکر کرد شاید دلش نمی‌خواهد کسی بفهمد که شغل دیگری دارد، آن هم این‌مدلی، با پیشبند خونی و کلاه سفید. جنت اصرار داشت که لارا اشتباه می‌کند اما لارا قانع نمی‌شد. پذیرفتن این‌که خورخه دارد نقش کس دیگری را بازی می‌کند برایش راحت‌تر از این بود که قبول کند ممکن است دو نفر این‌قدر شبیه هم باشند.

مرداد ۱۳۹۵

چند قاب از شطرنج‌بازان كوچك

یک تقسیم‌بندی كلي که به‌قطع شطرنج جزو آن نیست. نه در آن خبری از سرعت است نه برآمده شدن عضلات. همه‌چيز در سكون است و همين از بيرون شطرنج را براي خيلي‌ها خسته‌کننده‌ترین ورزش جهان مي‌كند. ورزشي كه استاديوم و تماشاچي ندارد.

تير ۱۳۹۵

روا‌يت اهالی جز‌يره‌‌ی هنگام از سقوط ايرباس ۶۵۵

می‌گویند مرگ در آسمان بهترین مرگ است. قبل از اینکه بدانی چه شده یا بر اثر برخورد موشک، یا بر اثر اختلاف فشار هوای درون و بیرون آن‌قدر سریع می‌میری که هیچ‌چیز حس نمی‌کنی.

خرداد ۱۳۹۵

روايتی از مقاومت تکاوران نيروی دريايی در خرمشهر

می‌گوید در روزهای خیلی سختی با هم بوده‌ایم؛ در جنگ. و عاطفه‌مان در صلح از بین نمی‌رود. می‌گوید رابطه‌مان ناگسستنی است. پایداری محبت ایجاد می‌کند. می‌گوید خون همه‌ی ما با هم در خرمشهر ریخته شده.

اسفند ۱۳۹۴ و فروردین ۱۳۹۵

نوروز در تاجيکستان

تاجيك‌ها عاشق جشن نوروزند. شاید برای این است که در طول هفتاد سال تسلط کمونیست‌ها بر کشورشان، اجازه نداشته‌اند بهار را جشن بگیرند. کمونیست‌ها خط‌شان را عوض کرده‌اند، تاریخ‌شان را هم اما عشق‌شان به بهار را نتوانسته‌اند کم کنند. جشني که نه یواشکی و در خانه‌ها، که در تمام شهر برگزار می‌شود. به علنی‌ترین شکل ممکن، به تلافی هفتادسال پنهان‌کاری. همه از خانه‌ها بیرون می‌آیند و مثل خانواده‌ای بزرگ، پنج روز تمام، بهار را با موسیقی و پایکوبی جشن می‌گیرند.

بهمن ۱۳۹۴

چند روایت‌ از مه‌دود ۱۹۵۲ لندن

لندني‌ها با مه و حتي مه‌دود غريبه نبودند و سال‌ها بود كه عملا هيچ زمستاني بدون ابرهاي غبارآلودِ سرگردان نمي‌گذشت، اما اين بار ماجرا فرق داشت.

بهمن ۱۳۹۴

روایت‌هایی از اعتصاب شرکت ‌نفتی‌های جزیره‌ی خارک ، در ماه‌های منتهی به انقلاب اسلامی

شهریور ۱۳۵۷ اوضاع خیلی به‌هم ریخته بود. ما در خارک و روی سکوهای نفتی دست‌مان از مبارزه در شهرهای بزرگ کوتاه بود.

بهمن ۱۳۹۴

چند قاب از روزهای انقلاب اسلامی

انقلاب مال آدم‌هاست. مال جمع آدم‌ها. مال حضورشان در کنار هم. در عکس‌های انقلاب معمولا هویت جمعی آدم‌ها ثبت شده.

آذر ۱۳۹۴

روایتی از بزرگ‌ترین سانحه‌ی اتمی غیرنظامی جهان

…ما تازه ازدواج کرده بودیم. هنوز وقتی بیرون قدم می‌زدیم و حتی وقتی به مغازه‌ای می‌رفتیم، دست همدیگر را می‌گرفتیم. به او می‌گفتم: «دوستت دارم» ولی هنوز نمی‌دانستم چقدر دوستش دارم… اصلا تصوری نداشتم… ما در خوابگاه ایستگاه آتش‌نشانی که او در آن کار می‌کرد، زندگی می‌کردیم.