بهمن ۱۳۹۵

خاطرات يک فارسی‌زبان در آلمان

اسمم را که می‌بیند امیر را می‌خواند، حسین را در دلش می‌خواند و با نگاهی متعجب که آخر این یارو بابانوئل مگر می‌داند یعنی چه، شعر و ترانه‌ي کریسمس مگر شنیده و از بر است، نگاهی به همکارش می‌اندازد. همکارش یک پسر جوان موبور تیپیکال آلمانی است. من جلویش سیاهپوست نیجری محسوب می‌شوم. بلند می‌شود جلو می‌آید و می‌گوید: «ما باید زبان شما را ارزیابی کنیم.»

بهمن ۱۳۹۵

روايتی از همسفر شدن با مال‌برها

توی ظل گرما و شرجی صبح آخرهاي زمستان جنوب، وقتی از قایق تندرویی که مرا از بندرعباس به اسکله‌ی قشم رسانده بود پیاده شدم، پراید تروتمیزی جلوی پایم ترمز زد و در عقب را باز کرد تا خنکی کولر روشنش وسوسه‌ام کند. سوار شدم. بوی نویی توی دماغم زد. هنوز مزه‌ی زیبایی خلیج زیر دندانم بود و قشم با آن خاک گیرا زیر پایم.

بهمن ۱۳۹۵

خيابان‌ها پر بود از آدم، همه‌جور آدم، كوچك و بزرگ با تفكرات و تمايلات و طبقات گوناگون با هدفى مشترك؛ انقلاب. در آن روزهاى پرتلاطم براى گرفتن نبض انقلاب از مسير بهارستان در نزديكى خانه‌ي پدرى، خودم را به ميدان ژاله و ميدان فوزيه و فردوسى و در ادامه به دانشگاه تهران مى‌رساندم و از آن‌جا با سيل جمعيت تا ميدان آزادى همراه مى‌شدم.

دی ۱۳۹۵

يك هواشناس تنها در قطب شمال

ویچسلاو کروتکی مرد تنهاییِ بی‌نهایت است. یک متخصص هواشناسی ساکن قطب شمال که سی‌سال گذشته را در کشتی‌های روسی زندگی کرده و سال‌های آخر را در پایگاهی مرزی در قطب شمال. ویچسلاو از طرف دولت روسیه به آن‌جا فرستاده شده تا درجه حرارت، بارش برف و سرعت باد را اندازه‌گیری کند.

دی ۱۳۹۵

چند روايت از «هديه‌های ته كمد»

درست از همان لحظه‌ي باز کردن کاغذکادوهای رنگ و وارنگ است که سرنوشت هدیه‌ها تعیین می‌شود. برای بعضی‌هایشان همان چند ساعت اول جا پیدا می‌کنیم و زود در چرخه‌ی زندگی می‌افتد. بعضی‌های دیگر را هم می‌گذاریم کنار تا ببخشیم به کسی دیگر تا به چرخه‌ی زندگی دیگری وارد شوند.

دی ۱۳۹۵

به مشتری‌ها نمی‌گویم: «غرق یا شناور در نور و آفتاب»، غلو نمی‌کنم، می‌گویم: «تا ساعت دوازده ظهر نور خوبی داره.» نمی‌گویم: «این خونه روی همکفه.» می‌گویم: «دقیقا سيزده پله داره.» وقت نشان دادن خانه، روی سرامیک ترک‌خورده نمی‌ایستادم که مبادا مشتری متوجهش شود. این چیزها را کم‌کم یاد گرفتم.

آذر ۱۳۹۵

يک روز پرسه در ميان خوردنی‌های اصفهان

«چاحَج‌میرزا» ـ یا همان چاهِ حاج‌میرزا ـ قهوه‌خانه نیست؛ در واقع موزه است. موزه‌ی خصوصی فرهنگ و تاریخ شهر. قهوه‌خانه داخل یک تیمچه ‌و گاراژ قدیمی است که از همان راهروی ورودی‌اش، درهای قدیمی و کوزه و بولونی و خمره روی هم سوار شده تا آخر. داخل قهوه‌خانه هم بی‌اغراق در کل در و دیوار و سقف، یک جای خالی نمی‌شود پیدا کرد. همه‌جا پر است از عتیقه‌جات؛ تفنگ و شمشیر و خود و سپر و کشکول و لاله و شمعدان و مردنگی و رادیو و لوستر.

دی ۱۳۹۵

سرآشپزِ رستورانِ سوشی داشت آپارتمانش را ترک می‌کرد که متوجه غریبه‌ای بیرون خانه شد. از روی کت و شلوار سیاه و بددوختش فهمید اهل کره‌ی شمالی است و همین نگرانش کرد. سرآشپز حتی حالا در میانه‌ی ششمین دهه‌ی زندگی‌اش نیز نیرومند و قوی بود: شانه‌هایی ستبر و سینه‌ای فراخ داشت؛ یک روز مجبور می‌شدند برای جدا کردن حلقه‌هایش از انگشتان درشتش آن حلقه‌ها را ببرند. دیگر خیلی وقت بود جلیقه‌ی ضدگلوله نمی‌پوشید.

آذر ۱۳۹۵

چند روايت از مکان‌هايی در اصفهان

ثبت روایت این راویان خاموش که ممکن نیست اما می‌شود سراغ رهگذران‌شان رفت. در روایت‌های این شماره، هر کدام از راویان به انتخاب خودشان از مکانی در اصفهان نوشته‌اند؛ بعضی از جایی که دوستش داشته‌اند، بعضی از جایی که برایشان خاطره‌ای خاص را ثبت کرده و بعضی از یک عمر همزیستی با آن مکان.

آبان ۱۳۹۵

چند قاب از شهر

در شهر فرق می‌کند. هزاران جزء بی‌خاصیت یا آزاردهنده جلوی چشم‌ها است که زیبایی محضِ آن صحنه را پنهان کرده. این مجموعه تلاشی است برای نشان دادن همین تکه‌های ناب. تکه‌هایی که نشان می‌دهند شهر هنوز پر از زیبایی‌های پنهان است. زیبایی‌هایی منتظر کشف؛ منتظر دیده شدن.