چند روایت از «وصله‌ها‌ی ناجور فامیل»

آقا فرهاد عادت‌‌های همیشگی کم ندارد. در سال‌های کودکی من موهایش مشکی بود و حالا که بیست‌وچند سال از آن روزها می‌گذرد، همیشه موهایش را پرکلاغی رنگ می‌کند که جوان‌ به نظر برسد. همیشه یک کت و شلوار برق‌‌برقی می‌پوشد با پیراهن‌های زرد و قرمز و نارنجیِ جیغ.

مهر ۱۳۹۶

خاطرات يک فروشنده‌ی لوازم‌‌التحرير

مغازه‌ی من درست در فاصله‌ی دو مدرسه‌ی دخترانه و پسرانه است و شلوغ‌ترین ساعت وقتی است که زنگ تعطیلی مدرسه را می‌زنند. بعد سروکله‌شان پیدا می‌شود. اگر با مادرشان باشند کارشان سخت است و باید راضی‌شان کنند. خودشان که باشند اما بدون تعارفات معمول می‌آیند تو و هرچیزی را که به چشم‌شان بیاید قیمت می‌کنند. این یعنی بیشتر از هرچیز با موجودات دوست‌داشتنی و عجیبی مثل بچه‌ها طرفم.

مهر ۱۳۹۶

روايت يك تعزيه‌خوان جوان

معلم‌مان دلش می‌خواست بین ما و مناسک محرم آشتی برقرارکند. برای همین نفری چند بیت شعر داد دست‌مان تا تمرین کنیم و شب‌های مراسم در مسجد بخوانیم؛ مسجد ما برنامه‌ی مخصوصی برای بچه‌ها داشت. بعد از تمام شدن نوحه‌خوانی و عزاداری بزرگ‌ترها، میکروفون را دست بچه‌‌ها و نوجوان‌ها می‌دادند تا خودشان را محک بزنند.

مهر ۱۳۹۶

هفت قاب از زنان در جنگ

خانم کاظم‌زاده بیست‌وسه‌ساله بوده که جنگ شروع می‌شود و از همان روزهای اول داوطلب می‌شود از طرف روزنامه برای گرفتن گزارش و عکاسی به جبهه‌ی غرب برود. رفتن یک زن خبرنگار و عکاس خصوصا در آن روزهای کردستان اتفاق سهل و ساده‌ای نبوده است.

شهریور ۱۳۹۶

چند قاب از شيراز ۴۷ سال پيش

گابریل بيست‌وچهار ساله اصلا به هدفش كه دیدن کابل و سمرقند بود نرسید اما فکرش را هم نمی‌کرد با این اتفاق بتواند بهترین عکس‌های عمرش را ثبت کند، عکس‌هایی که سال‌ها بعد او را معروف کرد.

شهریور ۱۳۹۶

خاطرات يک توليدكننده‌ی عرقيجات و آبليمو در شيراز

پشت ارگ کریم‌خانی شیراز، راسته‌ی مغازه‌های فروش عرقیجات، ترشیجات، آبلیمو و آبغوره و به قول شیرازی‌ها شربت‌آلات است. دبه‌ها و تشت‌های بزرگ پلاستیکی پر شده‌اند از ترشیجات رنگارنگ. طیف رنگ‌ها از سبز زیتونی تا زرد قناری. پا که توی هر مغازه‌ای بگذاری بوی سرکه و گلاب و عرقیجات با هم می‌خورد زیر دماغت. مخزن‌های بزرگ عرقیجات ردیف هم، دورتادور مغازه‌ها جا خوش کرده‌اند و برای تست مجانی‌اند.

شهریور ۱۳۹۶

گفت‌وگوهای شيرازی

پشت آنچه همه از شیراز دیده و شنیده‌ایم، کیفیتی ‌است که با مکالمات روزمره‌ی مردم این شهر گره خورده ‌است؛ به‌اندازه‌ی تفال دو جوان به دیوان حافظ، به‌اندازه‌ی قیلوله‌ی چند پیرزن در پارک، یا به‌اندازه‌ی تسبیح گرداندن چند زن در صحن امامزاده و در این بین مکالماتی شکل می‌گیرد که در یک نقطه مشترک‌اند: طنازی.

شهریور ۱۳۹۶

چند روایت از «سفر به شیراز»

«درب شاهزاده»، «چشمه هشت پیر»، «باغ دلگشا» یا هر نقطه‌ی شیراز قصه‌های پنهانی در خود دارند كه مثل پچ‌پچه در هوای شهر جریان دارند و آدم را مسحور و شیدا می‌کنند. شاید برای همین حال خوش است که هرکس یک بار به شیراز می‌رود آرزوی دوباره دیدن شهر را دارد.
یک تجربه‌ی این شماره درباره‌ی سفر به شیراز است، روایت کسانی که اهل شیراز نیستند اما با قصه‌های زیادی بازگشته‌اند.

مرداد ۱۳۹۶

خاطرات يک تعميرکار برق و کولر

یک صفحه‌ی عجیب و پر از کلید روبه‌رویم ظاهر شد. توی درس‌هایم چیزهایی از برق‌کاری خوانده بودم. بالاخره بعد از چند ساعت کلنجار رفتن فهمیدم مشکل از کجا است. وقتی چشمک زدن چراغ‌ها تمام شد انگار یک چراغ صد وات توی دلم روشن کردند. هنوز هم وقتی چیزی را درست می‌کنم انگار یک چراغ صد واتی روشن می‌شود توی دلم.

مرداد ۱۳۹۶

شش قاب از خانه‌های متروكه

ساختمان‌های متروکه‌ی بدون آدم، تاریخ را دوباره می‌نویسند، با سکوت‌هایی که در راهروهایشان است، با پژواکی که در کاشی‌های حمام حبس شده، با خواب‌هایی که آدم‌ها در آن خانه‌ها دیده‌اند.